انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1403/06/14

سلام چطورید 

قربانتان

تازه بیدار شدم به خواب عجیب دیدم ک البته عجیب هم نیست ... چون همه چیز ممکنه 

خواب دیدم توی یه خونه هستیم من و پدر و مادر  من شاید بیست سالم بود یا همچین چیزی همه خوبن و باهم اوکی بودیم ، یهو نمیدونم چرا بحث پیش میاد من میزنم بیرون از خونه مسیر خونه تا جاده ازین کوچه باریکای قدیمی بود ک با آجر نما شده بود، از کوچه رسیدم ب سر خیابون جایی بود ک اتوبوس ها وامیستادن تا مسافر سوار کنن من رفتم سوپری و سرویس و اینا یکمی هم با یه نفر بحثم شد برگشتم دیدم یه اتوبوس سفید به مقصد تهرانه فقط به صندلی خالی داره اونم آخرین نفر رفتم نشستم دیدم داخلش سقفی بلند داره و کولر هم روشن پیش خودم گفتم عجب پرتاب بادی داره کولرش حسابی خنک می‌کنه

رفتیم توی جاده نمیدونم کجا بودیم ک از سمت انزلی رد میشد ماشین ما ، یه ورزشگاه اونجا بود که همه داشتن توش ورزش میکردن زن و مرد ، یه زمین فوتبال فرعی کنار سمت راست داشت یه زمین اصلی وسط  از کنارش رد شدیم و رفتیم 

نگاه کردم دیدم دوباره سر جای اولمم ینی در خونمون :) رفتم داخل دیدم مادرم ب پدرم میگه بگیرش نذار ایندفعه فرار کنه منم سریع یه مقدار پول ک توی یه کلاه بود برداشتم به همراه کلاه و فرار کردم تو کوچه ها میدویدم و بابامم پشت سرم و نمیدونم چرا خسته نمیشد 

یه پنج دقیقه ای شاید شد ک دویدم و بالاخره منو گرفت :)

داشتن میبردن بیمارستان روانی بستری کنن ک دیگه بیدار شدم 


ولی واقعا بخوان منو از یه چیزی بترسونن همین بیمارستان اعصاب روانه

اسمش باحاله ینی به نظر میاد جایی باشه که میری پر از گل و گیاه مثل تو فیلما دوتا قرص روزانه میخوری تو حیاط پر از گل و گیاه قدم میزنی ، با مشاور صحبت می‌کنی و حالت هر روز بهتر میشه هیچ فشاری از سمت بیمارستان روی آدم نیست ولی خب جایی ک من یه بار رفتم واقعا کابوس بود 

اینقدر از رفتن ب اونجا شوکه شده بودم ک شروع ب داد و فریاد کردم 

منو انداختن توی یه اتاق ک دور تا دورش حتی درش هم حالت نرم و اسفنجی داشت و یه تخت خواب وسط بود اتاق عایق صدا بود و هیچی ازش بیرون نمی‌رفت هرچی میخواستی داد بزنی هیچی راه به جایی نمیبرد ، اگر خیلی لجوج باشی میبندنت ب تخت تا آروم بگیری و افکارت درست شه و با محیط خو بگیری نمیدونم یه یک ساعتی اونجا بسته ب تخت بودم  ک دیگه داد و فریاد نکردم  بعدش بردنم ب بخش عادی 

اونجا هر اتاق شش تا تخت داشت در خروجی همیشه قفل بود و تو فقط به دوتا اتاق دسترسی داشتی و یه راهرو و دوتا سرویس بهداشتی و حمام 

ک سرویس ها خراب بودن اکثرا مثلا برا شصت نفر آدم یه سرویس بهداشتی سالم بود 

حمام هم از وسط به بالا نداشت ینی میخواستی دوش بگیری باید حوله رو جوری مینداختی روی در ک نصفشو بگیره بتونی دوش بگیری 

