پیش از طلوع
او هر صبح، دقیقاً پنج دقیقه پیش از طلوع، یک فنجان قهوه برای لیدا آماده میکرد. فنجان چینیِ آبیِ رنگورورفتهای که لیدا عاشقش بود.
لیدا دو سال پیش رفته بود.
اما او هنوز، هر صبح، فنجان را با دقت پر میکرد، یک قاشق شکر دقیقاً سرخالی میریخت، و آن را کنار پنجرهی رو به شرق میگذاشت. سپس میایستاد و به آسمان خاکستری نگاه میکرد تا اولین پرتوهای طلایی خورشید، دقیقاً لبهی فنجان را روشن کند. در آن لحظه، گویی حضور لیدا را احساس میکرد.
آن صبحِ سرد پاییزی، خورشید طلوع نکرد. آسمان یکدست ابری بود. او، با دستانی لرزان، فنجان را برداشت و جرعهای از قهوهی سرد نوشید. طعم آن، تلختر از همیشه بود. گویی در آن جرعه، تمام تاریکیِ آسمان و خلأ اتاق را نوشید.
به آرامی در صندلی کنار پنجره نشست، فنجان را همچنان در دست گرفته بود. وقتی پیک اورژانس رسید، هنوز نشسته بود و به نقطهی طلوعِ نیامده خیره مانده بود. پزشک علت مرگ را "ایست قلبی" اعلام کرد. کسی ندید که قلبش دقیقاً در همان لحظهای از کار ایستاد که خورشید آن روز، از آمدن سر باز زد.
بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن
و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن
گر آتش عشق تو وزد یک سوزن
یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن
آیا تو را به روزی تابستانی تشبیه کنم؟
تو از آن دلانگیزتر و معتدلتری:
بادهای خشن، غنچههای محبوب مه را میلرزانند،
و اجارهی تابستان، چه کوتاه است مدتش؛
گاه خورشید، چشم آسمان، بیش از حد سوزان میتابد،
و گاه چهرهی زرینش در سایهای کمفروغ میشود؛
هر زیبایی روزی از اوج زیبایی فرو میافتد،
چه از بخت بد یا سیر طبیعی تغییر، بیآرایش میگردد؛
اما زیبایی ابدی تو هرگز زوال نخواهد یافت،
و آن شکوهی که تو داری، از دست نخواهد رفت؛
مرگ نیز نتواند فخر فروشد که تو در سایهاش سرگردانی،
چون در این ابیات جاودان، با زمان پیش میروی:
تا زمانی که انسان نفس کشد یا چشمی ببیند،
این شعر زنده است، و این، به تو زندگی میبخشد.
در شبی که بادهای پاییزی چون خنجرهای یخزده بر تن شهر میکشیدند، من در کوچههای نمور و فراموششده پرسه میزدم. ناامیدی چون سایهای سنگین بر شانههایم آویزان بود، و دلم، آن قلاب کهنه و زنگارگرفته از زخمهای گذشته، در تاریکی شب به دنبال هیچ میگشت. شهر، با چراغهای کمفروغش، همچون آینهای شکسته بازتاب میداد تنهاییام را؛ جایی که خاطرات تلخ چون برگهای خشک زیر پاهایم خرد میشدند.
ناگهان، در پیچ یک کوچهی باریک، چشمانم به زنی افتاد که همچون تنگ بلوریای زلال در نور ماه میدرخشید. او نه از جنس عادیان، که از روحی وصفنشدنی و تنانه خوشتراش ساخته شده بود؛ بدنی که خطوطش چون موجهای آرام رودخانهای جریان داشت، و روحی که از عمق آن، نوری ملایم ساطع میشد، نوری که کلمات را به زانو درمیآورد و قلب را به اسارت میگرفت. قلاب دلم، بدون اراده، به او گلاویز شد. لحظهای بود که زمان ایستاد؛ بوی باران تازه با عطر وجودش آمیخت، و برای نخستین بار پس از سالها، گرمایی در سینهام شعله کشید. آن دیدار، همچون جرقهای در شب، وعدهای از عشقی ممنوعه و ناپایدار داد، عشقی که در عمق چشمانش، رازی پنهان از ستارگان و دریاها نهفته بود.
