انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/11/20

خیلی سوالِ مهم و انسانی‌ایه. وقتی فشارهای بیرونی زیاده، طبیعی‌ه که احساس سرخوردگی و یأس سراغ آدم بیاد. هدف این نیست که «هیچ‌وقت» چنین احساسی نداشته باشیم؛ هدف اینه که گرفتار و فلجش نشیم و بتونیم دوباره روی ریل بیفتیم. چند راهکار کاربردی و واقعی:


1) دایرهٔ کنترل را واقعی و کوچک نگه دارید

وقتی همه‌چیز بزرگ و مبهمه، مغز قفل می‌کنه.

کار عملی: هر روز فقط ۳ کار کوچکِ تحت کنترل بنویسید (مثلاً ۲۰ دقیقه پیاده‌روی، تماس با یک دوست، خواندن ۵ صفحه). انجام همین‌ها حس اثرگذاری می‌دهد.


2) «خرده‌پیروزی» بسازید

یأس وقتی کمتر می‌شود که پیشرفت قابل‌دیدن داشته باشیم، حتی ریز.

کار عملی: عادت‌های کوچک بسازید و علامت بزنید (habit tracker ساده). دیدن تداوم، مغز را از بن‌بست بیرون می‌کشد.


3) تغذیهٔ اطلاعاتی را کنترل کنید

غرق‌شدن در اخبار منفی، سوخت یأس است.

کار عملی: زمان خبرخوانی محدود و مشخص (مثلاً روزی ۲۰ دقیقه). بقیهٔ وقت را با محتواهای سازنده‌تر جایگزین کنید (مهارت، آموزش، کتاب، موسیقی).


4) بدن را جدی بگیرید

حال روان بدون حال جسم نمی‌چرخد.

کار عملی: خواب نسبتاً منظم، پیاده‌روی، نور آفتاب و آب کافی. ساده‌اند، ولی اثرشان عجیب واقعی است.


5) ارتباط انسانیِ واقعی بسازید

انزوا یأس را ضربدر می‌کند.

کار عملی: هفته‌ای حداقل یک دیدار یا گفت‌وگوی واقعی (نه فقط پیام). حتی یک دوست خوب، سپرِ روانی می‌شود.


6) «معنا» را در مقیاس شخصی پیدا کنید

لازم نیست هدف‌های عظیم داشته باشید.

کار عملی: یک نقش کوچک اما معنادار انتخاب کنید: کمک به خانواده، آموزش یک نفر، بهبود یک مهارت، داوطلبی کوچک. احساس مفید بودن، ضدِّ یأس است.


7) مقایسهٔ اجتماعی را کم کنید

این یکی قاتل امید است.

کار عملی: حذف یا محدودکردن صفحاتی که احساس کم‌بودن می‌دهند. خودتان را با نسخهٔ قبلیِ خودتان مقایسه کنید، نه با ویترین دیگران.


8) برنامهٔ «روزهای سخت» داشته باشید

وقتی حال بد می‌آید، تصمیم‌گیری سخت می‌شود.

کار عملی: از قبل یک فهرست «کمک‌های سریع» بنویسید: آهنگ‌ها، تماس با فلانی، مسیر پیاده‌روی، کار سادهٔ خانه. روز سخت که شد، فقط اجرا کنید.


9) یادگیری مهارت = افزایش حس قدرت

یاد گرفتن حتی یک مهارت کوچک، حس کنترل را برمی‌گرداند.

کار عملی: یک مهارت کم‌هزینه و در دسترس (زبان، تایپ ۱۰ انگشتی، اکسل، طراحی ساده، تعمیرات) و روزی ۱۵ دقیقه.


10) کمک حرفه‌ای اگر لازم شد

اگر احساس یأس طولانی و شدید شد (چند هفته مداوم، بی‌خوابی/بی‌اشتهایی، بی‌انگیزگی شدید)، مراجعه به مشاور/روان‌درمانگر می‌تواند خیلی مؤثر باشد. این کمک، نشانهٔ ضعف نیست؛ نشانهٔ عاقل‌بودن است.


جمع‌بندی کوتاه

یأس از بیرون می‌آید، اما درمانش معمولاً از «کارهای کوچکِ روزمره» شروع می‌شود:

کنترلِ اطلاعات + حرکتِ بدن + ارتباط انسانی + خرده‌پیروزی.

همین چهار تا اگر پایدار شود، حال آدم را واقعاً تغییر می‌دهد.

اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم:

آینده را با کارهای کوچک امروزِت بساز؛ نه با جنگیدنِ مستقیم با ناامیدی.

1404/11/20

دی‌ماه ۱۴۰۴

ماه سردی که نامش با سکوت گره خورد.
نه از آن سکوت‌های آرامِ برفی،
که از آن سکوت‌هایی که بعد از فریاد می‌آیند؛
وقتی صدا ناگهان می‌بُرد
و خیابان، نفسش را حبس می‌کند.

ایرانیانِ رفته،
شما که نام‌هایتان نیمه‌تمام ماند
و ساعت‌ها در لحظه‌ای خونین ایستاد،
شما که مرگ‌تان ناگهانی بود
اما اندوه‌تان ماندگار شد.

دی، شما را با خود بُرد
بی‌آنکه فرصت خداحافظی بدهد.
مادرانی ماندند با دست‌هایی خالی،
پدرانی با نگاه‌هایی که دیگر به فردا نمی‌رسد،
و خانه‌هایی که هنوز منتظر صدای درند.

