انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/05/29

در گوشه‌ای از شهر، جایی که کوچه‌های باریک و نمور مثل رگ‌های بیمار یک جسم رو به مرگ در هم تنیده بودند، سهیل می‌زیست؛ نه زندگی، که فقط نفس می‌کشید. چهره‌اش زرد بود، مثل کاغذهای پوسیده‌ای که زیر نور بیمار مهتاب رنگ باخته‌اند، و چشمانش، دو گودال تیره که انگار سال‌ها پیش خاموش شده بودند. خانه‌اش، اگر می‌شد آن را خانه نامید، تلی از آجرهای شکسته و خاطراتی بود که بوی مرگ می‌دادند. پدرش، غرق در عیش با زن دومش، در میخانه‌های شهر گم شده بود، و مادرش، زیر سایه‌ی سنگین شوهر جدیدش که با فریاد و مشت روزگارش را تلخ می‌کرد، دیگر هیچ نشانی از انسان نداشت. سهیل، مثل سایه‌ای که از خودش بیزار است، در این خرابه‌های عاطفی سرگردان بود، با زخم‌هایی که از کودکی در جانش چنگ انداخته بودند و هر روز عمیق‌تر می‌شدند.


در یکی از آن روزها که آسمان خاکستری انگار با قلب سهیل هم‌پیمان شده بود، آرزو پا به زندگی‌اش گذاشت. آرزو، دختری بود با چشمان درشت و پر از زندگی، لبخندی که انگار می‌توانست دیوارهای سنگی را بشکافد، و روحی که حتی در آن شهر خاکستری مثل خورشید می‌درخشید. او سهیل را کنار پل زنگ‌زده‌ی شهر دید، جایی که آب سیاه رودخانه مثل آینه‌ای شکسته روح سهیل را منعکس می‌کرد. آرزو، با یک شاخه یاس تازه که از باغچه‌ای دزدیده بود، کنارش ایستاد و با خنده گفت: «اینو بگیر، سهیل! یه کم بوی زندگی بده به این هوای سنگین.» صدایش پر از شوق بود، مثل آواز گنجشکی که از طوفان نترسد.


از آن روز، آرزو شد تنها رنگ در دنیای بی‌رنگ سهیل. او با قلب شادش، انگار آمده بود تا سیاهی‌های سهیل را بشوید. وقتی سهیل در سکوت غم‌انگیزش غرق می‌شد، آرزو با قصه‌هایش از بچه‌گی‌هایش، از روزهایی که با خنده در کوچه‌ها می‌دوید، او را به دنیایی دیگر می‌برد. وقتی پدر سهیل با طعنه‌هایش او را خرد می‌کرد، آرزو دستش را می‌گرفت و با همان لبخند همیشگی می‌گفت: «سهیل، تو از این زخما بزرگ‌تری. یه روز اینا فقط یه قصه‌ی قدیمی می‌شن.» یک‌بار، آرزو دستبند مادرش را، تنها یادگارش، فروخت تا برای سهیل یک دفترچه و قلم بخرد، شاید بتواند غم‌هایش را بنویسد. سهیل دفترچه را گرفت، اما جز خطوط درهم و بی‌معنی چیزی در آن ننوشت. انگار کلمات هم از او گریزان بودند.


سهیل اما اسیر خودش بود. شب‌ها کابوس می‌دید؛ صدای فریادهای مادرش، خنده‌های کریه پدرش، و سایه‌ی زنی غریبه که خانه‌شان را بلعیده بود. این کابوس‌ها مثل زهری در رگ‌هایش جریان داشتند. گاهی با آرزو تند حرف می‌زد، گاهی روزها غیبش می‌زد و آرزو را در انتظار و نگرانی رها می‌کرد. آرزو اما با همان قلب شادش صبور بود. او باور داشت که می‌تواند سهیل را نجات دهد، حتی اگر خودش را در این راه بسوزاند. هربار که سهیل غرق تاریکی می‌شد، آرزو با خنده‌ای تازه، با یک شاخه گل، یا با یک حرف ساده، سعی می‌کرد او را به نور بکشاند.


