انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/08/07

بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن

و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن

گر آتش عشق تو وزد یک سوزن

یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن


مهستی گنجوی 

1404/08/05

آیا تو را به روزی تابستانی تشبیه کنم؟

تو از آن دل‌انگیزتر و معتدل‌تری:

بادهای خشن، غنچه‌های محبوب مه را می‌لرزانند،

و اجاره‌ی تابستان، چه کوتاه است مدتش؛

گاه خورشید، چشم آسمان، بیش از حد سوزان می‌تابد،

و گاه چهره‌ی زرینش در سایه‌ای کم‌فروغ می‌شود؛

هر زیبایی روزی از اوج زیبایی فرو می‌افتد،

چه از بخت بد یا سیر طبیعی تغییر، بی‌آرایش می‌گردد؛

اما زیبایی ابدی تو هرگز زوال نخواهد یافت،

و آن شکوهی که تو داری، از دست نخواهد رفت؛

مرگ نیز نتواند فخر فروشد که تو در سایه‌اش سرگردانی،

چون در این ابیات جاودان، با زمان پیش می‌روی:

تا زمانی که انسان نفس کشد یا چشمی ببیند،

این شعر زنده است، و این، به تو زندگی می‌بخشد.