از آن شب به بعد، احساسات خوب چون مهمانان ناخوانده میآمدند و میرفتند. گاهی، در خلوت اتاقم، یاد آن تنگ بلوری – آن زن با روحی وصفنشدنی – لبخندی بر لبانم مینشاند؛ لحظههایی که قلبم پر از رنگهای گرم میشد، و خیال میکردم شاید این بار، عشق ماندگار باشد، همچون نوایی که در باد میپیچد و روح را نوازش میدهد. اما تلخی، همیشه در کمین بود. احساسات میآمدند، همچون موجهایی که به ساحل میرسند و سپس عقب مینشینند، و جای خالیشان را با حسرتی عمیق پر میکردند. میدانستم که او، همچون خودم، اسیر گذشتهای بود؛ روحی زیبا که در بند تنهاییاش میدرخشید، اما هرگز کاملاً مال من نمیشد، و این جدایی، چون تیغی بر زخمهای کهنه میکشید.
با این حال، از این نوسان خوشحالم. پیش از آن، دلم تنها سیاهی میشناخت، اما حالا، حتی در تلخی رفتنها، طعم شیرین آمدنها را چشیدهام. در شبهای سرد بعدی، وقتی دوباره پرسه میزنم، به یاد میآورم که عشق، حتی اگر ناپایدار، همچون ستارهای در آسمان ابری، ارزش آن لحظهی درخشش را دارد. و این، در عمق تنهاییام، آرامشی تلخ اما واقعی به ارمغان میآورد، آرامشی که با طعم اشکهای شبانه آمیخته است.
**جهان خاکستری**
هوا سرد بود، نه از آن سرمایی که استخوان را میسوزاند، بلکه از نوعی که به قلب نفوذ میکرد و هر تپش را سنگینتر میساخت. شهر، زیر آسمانی خاکستری و بیرحم، انگار در سکوت فریاد میزد. من، با کولهای پر از خاطرات شکسته و امیدی که دیگر رنگش پریده بود، در کوچههای باریک و نمور قدم میزدم.
میگفتند نفرین، فقط کلامیست که از دهان بیرون میآید و در هوا گم میشود. اما من نفرین را زندگی کرده بودم. نه آنکه کسی با انگشت به سمتم نشانه رفته باشد و گفته باشد: «زندگیات جهنم شود!» نه، نفرین من از جنس دیگری بود؛ از جنس روزهایی که هر صبح با آرزوی مرگ از خواب بیدار میشدم و شبها با کابوسهایی که انگار از دل خودم زاده شده بودند، به خواب میرفتم.
سالها پیش، وقتی هنوز کودکی بودم، مادرم میگفت: «جهان جای عجیبیه. گاهی آدما با چشماشون نفرین میکنن، بدون اینکه حرفی بزنن.» آن روزها نمیفهمیدم، اما حالا، در سیسالگی، نگاههای سنگین را حس میکردم. نگاههایی که از حسادت، خشم یا حتی بیتفاوتی زاده میشدند و مثل تیغ، روحم را میبریدند.
زندگیام از روزی که پدرم رفت، رنگ باخت. او نه با مرگ، که با انتخاب رفت. چمدانش را بست و گفت: «اینجا جای من نیست.» اما من ماندم، با مادری که هر روز در غم غرقتر میشد و خانهای که دیوارهایش انگار هر شب تنگتر میشدند. بعد از آن، انگار جهان تصمیم گرفت هرچه بدبختیست به من هدیه کند. کارم را از دست دادم، عشقی که فکر میکردم ناجیام خواهد بود، به خیانت گره خورد، و دوستانم، یکییکی، مثل پرندههایی که از قفس باز شده باشند، پر کشیدند و رفتند.