در روز از ساعت دو تا چهار هم وقت ملاقات بود هم وقت هواخوری ، ک البته ملاقاتی برای من نبود کسی هیچوقت نمیومد

شام ک سرو میشد به همه یه قرص  خاص میدادن بستگی ب نوع بیماری ای ک دکتر یا همون سوپروایزر بخش تجویز میکرد ، میخوروندن

چون چک میشد ببینن خوردی یا ن

روزای دوشنبه و چهارشنبه ، روزای etc بود ، باید هشت صبح بدون خوردن غذا و آب بری توی یه اتاق شش متری منتظر بمونی تا نوبت برسه بهت شوک مغزی بدن ، وارد اتاق کوچک ک می‌شدی ده نفر یا بیشتر نشسته بودن

تو صف منتظر میموندی تا نوبتت بشه

وقتی میرفتی تو اتاق شوک ، سمت راست قسمتی بود ک شوک میدادن و پنج شش تا تخت بیمارستانی به صورت اتوبوسی پشت هم بود و می‌خوابیدی و دست وپا رو به تخت میبستن تا موقع شوک آسیبی بهت نرسه توی دهن هم یه پارچه میزاشتن ک زبونت موقع شوک گاز نگیری 

سمت چپ راهرو هم قسمت ریکاوری بود آدم های مهربانی بودند ک چک میزدن تو گوشت تا بیدار بشی برگردونن ببرنت بخش آخه این شوک مغزی با بیهوشی هست و دو طرف شقیقه مغز رو دوتا الکترود میزارن با مقداری ژل شوک می‌دن تا مسیر های جدیدی توی مغز ایجاد بشه ( که البته هنوز اثبات نشده هیچ جای دنیا ک این عمل موثره واقعا ولی خب انجام میدن )

توی بخش هم میبردنت بهوش ک میومدی گیج بودی و  هیچی یادت نبود اون روز نمی‌دونستی صبحه ظهره یا شب در این حد دنیا برات گنگ و نامفهوم میشد 

من دو هفته اونجا بودم سری اول و واقعا میتونم بگم از زندان هم سخت تر بود هیچی دست خودت نبود و مثل یه حیوان باهات برخورد میکردن

سری دوم ۲۴ ساعت ولی به هیچ کدوم ازین مراحل نزاشتم برسه سریع گفتم برگه ترخیص منو بگیرین میخوام بیام بیرون

هر سری ک خودکشی کنی میبرنت اینجا کاری به رضایت خانواده هم ندارد ( البته من اینطوری فکر میکنم و امیدوارم همین باشه چون اگر خانواده بتونه نزاره بچش اینجا بره ولی بزاره دیگه خودت میدونی چیا اتفاق می‌افته )

خواب به شدت بدی بود و اتفاقات گذشته برام زنده شد 

تلخ بود و برای همین نوشتمش چون میدونم یادم می‌ره 

وقتی تند تند اینجا پست می‌زارم میفهمم چقدر حالم خرابه و یه هم صحبت نیاز دارم ک کسی نیست و مجبورم دائم بیام اینجا بنویسم تا سبک تر شم ... این خودش خیلی رقت انگیز و حال به هم زنه...

خوشا آندل که از خود بیخبر بی

ندونه در سفر یا در حضر بی

بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون

پی لیلی دوان با چشم تر بی

روزگار تون خوش ...




روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد

و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد،

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.

و بار دگر ، در زیر آسمان مزامیر،

در آن سفر که لب رودخانه بابل

به هوش آمدم،

نوای بربط خاموش بود


نظرات 1 + ارسال نظر
غزل سپید 1403/06/23 ساعت 03:25

من از اینجا رد میشدم و این پست ها رو خوندم و آشنایی ندارم با شما . اما امیدوارم مسیر خوب و همواری در زندگی شما باز بشه و همه اینها فقط یک خاطره ی دور و محو بشه

مرسی ازتون ولی توی این ده سالی ک مطلب نوشتم همیشه بدتر شده نه بهتر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد