انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/04/16

ای مرگ، ای سایه‌ی خاموش و ابدی، که در کمین هر نفسی نشسته‌ای! تو آن شبح بی‌صدا، آن مهمان ناخوانده‌ای که در لحظه‌ای نامنتظر، بی‌اذن و بی‌صدا، بر آستانه‌ی جان‌ها می‌کوبی. نه تاج شاهی از تو در امان است و نه کلبه‌ی فقیرانه‌ی گمنامی. تو، ای پایان‌دهنده‌ی قصه‌های ناتمام، با دستان سردت، رشته‌ی حیات را از تار و پود وجود می‌گسلی و در سکوت ژرف خود، همه را به آغوش ابدیت می‌کشانی.


آه، ای مرگ! تو نه عدو، که پیام‌آور حقیقت عریانی. در برابر تو، همه‌ی فریب‌ها و نقاب‌ها فرو می‌ریزد. تخت و تاج، زر و زور، همه در برابر نگاه بی‌رحم تو چون خاکستری پراکنده می‌شوند. تو آیینه‌ی عبرتی که به هر زنده‌ای می‌گویی: «بدان که رهگذری بیش نیستی، و این جهان، کاروانسرایی است که روزی باید ترکش کنی.»


با این همه، ای مرگ، چه غریبانه دردناکی! تو که پایان می‌نمایی، چرا در لحظه‌ی وداع، قلب را چنین به تپش وامی‌داری؟ چرا اشک را در دیده‌ها بیدار می‌کنی و بغض را در گلو می‌نشانی؟ تو که مقصد نهایی هر راهی، چرا در آمدنت این‌سان غافلگیر می‌کنی؟ ای مرگ، تو راز پنهان خالقی، که در پس پرده‌ی نیستی، شاید بهشتی نهان کرده‌ای.


پس ای مرگ، اگر آمدنت ناگزیر است، بگذار با وقار به سویت آییم. بگذار در لحظه‌ی دیدار، نه با ترس، که با تسلیم و حکمت به استقبالت رویم. تو که پایان‌دهنده‌ی این قصه‌ی خاکی هستی، شاید دریچه‌ای به سوی نوری بی‌پایان باشی. ای مرگ، ای راز سر به مهر، در سینه‌ات چه نهفته است که این‌گونه جان‌ها را به سوی خود می‌خوانی؟

1404/04/09

در شبی که آسمان، سیاه‌چالِ ستارگانِ خاموش بود، کودکی با فریادی از جنسِ جداییِ ابدی، به جهانی تبعید شد که نه آغازش را می‌فهمید، نه پایانش را. گویی از خوابِ بی‌مرزِ ازل، به کابوسِ ناپایدارِ هستی پرتاب شده بود؛ موجودی شکننده، محکوم به جست‌وجوی معنایی که شاید هرگز نباشد.


**کودکی**، رقصِ معصومانه‌ای در سایه‌ی نادانی‌ست. جهان، تابلویی‌ست پر از رنگ‌های فریبنده، اما زیر این رنگ‌ها، خنجری پنهان است که هنوز نبریده. کودک، فیلسوفی‌ست که نمی‌داند فلسفه چیست؛ با چشم‌هایی پر از شگفتی، می‌پرسد: «چرا پرنده‌ها پرواز می‌کنند؟» اما پاسخ‌ها، مثل باد، از میان انگشتانش می‌گریزند. زندگی در این فصل، فریبی‌ست شیرین، که وعده‌ی جاودانگی می‌دهد، بی‌آنکه بگوید هر وعده، دروغی‌ست در انتظارِ افشا.


**نوجوانی**، زخمی‌ست که روح را می‌شکافد. پرده‌ی معصومیت دریده می‌شود و جهان، با دندان‌های تیزِ حقیقت، به جانِ رویاها می‌افتد. «من کیستم؟» این سؤال، مثل خاری در جان می‌نشیند، و هر پاسخ، زخمی تازه می‌زند. عشق، خشم، آرزو و یأس، مثل طوفانی در هم می‌آمیزند و قلب را به صخره‌های تردید می‌کوبند. اینجا، انسان اولین درسِ فلسفه را می‌آموزد: هیچ‌چیز آن‌گونه که به نظر می‌آید، نیست. جهان، آینه‌ای شکسته‌ست که هر تکه‌اش، تصویری تحریف‌شده از حقیقت نشان می‌دهد.


