-
1404/11/20
1404/11/20 17:34
خیلی سوالِ مهم و انسانیایه. وقتی فشارهای بیرونی زیاده، طبیعیه که احساس سرخوردگی و یأس سراغ آدم بیاد. هدف این نیست که «هیچوقت» چنین احساسی نداشته باشیم؛ هدف اینه که گرفتار و فلجش نشیم و بتونیم دوباره روی ریل بیفتیم. چند راهکار کاربردی و واقعی: 1) دایرهٔ کنترل را واقعی و کوچک نگه دارید وقتی همهچیز بزرگ و مبهمه، مغز...
-
1404/11/20
1404/11/20 04:37
دیماه ۱۴۰۴ ماه سردی که نامش با سکوت گره خورد. نه از آن سکوتهای آرامِ برفی، که از آن سکوتهایی که بعد از فریاد میآیند؛ وقتی صدا ناگهان میبُرد و خیابان، نفسش را حبس میکند. ایرانیانِ رفته، شما که نامهایتان نیمهتمام ماند و ساعتها در لحظهای خونین ایستاد، شما که مرگتان ناگهانی بود اما اندوهتان ماندگار شد. دی، شما...
-
1404/11/11
1404/11/11 23:52
هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر میکند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک میخورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه میکند. پی پیش از آنکه بمیرد، سست میشود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت میخورد، و درنهایت نااُمید میشود. شاید روزی چراغهای این خانه یکییکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانهی...
-
1404/11/8
1404/11/08 10:37
سلام حالتون چطوره ؟ امیدوارم خوب باشید فجایع پیش اومده در این مدت دل هر آدمی رو به درد میاره پس جا داره تسلیت بگم این غم بزرگ رو به ملت شریف ایران دل یه ملت رو خون کردن و داغ گذاشتن رو دل همه امیدوارم وضع بهبود پیدا کنه چون حق هیچکس این نیست که اینهمه درد و سختی متحمل بشه اینو برا خودم مینویسم که یادم بمونه نمیدونم...
-
1404/10/05
1404/10/05 01:16
پیش از طلوع او هر صبح، دقیقاً پنج دقیقه پیش از طلوع، یک فنجان قهوه برای لیدا آماده میکرد. فنجان چینیِ آبیِ رنگورورفتهای که لیدا عاشقش بود. لیدا دو سال پیش رفته بود. اما او هنوز، هر صبح، فنجان را با دقت پر میکرد، یک قاشق شکر دقیقاً سرخالی میریخت، و آن را کنار پنجرهی رو به شرق میگذاشت. سپس میایستاد و به آسمان...
-
1404/09/09
1404/09/09 15:31
خلاصه کامل رمان جین ایر – شارلوت برونته (۱۸۴۷) جین ایر، دختری یتیم، ساده و کوچکاندام، از همان کودکی طعم تلخترین بیمهریها را میچشد. ۱. کودکی جهنمی مادر و پدرش را در نوزادی از دست داده و نزد خالهی بدجنسش (خانم رید) بزرگ میشود. خاله و سه فرزندش (بهخصوص جان رید) مدام او را تحقیر و کتک میزنند. یک روز که جان او را...
-
1404/08/07
1404/08/07 12:36
بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن گر آتش عشق تو وزد یک سوزن یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن مهستی گنجوی
-
1404/08/05
1404/08/05 12:59
آیا تو را به روزی تابستانی تشبیه کنم؟ تو از آن دلانگیزتر و معتدلتری: بادهای خشن، غنچههای محبوب مه را میلرزانند، و اجارهی تابستان، چه کوتاه است مدتش؛ گاه خورشید، چشم آسمان، بیش از حد سوزان میتابد، و گاه چهرهی زرینش در سایهای کمفروغ میشود؛ هر زیبایی روزی از اوج زیبایی فرو میافتد، چه از بخت بد یا سیر طبیعی...