زمان اما بی‌رحم بود. آرزو، با همه‌ی شادی و عشقی که به سهیل داشت، زیر فشار خانواده و زخم‌زبان‌های اطرافیان کم آورد. آنها می‌گفتند سهیل مردی نیست که بتوان به او تکیه کرد، و آرزو، خسته از انتظار و سردی‌های سهیل، به خواستگاری مردی دیگر بله گفت. مردی که قلب آرزو را نمی‌فهمید، اما وعده‌ی یک زندگی ساده و بی‌دغدغه را به او داده بود. روز عروسی، سهیل از دور، پشت دیوارهای ترک‌خورده‌ی پل، آرزو را دید. در لباس سفید، هنوز مثل همان شاخه یاس بود، پر از زندگی، اما دیگر برای او نبود. لبخند آرزو هنوز می‌درخشید، اما سهیل جرئت نکرد حتی یک کلمه به او بگوید. فقط ایستاد و تماشا کرد تا نور زندگی‌اش در دستان دیگری گم شد.


سهیل حالا تنهاتر از همیشه بود. در همان کوچه‌های نمور، با دفترچه‌ای که خاک می‌خورد و خاطراتی که مثل خنجر در قلبش فرو می‌رفتند، روزگار می‌گذراند. هر شب کنار پل زنگ‌زده می‌نشست، به آب سیاه خیره می‌شد و صدای خنده‌ی آرزو را در ذهنش می‌شنید، همان خنده‌ای که روزی دنیا را برایش روشن کرده بود. اما دیگر امیدی نبود. زخم‌هایش عمیق‌تر از آن بودند که شفا یابند. یک شب، زیر آسمان سنگین و بی‌ستاره، سهیل دفترچه را باز کرد و برای اولین‌بار نوشت: «آرزو رفت، و من با او مُردم.» بعد، آرام به سمت رودخانه قدم برداشت. آب سیاه او را بلعید، و کوچه‌های شهر، مثل همیشه، در سکوتی سرد فرو رفتند.

1404/05/28

در کوچه‌های تنگ و خاک‌آلود شهر، جایی که آفتاب به زحمت از میان ابرهای سنگین راهی به زمین می‌یافت، مردی زندگی می‌کرد که غم، چون سایه‌ای وفادار، هرگز از او جدا نمی‌شد. نامش را کسی به خاطر نداشت، جز آنکه او را «مرد خاکستری» می‌خواندند؛ نه به خاطر رنگ جامه‌اش، بلکه به سبب چهره‌ای که انگار با خاکستر اندوه رنگ شده بود.


هر سپیده‌دم، وقتی کرکره‌های چوبی پنجره‌اش را بالا می‌زد، جهانی پیش رویش گشوده می‌شد که انگار از تاروپود حسرت بافته شده بود. آسمان، حتی در روشن‌ترین روزها، برای او رنگ پریده به نظر می‌آمد، گویی خورشید هم در برابر بار سنگین دلش سر تعظیم فرود آورده بود. او عاشق زنی بود که روزگاری، در جوانی، با خنده‌هایش قلبش را چون گلی در بهار شکوفا کرده بود. اما آن زن، چون پرنده‌ای که از قفس آسمان آزاد شده باشد، رفته بود؛ نه به سوی مرگ، که به سوی زندگی‌ای دیگر، در دیاری دور، با وعده‌هایی که او هرگز نتوانسته بود به آن‌ها جامه عمل بپوشاند.


مرد خاکستری هر روز به بازار می‌رفت، نه برای خرید، که برای شنیدن صداها، دیدن چهره‌ها، و جستجوی چیزی که شاید، فقط شاید، بتواند خلأ درونش را پر کند. اما بازار هم برای او جز تکرار همان ملال همیشگی نبود. کودکان می‌خندیدند، دست‌فروشان فریاد می‌زدند، و عابران در تکاپوی زندگی بودند، اما او در میان این همهمه، تنها سکوت را می‌شنید؛ سکوتی که چون زنگاری بر روحش نشسته بود.


شبی، زیر نور کم‌فروغ ماه که از پنجره به درون اتاقش سرک می‌کشید، مرد خاکستری دفترچه‌ای کهنه را از زیر تخت بیرون کشید. صفحه‌هایش زرد و شکننده بودند، پر از خطوطی که روزگاری با امید نوشته شده بود. کلماتش، چون پروانه‌هایی که در تار عنکبوت گرفتار شده باشند، دیگر پرواز نمی‌کردند. او نوشت: «غم، نه دشمن است و نه دوست. غم، همسفر است؛ همراهی که بی‌صدا در کنارت می‌نشیند و هرگز نمی‌پرسد کجا می‌روی.»


