انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

چــقــدر مــتــفــاوتـــنــد آدمــهــا

عــشــق بــرایی یــکــی دلــگــرمــی

و بــرای دیــگــری ســرگــرمــی !

حال و روزم


حال و روز عجیبی دارم...

همیشه بر سر دوراهیم...

یک راه به تو می رسد...

و یک راه به تنهایی...!

همیشه تو را بر میگزینم...

ومی رسم به...

تنهایی....


گاهی ...

گاهی آنچنان مزخرف میشوم 

که برای دیگران قابل درک نیستم

حتی عزیز ترین کسانم را از خودم میرانم

اما در آن لحظه در دلم آرزو دارم بگویند :

"میدانم دست خودت نیست ، درکت میکنم"

دوست داشتنت


دوست داشتن ات ، هــوس نیست . . . کـه بــاشـد و نبــاشـد !
نفــس اسـت . . .
تا بــاشم . . .
تا باشی

عکس تو.....

دیدن عکست تمام سهم من است

از " تـــو "

ان را هم جیره بندی کرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود

دِل اســت دیـــگر ...

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد ....

پابرهنه...

اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم...!


امــا هیچکــدام تــو نیستــی ...!


دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر ؛


که شایــد ؛ پابرهنه بیایی ...

سلامتی؟!

 

هنوز هم صدقه هایم به نیت سلامتی توست...

هی....

معشوقه ی من.....

سلامتی...؟!

افتادن....

تو به افتادن من در خیابان خندیدی

 ومن همه ی حواسم به چشمان مردم شهربود

که

 عاشق خنده ات نشوند!!