-
1404/07/23
1404/07/23 02:45
در شبی که بادهای پاییزی چون خنجرهای یخزده بر تن شهر میکشیدند، من در کوچههای نمور و فراموششده پرسه میزدم. ناامیدی چون سایهای سنگین بر شانههایم آویزان بود، و دلم، آن قلاب کهنه و زنگارگرفته از زخمهای گذشته، در تاریکی شب به دنبال هیچ میگشت. شهر، با چراغهای کمفروغش، همچون آینهای شکسته بازتاب میداد تنهاییام...
-
1404/07/14
1404/07/14 17:46
**جهان خاکستری** هوا سرد بود، نه از آن سرمایی که استخوان را میسوزاند، بلکه از نوعی که به قلب نفوذ میکرد و هر تپش را سنگینتر میساخت. شهر، زیر آسمانی خاکستری و بیرحم، انگار در سکوت فریاد میزد. من، با کولهای پر از خاطرات شکسته و امیدی که دیگر رنگش پریده بود، در کوچههای باریک و نمور قدم میزدم. میگفتند نفرین، فقط...
-
1404/06/14
1404/06/14 00:29
معرفی سریال «عزیزترینم» عزیزترینم[۷] (کرهای: 연인) یک مجموعهٔ تلویزیونی کره جنوبی با بازی نام گونگ مین، آن اون جین، لی هاک جو، لی دا این و کیم یون وو است. این مجموعه از ۴ اوت ۲۰۲۳، روزهای جمعه و شنبه ساعت ۲۱:۵۰ (کیاستی) از امبیسی پخش شد.[۱] این مجموعه همچنین برای استریم در ویکی در مناطق منتخب در دسترس است.[۸]...
-
1404/06/12
1404/06/12 00:42
مرگ در میانهی میدان، نه فقط پایانی، که وصالیست عاشقانه با ابدیت؛ لحظهای که قلبم، در تبوتاب عشقی بیمرز، با هر تپش به سوی معشوقی نادیدنی بال میگشاید. در آن دم، میان طوفان شمشیرها و غوغای نبرد، گویی زمان در آغوش عشق ساکن میشود. چشمانم، پر از ستارگان آسمانی، به افقی مینگرد که در آن، روحم با نسیمی از جاودانگی...
-
1404/06/06
1404/06/06 23:59
هعی امشب به غایت غمگینم ، حال درونی ام خوب نبود و با گذشت زمان بد تر هم شد ، مقداری اندوهگینی در گوشه ذهن بود که با پرداختن به اون اندوه نخ به کلاف تبدیل شد و کلاف به کوهی از پشم نخ دلم متلاشی شدن میخواهد متلاشی شدن ذهنی و جسمی دلم میخواهد هر ذره ام به گوشه ای پرتاب شود و اثری نماند از این افکار تهی و پوچ زندگی ام از...
-
1404/06/06
1404/06/06 23:51
جمله ای که باید هر روز با خودم تکرار کنم و به خودم بگم : تو حق دوست داشتن و ابراز علاقه یا هم کلامی یا دیدن یا هرچیزی که به هر نحوی به دیگری ربط داشته باشه رو نداری ، سرنوشت تو تاریکی تنهایی و بی کسیِ... اینو همیشه توی اون مخ نداشتت فرو کن و کمتر باعث این باش که ذهن و روان پریشونت رو به واسطه رد شدن توسط بقیه پریشون...
-
1404/05/29
1404/05/29 00:14
در گوشهای از شهر، جایی که کوچههای باریک و نمور مثل رگهای بیمار یک جسم رو به مرگ در هم تنیده بودند، سهیل میزیست؛ نه زندگی، که فقط نفس میکشید. چهرهاش زرد بود، مثل کاغذهای پوسیدهای که زیر نور بیمار مهتاب رنگ باختهاند، و چشمانش، دو گودال تیره که انگار سالها پیش خاموش شده بودند. خانهاش، اگر میشد آن را خانه...