هر روز صبح، وقتی آینه را نگاه میکردم، مردی را میدیدم که انگار از خودش بیزار بود. چشمانم، که روزگاری برق امید داشتند، حالا فقط خستگی را فریاد میزدند. میگفتم: «خدایا، اگر جهنم این نیست، پس چیست؟» اما جوابی نبود. فقط سکوت، و گاهی صدای باد که از پنجره نیمهباز به داخل میخزید.
یک شب، در اوج ناامیدی، کاغذی برداشتم و نوشتم: «اگر نفرین واقعیست، پس من نفرینشدهام. اما اگر این فقط زندگیست، چرا اینقدر سنگین است؟» کلماتم روی کاغذ میلرزیدند، مثل خودم. همان شب، خواب عجیبی دیدم. زنی با چشمان سیاه و موهایی که انگار از شب بافته شده بودند، مقابلم ایستاد. گفت: «نفرین تو نه از دیگران، که از خودت است. تو خودت را در قفس انداختهای.»
بیدار شدم، با قلبی که تند میزد. به پنجره رفتم و به آسمان خاکستری نگاه کردم. برای اولین بار، به جای آرزوی مرگ، چیزی در من زمزمه کرد: «شاید هنوز بتوانی خودت را نجات دهی.» نمیدانم چرا، اما کاغذ را پاره کردم و به خیابان زدم. کوچهها هنوز نمور بودند، اما اینبار، قدمهایم کمی سبکتر بودند.
شاید جهنم من، نه نفرین دیگران، که زندان ذهنم بود. و شاید، فقط شاید، کلید آزادیام جایی در همین خاکستریها منتظرم بود.

معرفی سریال «عزیزترینم»
عزیزترینم[۷] (کرهای: 연인) یک مجموعهٔ تلویزیونی کره جنوبی با بازی نام گونگ مین، آن اون جین، لی هاک جو، لی دا این و کیم یون وو است. این مجموعه از ۴ اوت ۲۰۲۳، روزهای جمعه و شنبه ساعت ۲۱:۵۰ (کیاستی) از امبیسی پخش شد.[۱] این مجموعه همچنین برای استریم در ویکی در مناطق منتخب در دسترس است.[۸] عزیزترینم به دو پارت تقسیم شدهاست: پارت ۱ در ۴ اوت ۲۰۲۳ و پارت ۲ در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۳ پخش شد.
خلاصه داستان
این مجموعه در دوره تهاجم چینگ به چوسان واقع شدهاست و داستان عشق میان یک زن نجیبزاده و مردی مرموز را روایت میکند.[۱۰]
بازیگران
اصلی
نام گونگ مین در نقش لی جانگ هیون
آن اون جین در نقش یو گیل چه
لی هاک جو در نقش نام یون جون
لی دا این در نقش کیونگ اون ئه
کیم یون وو در نقش ریانگ اوم
لی چونگ آه در نقش گاک هوا
تولید
جلسه فیلمنامه خوانی گروه بازیگران در دسامبر ۲۰۲۲ انجام شد.[۱۳]
مرگ در میانهی میدان، نه فقط پایانی، که وصالیست عاشقانه با ابدیت؛ لحظهای که قلبم، در تبوتاب عشقی بیمرز، با هر تپش به سوی معشوقی نادیدنی بال میگشاید. در آن دم، میان طوفان شمشیرها و غوغای نبرد، گویی زمان در آغوش عشق ساکن میشود. چشمانم، پر از ستارگان آسمانی، به افقی مینگرد که در آن، روحم با نسیمی از جاودانگی همآغوش میگردد. هر قطره خونی که بر خاک میریزد، چون گلبرگیست سرخ که در باغ عشق میشکفد؛ هر نفس، نغمهایست که نام معشوق را در گوش کائنات زمزمه میکند. آرزویم این است که در این میدان، با دلی لبریز از شور و شوقی بیپایان، چون پرندهای عاشق به سوی آسمان بیکران پر بکشم، جایی که عشق و حقیقت در هم میآمیزند و نامم چون ترانهای عاشقانه در بادهای ابدیت طنینانداز میشود.