اما در همان شب، چیزی در او شکست، نه به معنای فروپاشی، که به معنای رهایی. مرد خاکستری به پنجره نگاه کرد و برای اولین بار پس از سال‌ها، به جای حسرت، به ماه لبخند زد. شاید غم همچنان در او بود، اما حالا دریافته بود که زندگی، حتی با زخم‌هایش، هنوز ارزش زیستن دارد. او دفترچه را بست، شمعی روشن کرد و به خود قول داد که فردا، شاید، قدمی کوچک به سوی نور بردارد.


و شهر، همچنان در خواب بود، بی‌خبر از اینکه مرد خاکستری، در سکوت نیمه‌شب، پیمانی تازه با زندگی بسته بود.

1404/05/15

«در جست‌وجوی معنا»

نویسنده: لئو تولستوی 

 

مدتی طولانی از عمرم را زیستم، بی آن‌که از خود بپرسم: «چرا؟ برای چه؟»
می‌خوردم، می‌آشامیدم، می‌خوابیدم، عاشق می‌شدم، می‌نوشتم، سخنرانی می‌کردم، و با مردم در آمیخته بودم.
زندگی‌ام چونان تندیسی براق و استوار بود، که از بیرون می‌درخشید، اما در درون تهی بود.

اما ناگاه، بی‌هیچ هشدار قبلی، سوالی تاریک و مهیب درونم قد برافراشت.
سوالی ساده، اما ویرانگر:
«زندگی چه معنا دارد؟»
و بدتر از آن: اگر همه‌چیز بگذرد، اگر مرگ پایان ناگزیر ما باشد، پس تمام این تقلّاها، عشق‌ها، نفرت‌ها و دستاوردها، چه ارزشی دارند؟

هر آن‌چه تا دیروز زیبا می‌نمود، رنگ باخت.
ادبیاتم، شهرت، ثروت، حتی خانواده‌ام… همه و همه در برابر این پرسش خاموش ماندند.
سکوتشان کرکننده بود.

به نظر می‌رسید دو راه پیش رویم هست:
یا خود را به دست فراموشی بسپارم، در لذت‌های روزمره غرق شوم،
یا با شجاعت، به دل این تاریکی بزنم، شاید روزنه‌ای، نوری، حقیقتی در آن‌سوی ابرها پنهان باشد.

من راه دوم را برگزیدم.

به نزد دانشمندان رفتم، فیلسوفان را خواندم، کتاب‌هایشان را بلعیدم.
همه می‌دانستند چگونه زندگی می‌گذرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.
آن‌ها می‌گفتند: «زندگی، روندی طبیعی است؛ تکامل، بقا، پیشرفت…»
اما این پاسخ‌ها همچون نان خشکیده‌ای بود برای انسانی که از گرسنگی جان می‌دهد.

به دل دین رفتم.
نه آن دینی که در قصرها و کلیساها آموخته می‌شود، بلکه به ایمان مردمان ساده رو آوردم.
دیدم کشاورزی پیر، با زحمت نان می‌کارد، دعایی زیر لب زمزمه می‌کند،
و با چهره‌ای آرام و دلی روشن می‌خوابد.
او از آن‌چه من نمی‌دانستم، آگاه بود.
نه از راه عقل، بلکه از راه دل.

آری، راز زندگی، شاید در همین‌جاست:
در پذیرش نادانی، در عشق بی‌دلیل، در ایمان بی‌چشم‌داشت.
در اینکه زندگی معنا دارد، نه به‌سبب چیزی خارج از آن، بلکه چون خود زندگی‌ست.

زندگی آن‌گاه معنا دارد،
که عاشق باشی،
که ببخشی،
که رنج ببری و باز لبخند بزنی.
که دست دیگری را بگیری، حتی اگر خودت در تاریکی باشی.

و آن‌گاه که مرگ فرا می‌رسد، با چشمانی آرام به او بنگری و بگویی:
«آمدی؟ دیر نکردی. من آماده‌ام. من زیسته‌ام.»