-
1404/05/28
1404/05/28 22:04
در کوچههای تنگ و خاکآلود شهر، جایی که آفتاب به زحمت از میان ابرهای سنگین راهی به زمین مییافت، مردی زندگی میکرد که غم، چون سایهای وفادار، هرگز از او جدا نمیشد. نامش را کسی به خاطر نداشت، جز آنکه او را «مرد خاکستری» میخواندند؛ نه به خاطر رنگ جامهاش، بلکه به سبب چهرهای که انگار با خاکستر اندوه رنگ شده بود. هر...
-
1404/05/15
1404/05/15 01:49
«در جستوجوی معنا» نویسنده: لئو تولستوی مدتی طولانی از عمرم را زیستم، بی آنکه از خود بپرسم: «چرا؟ برای چه؟» میخوردم، میآشامیدم، میخوابیدم، عاشق میشدم، مینوشتم، سخنرانی میکردم، و با مردم در آمیخته بودم. زندگیام چونان تندیسی براق و استوار بود، که از بیرون میدرخشید، اما در درون تهی بود. اما ناگاه، بیهیچ هشدار...
-
1404/05/05
1404/05/05 23:34
سلام چطورین بعد از مدت ها میخوام اینجا یه چیزایی بنویسم از گند کاری ها و افکار این چند وقته اینجا مینویسم چون نه برای کسی مهمه نه کسی میخونه صرفا مینویسم تا حرف زده باشم چون کسی نیست که باهاش صحبت کنم یه مدت خیلی طولانی شاید بگم نزدیک یک سال شایدم بیشتر به این فکر بودم که خودمو با قرص برنج بکشم سال پیش همین حدودا...
-
1404/04/16
1404/04/16 02:37
ای مرگ، ای سایهی خاموش و ابدی، که در کمین هر نفسی نشستهای! تو آن شبح بیصدا، آن مهمان ناخواندهای که در لحظهای نامنتظر، بیاذن و بیصدا، بر آستانهی جانها میکوبی. نه تاج شاهی از تو در امان است و نه کلبهی فقیرانهی گمنامی. تو، ای پایاندهندهی قصههای ناتمام، با دستان سردت، رشتهی حیات را از تار و پود وجود...
-
1404/04/09
1404/04/09 01:27
در شبی که آسمان، سیاهچالِ ستارگانِ خاموش بود، کودکی با فریادی از جنسِ جداییِ ابدی، به جهانی تبعید شد که نه آغازش را میفهمید، نه پایانش را. گویی از خوابِ بیمرزِ ازل، به کابوسِ ناپایدارِ هستی پرتاب شده بود؛ موجودی شکننده، محکوم به جستوجوی معنایی که شاید هرگز نباشد. **کودکی**، رقصِ معصومانهای در سایهی نادانیست....
-
1404/04/05
1404/04/05 23:40
در آن لحظهی آخر، هنگامی که آسمان با تارهای خاکستریاش انگار برایمان اشک میریخت، امید به پیروزی در سینهام میتپید. مثل پرندهای که بالهایش را در برابر طوفان گشوده، آماده بودم تا اوج بگیرم. هر گام، هر نفس، هر ضربان قلبم فریاد میزد: «میتوانم، خواهم برد.» نور کمجان خورشید، که از میان ابرهای سنگین سرک میکشید، انگار...
-
1404/03/11
1404/03/11 00:15
در شهری غرق در غوغا، که مردمانش خود را قلهی تمدن میپنداشتند، آدمی زیست که آرمانهایش رنگ انسانیتی گمشده داشت. او، در میانهی هجوم طمع و خودپرستی، کتابی به دست میگرفت و زیر نور لرزان چراغهای خیابان، از عدالت سخن میگفت. به سوداگران کتوشلوارپوش که چشمانشان برق زر میزد، میگفت: «چرا در حرص غوطهورید؟ بیایید از...
-
1404/03/06
1404/03/06 01:26
در شهری که ساعتها به عقب میگریند، من، سایهای بیچهره، زیر آسمانی از شیشههای شکسته قدم میزنم. ابرها، این پرندگانِ سنگی، خونِ سیاه میبارند و خیابانها را در آینههای ترکخورده غرق میکنند. ای دنیا، تو یک نقاشیِ نیمهسوختهای که رنگهایش در گلویم گیر کردهاند! مردمانت، ماهیهای بیآب، با چشمانِ خالی از خواب، در...
