| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
پیش از طلوع
او هر صبح، دقیقاً پنج دقیقه پیش از طلوع، یک فنجان قهوه برای لیدا آماده میکرد. فنجان چینیِ آبیِ رنگورورفتهای که لیدا عاشقش بود.
لیدا دو سال پیش رفته بود.
اما او هنوز، هر صبح، فنجان را با دقت پر میکرد، یک قاشق شکر دقیقاً سرخالی میریخت، و آن را کنار پنجرهی رو به شرق میگذاشت. سپس میایستاد و به آسمان خاکستری نگاه میکرد تا اولین پرتوهای طلایی خورشید، دقیقاً لبهی فنجان را روشن کند. در آن لحظه، گویی حضور لیدا را احساس میکرد.
آن صبحِ سرد پاییزی، خورشید طلوع نکرد. آسمان یکدست ابری بود. او، با دستانی لرزان، فنجان را برداشت و جرعهای از قهوهی سرد نوشید. طعم آن، تلختر از همیشه بود. گویی در آن جرعه، تمام تاریکیِ آسمان و خلأ اتاق را نوشید.
به آرامی در صندلی کنار پنجره نشست، فنجان را همچنان در دست گرفته بود. وقتی پیک اورژانس رسید، هنوز نشسته بود و به نقطهی طلوعِ نیامده خیره مانده بود. پزشک علت مرگ را "ایست قلبی" اعلام کرد. کسی ندید که قلبش دقیقاً در همان لحظهای از کار ایستاد که خورشید آن روز، از آمدن سر باز زد.