1404/05/05

سلام چطورین بعد از مدت ها میخوام اینجا یه چیزایی بنویسم از گند کاری ها و افکار این چند وقته
اینجا می‌نویسم چون نه برای کسی مهمه نه کسی میخونه صرفا می‌نویسم تا حرف زده باشم چون کسی نیست که باهاش صحبت کنم
یه مدت خیلی طولانی شاید بگم نزدیک یک سال شایدم بیشتر به این فکر بودم که خودمو با قرص برنج بکشم
سال پیش همین حدودا بود م تونستم از یه سم فروشی بخرمش قرص رو
هزار شب و روز به این فکر کردم که آخر زندگیم چی میشه ، آخرش آیا من میتونم به عنوان یه انسان مفید بمونم و به درد جامعه بخورم
صد تا سوال از خودم کردم و پرسیدم که آیا میتونی شوهر خوبی باشی میتونی هر روز بری سرکار از صبح تا شب میتونی حرف قشنگ بزنی و زیبا فکر کنی
همیشه هم یه جواب ب خودم دادم که با روند الان نمیتونم و نخواهم توانست حسی ک دارم اینه ک از بس دلسردم به همه چی دست کشیدم از تلاش حتی بدتر میشم تا اینکه ترقی کنم
ازهیچی لذت نمی‌برم دیگه...
یه مدت شیراز بودیم ک نشد قرصا شمال بود برگشتیم همیشه مامان خونه بود و این اتفاق چند ساعت تنهایی لازمه
امروز بالاخره صبح تنها شدم نشستم فکر کردم تصمیم نهایی رو بگیرم و بالاخره گفتم بزار امتحان کنم
قرص خواب اول میخورم بعدش چنتا قرص برنج ؛ قرص برنج رو باز کردم بو کردم از تندی هوش از سرم رفت اومدم بزارم سر جاش قرصه کج جا گرفت توی قوطی فلزی با دست فشارش دادم جا بره اعصاب هم نداشتم پودر شد قرصه یکمیش چسبید ب کف دستم گفتم خب حداقل بزار مزه اش کنم ببینم میتونم بخورم یا نه ، انگشتمو کشیدم رو زبونم و سریع هرچی بود قورت دادم
پایین رفت شاید یک دقیقه گذشت که وسایلو جمع کنم بزارم سر جاش ، دیدم معده ام شروع کرد به آتیش گرفتن سریع از هوش مصنوعی پرسیدم که اینطوری شده چیکار کنم نوشت اگر میتونی دهنتو بشور و بالا بیار و هیچی نخور
منم همین کار کردم دهنمو شستم رفتم تو سرویس انگشتمو تا آخر تو حلقم فرو کردم از بس فشار آوردم ته گلوم زخم شد و معده ام هم فشار عجیبی تجربه کرد ولی هیچی بالا نیومد
سریع زنگ زدم مامان گفتم من معده درد دارم بریم دکتر
رفتیم بیمارستان کومله مامان رفت نوبت بگیره من سریع رفتم تریاژ گفتم اینطوری شده چیکار کنم میخواستم مامان نفهمه
فشارمو گرفت اکسیژن خون چک کرد گفت باید بری درمانگاه دکتر ببینتت
رفتیم نوبت گرفتیم دکتر گفت نامه میدم بری اورژانس ببیندت دکتر اونجا باید تصمیم بگیره و چند ساعت باید بمونی آزمایش بدی
منم از در مطب اومدم بیرون حس کردم بهتر شدم به مامان گفتم بریم خونه گفته چیزی نیست استراحت کنی خوب میشی
سریع سوار ماشین شدیم اومدیم خونه
دراز کشیدم دیدم معده ام داره منفجر میشه و حسابی بیحالم و سرگیجه دارم
به مامان گفتم میرم بیرون دور بزنم بهتر شم گفت برو گفتم بخواب من دیر میام
رفتم بیمارستان با نامه مطب رفتم اورژانس دکتر گفت باید بستری موقت بشی چک بشی نامه زد بستری کردن منو
اکسیژن چک کردن باز خون گرفتن دو سه بار آزمایشگاه چک کرد
از ساعت ۱۲ و نیم ظهر بود گمونم تا چهار و نیم پنج نگهم داشتن آخرشم پیش خودم گفتم تا بیدار نشده مامان باید برگردم که شک می‌کنه
سریع گفتم من چقدر دیگه باید بمونم گفتن ازمایشا خوب بوده ولی برا اطمینان باید حدودا ۲۴ ساعت بمونی ولی اگر میخوای بری باید خودت رضایت بدی و بری
رضایت دادم و برگشتم
هنوزم اوکی نشدم ولی نفس میکشم
خیلی حس بدی داشت خلاصه...
کاش یا توان خوب شدن داشتم یا اینکه حداقل بتونم یه سره کنم کارو

شبتون خوش