**جوانی**، میدانِ نبردی‌ست که انسان در آن، شمشیرِ اراده‌اش را تیز می‌کند. با غرورِ فاتحان، به سوی قله‌های خیالی می‌تازد، اما هر گام، او را به پرتگاهِ واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. عشق، خیانتی‌ست که قلب را می‌سوزاند؛ موفقیت، تاجی‌ست که زیرش، سر سنگینی می‌کند؛ و شکست، معلمی‌ست که درسش را با درد می‌دهد. سؤال‌های فلسفی حالا تیزترند: «آزادی چیست، وقتی زنجیرهایم را خودم ساخته‌ام؟» جوانی، فصلی‌ست که انسان در آن، هم خالق است، هم مخلوق؛ هم شاعرِ حماسه‌هایش، هم قربانیِ تراژدی‌هایش.


**میانسالی**، آستانه‌ی خستگی و روشنی‌ست. انسان، حالا بر فرازِ تپه‌ای ایستاده، به پشت سر نگاه می‌کند و می‌بیند که مسیر، نه امن بود، نه عادلانه. دستاوردها، مثل سایه‌هایی کم‌رنگ، در برابرِ از دست‌رفته‌ها رنگ می‌بازند. حسرت، مثل سمی آرام، در رگ‌های روح می‌دود: «اگر جور دیگری زیسته بودم، چه؟» اما فلسفه‌ی این فصل، در پذیرشِ تلخِ نقص‌هاست. انسان می‌فهمد که زندگی، نه یک خط مستقیم، که هزارتویی‌ست پر از بن‌بست. و با این حال، هنوز گامی به پیش می‌گذارد، نه از امید، که از عادتِ بودن.


**پیری**، رقصِ آرامِ روح با مرگ است. جسم، چون شمعی رو به خاموشی، کم‌سو می‌شود، اما ذهن، گاه روشن‌تر از همیشه، در هزارتوی خاطرات غرق می‌گردد. جهان، که روزگاری عظیم و ترسناک بود، حالا کوچک و غریب به نظر می‌رسد. انسان، مثل کتابی که آخرین صفحه‌اش را ورق زده، منتظر است که قصه تمام شود. مرگ، دیگر دشمن نیست؛ آشنایی‌ست که در سایه ایستاده، دستش را دراز کرده و می‌گوید: «بیا.» سؤال‌ها هنوز هست، اما حالا بی‌جواب بودنشان، نه عذاب، که آرامش می‌آورد.


**مرگ**، نه پایان، که مکثی‌ست در موسیقیِ ناتمامِ هستی. جسم به خاک می‌پیوندد، اما آنچه زیسته، آنچه پرسیده، آنچه عاشقش بوده، مثل موجی در اقیانوسِ ابدیت، جایی، به شکلی، ادامه می‌یابد. یا شاید، همه‌چیز فقط سکوتی‌ست عمیق، که در آن، تمامِ سؤال‌ها و پاسخ‌ها، در نیستی حل می‌شوند.


این قصه، تراژدیِ باشکوهِ انسان است؛ داستانی که در آن، هر گام، زخمی‌ست و هر زخم، شعری. زیستن، یعنی نوشتنِ این شعر با خونِ قلب، بی‌آنکه بدانی آخرش چه می‌شود. و شاید، حکمتِ تلخِ این قصه در این باشد: معنا، نه در یافتن، که در جستن است.

1404/04/05

در آن لحظه‌ی آخر، هنگامی که آسمان با تارهای خاکستری‌اش انگار برایمان اشک می‌ریخت، امید به پیروزی در سینه‌ام می‌تپید. مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را در برابر طوفان گشوده، آماده بودم تا اوج بگیرم. هر گام، هر نفس، هر ضربان قلبم فریاد می‌زد: «می‌توانم، خواهم برد.» نور کم‌جان خورشید، که از میان ابرهای سنگین سرک می‌کشید، انگار نوید می‌داد که پایان این راه، روشن است.

اما درست در آن دم، در آن لحظه‌ی شکننده که همه‌چیز به یک تصمیم بند بود، سایه‌ای سنگین افتاد. نام‌امیدی، خاموش و سرد، از گوشه‌ای که انتظارش را نداشتم، سر برآورد. مثل مه‌ای که بی‌صدا دره را پر می‌کند، آرام اما بی‌رحم، امیدم را بلعید. چشمانم هنوز به خط پایان خیره بود، اما قلبم... قلبم دیگر نمی‌تپید. انگار تمام رؤیاها، تمام آن آتش درونم، در یک آن به خاکستر بدل شد.

و من ماندم و سکوت. سکوتی که نه فریاد می‌خواست، نه اشک. فقط خیره به جایی که قرار بود پیروزی‌ام باشد، اما حالا تنها نام‌امیدی آنجا ایستاده بود، با لبخندی تلخ، انگار از آغاز می‌دانست که این پایان من است.