شب بود، مثل یه تابوت سیاه که شهر رو تو خودش قورت داده بود. توی اتاق تنگ و کثیفم، روی زمین سرد، ولو شده بودم. بوی گند سیگار کهنه و عرق کهنهتر فضا رو پر کرده بود. یه بطری مشروب تقلبی کنارم بود، تهش هنوز یه کم تلخی مونده بود، ولی حتی حال سر کشیدنش رو هم نداشتم. دیوارا پر از ترک و لک بودن، انگار زخمای یه روح مرده. از پنجرهی شکسته صدای شهر میاومد، صدای بوق، فحش، و گریههای خفهی آدما. شهر زنده بود، اما من نه. من فقط یه لاشه بودم که هنوز قلبش از رو عادت میزد.
من همیشه منفور بودم. از همون بچگی. چشمام، صدام، حتی نفس کشیدنم انگار همه رو عصبی میکرد. توی مدرسه، بچهها بهم میگفتن «عوضی»، چون ساکت بودم، چون نمیتونستم مثل اونا ادای خوشحال بودن دربیارم. معلمام ازم متنفر بودن، چون هیچوقت اون چیزی نبودم که میخواستن. بابام؟ اون فقط با مشتاش باهام حرف میزد. مادرم؟ یه نگاه سرد و بعد پشت کردن. حتی سگای ولگرد کوچه بهم پارس میکردن، انگار اونا هم میدونستن من یه موجود اضافیام، یه اشتباه که نباید به دنیا میاومد.
دیروز توی خیابون بودم. بارون کثیف میبارید، از اونایی که انگار خدا هم از این شهر حالش بهم میخوره. آدما مثل مورچه از کنارم رد میشدن، هیچکس نگاهم نکرد. یه لحظه چشمم به یه زوج افتاد، دست تو دست، زیر یه چتر پاره. خندهشون مثل تیغ بود، انگار داشتن به من میخندیدن، به این بدبخت که حتی یه نفر تو این دنیا براش اهمیت نداره. عشق؟ محبت؟ اینا برای من فقط یه شوخی زشت بود. یه بار فکر کردم عاشق شدم. فکر کردم اون دختر، با اون چشمای قهوهای، شاید منو ببینه، شاید منو بخواد. ولی وقتی بهم گفت «تو فقط یه سایهای، هیچی نیستی»، فهمیدم که حتی عشق هم ازم متنفره.
هیچکس منو نمیخواست. نه خانواده، نه دوست، نه حتی خودم. خودم از خودم بدم میاومد. از این صورت زشت، از این صدای گرفته، از این فکرای سیاه که هر شب مثل خوره تو مغزم میچرخیدن. دیشب خواب دیدم توی یه بیابونم، تنها، زیر آسمونی که انگار با زغال کشیده بودن. زمین ترک داشت، خشک، مثل قلبم. داد زدم، ولی صدام گم شد. انگار حتی خدا هم منو نمیشنید. بیدار که شدم، عرق سرد از صورتم میچکید. به سقف زل زدم، پر از تار عنکبوت و کثافت. خندهام گرفت، یه خندهی گند که گلویم رو سوزوند. این بود زندگی؟ این بود اون چیزی که همه براش جون میدن؟ یه بیابون خالی که تهش فقط مرگ منتظرته؟
بلند شدم، پاهام میلرزید. بطری رو پرت کردم به دیوار، شکست، مثل همهچیز تو این دنیای نکبت. رفتم جلوی آینه. صورتم مثل یه جنازه بود، چشمام دو تا گودال سیاه. به خودم گفتم: «تو هیچی نیستی. هیچوقت نبودی.» شهر هنوز نفس میکشید، با صداهای زشتش، با آدماش که ازم متنفر بودن. ولی من دیگه تموم شده بودم. یه تیغ کهنه از گوشهی اتاق پیدا کردم. دستم نلرزید، برای اولین بار. وقتی تیغ رو روی رگم کشیدم، خون گرم بود، ولی هیچ دردی حس نکردم. فقط یه حس خالی بودن بود، انگار بالاخره از این جهنم خلاص شدم. شهر هنوز زنده بود، ولی من نه. هیچکس نیومد. هیچکس نفهمید. و من، یه موجود منفور، یه لکهی سیاه، بالاخره محو شدم. نه اشکی، نه فریادی، فقط سکوت. و این، تلختر از هر چیزی بود که میتونستم تصور کنم.