-
1404/03/04
1404/03/04 15:34
شب بود، مثل یه تابوت سیاه که شهر رو تو خودش قورت داده بود. توی اتاق تنگ و کثیفم، روی زمین سرد، ولو شده بودم. بوی گند سیگار کهنه و عرق کهنهتر فضا رو پر کرده بود. یه بطری مشروب تقلبی کنارم بود، تهش هنوز یه کم تلخی مونده بود، ولی حتی حال سر کشیدنش رو هم نداشتم. دیوارا پر از ترک و لک بودن، انگار زخمای یه روح مرده. از...
-
1404/03/04
1404/03/04 15:25
شب بود، مثل یک پارچهی سیاه که روی شهر انداخته باشند، سنگین و خفقانآور. توی اتاق کوچکم، روی زمین سرد، نشسته بودم، زانوهایم را بغل کرده بودم و به دیوار مقابل زل زده بودم. دیوار سفید نبود، خاکستری بود، مثل روحم، پر از لکههای رطوبت که انگار اشکهای خشکشدهی سالها بودند. ساعت دیواری از کار افتاده بود، عقربههایش روی...
-
1404/03/04
1404/03/04 15:24
شب بود، مثل همیشه، سنگین و خفه، انگار دنیا نفسش را حبس کرده بود. توی اتاقم، روی صندلی چوبی که زیر وزنم ناله میکرد، نشسته بودم. ساعت دیواری تیکتاکش را مثل پتکی توی سرم میکوبید. یک لیوان آب کنارم بود، اما حتی حال بلند کردنش را هم نداشتم. پنجره بسته بود، ولی صدای شهر، صدای ماشینها، فریادهای گاهبهگاه، و بوقهای...
-
وقتی زندگی بهت نارنگی میده
1404/02/27 23:21
سریال کرهای «وقتی زندگی بهت نارنگی میده» (When Life Gives You Tangerines) یه وایب عمیقاً احساسی، نوستالژیک و انسانی بهت میده. این سریال مثل یه سفر احساسیه که تو رو با خودش به دل زندگی واقعی میبره؛ پر از لحظات شیرین، غمانگیز، عاشقانه و گاهی خندهدار. وایبش ترکیبی از این حساست: نوستالژی و گرما: داستان عاشقانه و...
-
1404/02/26
1404/02/26 22:41
شب بود، شبی که انگار از رحم تاریکی زاده شده بود، بیابتدا و بیانتها. پنجرهی اتاقم نیمهباز بود، اما باد نمیوزید. فقط بوی خاک نمزده و گندیدگی کوچه، مثل بختک، توی اتاق میپیچید. انگار شهر نفسهای آخرش را میکشید و با هر بازدم، زهری نامرئی به ریههایم میفرستاد. لامپ کمسوی گوشهی اتاق زوزهای خفیف میکشید، نور زرد و...
-
1404/02/05
1404/02/05 23:49
برف، مثل پردهای سفید و بیرحم، شهر کوچک را در سکوت غمانگیزی فرو برده بود. باد سرد، با زوزههایش، انگار نالههای ناگفتهای را در کوچههای سنگفرششدهی میدان قدیمی تکرار میکرد. آرزو، با پالتوی سرخرنگی که در مه غلیظ شب مثل جرقهای کمفروغ میدرخشید، زیر درخت بلوط ایستاده بود. شال پشمیاش در باد میلرزید، و دستهایش،...
-
1404/02/05
1404/02/05 23:44
در شبی که زمستان با تمام لطافت و سرمایش شهر کوچک را در آغوش گرفته بود، برف مثل پرهای نرم فرشتهها روی کوچههای سنگفرششده میبارید. مهران، با قلبی پر از تپش، از قطار پیاده شد. سالها بود که این شهر، با عطر یاسهای باغچههای قدیمی و صدای زنگ کلیسای کوچک، برایش فقط رویایی دور بود. کار در شهری غریب، با خیابانهای...