شما رفتید
و شهر، پیرتر شد.
چراغ‌ها روشن ماندند
اما گرما از دیوارها رفت.
برف آمد
تا رد خون را بپوشاند،
اما مگر می‌شود
حافظه را دفن کرد؟

ایرانیِ خاموش‌شده،
تو فقط یک عدد در آمار نبودی،
تو یک رؤیا بودی
که فرصت بیدار شدن پیدا نکرد.
تو لبخندی بودی
که در قاب عکس ماند
و آینده‌ای
که به امروز نرسید.

دی‌ماه گذشت،
اما داغش نه.
زمان جلو رفت
و ما هر روز
یک‌بار دیگر
شما را از دست دادیم.

یادتان
نه برای خشم،
که برای انسان‌ماندن
زنده می‌ماند.

و تاریخ،
هرچقدر هم سرد نوشته شود،
نام شما را
با اشک خواهد خواند.

1404/11/11

هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر می‌کند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک می‌خورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه می‌کند. پی پیش از آنکه بمیرد، سست می‌شود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت می‌خورد، و درنهایت نااُمید می‌شود. شاید روزی چراغ‌های این خانه یکی‌یکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانه‌ی قبلی نمی‌شود. رنج مجبورت می‌کند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشه‌های اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردست‌هایی‌ست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد …

1404/11/8

سلام حالتون چطوره ؟

امیدوارم خوب باشید 

فجایع پیش اومده در این مدت دل هر آدمی رو به درد میاره پس جا داره تسلیت بگم این غم بزرگ رو به ملت شریف ایران 

دل یه ملت رو خون کردن و داغ گذاشتن رو دل همه 

امیدوارم وضع بهبود پیدا کنه چون حق هیچکس این نیست که اینهمه درد و سختی متحمل بشه

اینو برا خودم می‌نویسم که یادم بمونه نمیدونم چه کار خوبی کردم که دیشب خواب کسی رو دیدم که برام خیلی عزیز بود و هست احتمالا چون احساسی که در من جریان داره الان نشون به اون قضیه است 

در پناه کسی باشید که قدرت محافظت ازتون رو داره چون احساس میشه خدایی نیست

فعلا 

1404/10/05

پیش از طلوع


او هر صبح، دقیقاً پنج دقیقه پیش از طلوع، یک فنجان قهوه برای لیدا آماده می‌کرد. فنجان چینیِ آبیِ رنگ‌و‌رو‌رفته‌ای که لیدا عاشقش بود.


لیدا دو سال پیش رفته بود.


اما او هنوز، هر صبح، فنجان را با دقت پر می‌کرد، یک قاشق شکر دقیقاً سر‌خالی می‌ریخت، و آن را کنار پنجره‌ی رو به شرق می‌گذاشت. سپس می‌ایستاد و به آسمان خاکستری نگاه می‌کرد تا اولین پرتوهای طلایی خورشید، دقیقاً لبه‌ی فنجان را روشن کند. در آن لحظه، گویی حضور لیدا را احساس می‌کرد.


آن صبحِ سرد پاییزی، خورشید طلوع نکرد. آسمان یکدست ابری بود. او، با دستانی لرزان، فنجان را برداشت و جرعه‌ای از قهوه‌ی سرد نوشید. طعم آن، تلخ‌تر از همیشه بود. گویی در آن جرعه، تمام تاریکیِ آسمان و خلأ اتاق را نوشید.


به آرامی در صندلی کنار پنجره نشست، فنجان را همچنان در دست گرفته بود. وقتی پیک اورژانس رسید، هنوز نشسته بود و به نقطه‌ی طلوعِ نیامده خیره مانده بود. پزشک علت مرگ را "ایست قلبی" اعلام کرد. کسی ندید که قلبش دقیقاً در همان لحظه‌ای از کار ایستاد که خورشید آن روز، از آمدن سر باز زد.

1404/09/09

خلاصه کامل رمان جین ایر – شارلوت برونته (۱۸۴۷)جین ایر، دختری یتیم، ساده و کوچک‌اندام، از همان کودکی طعم تلخ‌ترین بی‌مهری‌ها را می‌چشد.۱. کودکی جهنمی
مادر و پدرش را در نوزادی از دست داده و نزد خاله‌ی بدجنسش (خانم رید) بزرگ می‌شود. خاله و سه فرزندش (به‌خصوص جان رید) مدام او را تحقیر و کتک می‌زنند. یک روز که جان او را می‌زند، جین برای اولین بار فریاد می‌زند و مقاومت می‌کند؛ به‌عنوان تنبیه او را در «اتاق قرمز» (جایی که عمویش مرده) حبس می‌کنند. جین از ترس غش می‌کند و تقریباً می‌میرد. بعد از این ماجرا او را به مدرسه‌ی شبانه‌روزی لُوود می‌فرستند.
۲. مدرسه‌ی لُوود
مدرسه‌ای خشن و فقیرانه برای دختران یتیم. مدیر مدرسه (آقای براکلهرست) ریاکار و سنگدل است. زمستان اول، به خاطر شرایط غیربهداشتی، تب تیفوس می‌گیرد و بهترین دوست جین، هلن برنز (دختری مهربان و مسیح‌وار) از بیماری می‌میرد. مرگ هلن برای همیشه در دل جین می‌ماند: «حتی اگر همه مرا بزنند، من انتقام نمی‌گیرم؛ فقط دعا می‌کنم.» بعد از رسوایی مدرسه، شرایط بهتر می‌شود و جین هشت سال آنجا می‌ماند: شش سال شاگرد، دو سال معلم.
۳. تورنفیلد هال
جین نوزده‌ساله حالا برای کار معلم سرخانه تبلیغ می‌کند. خانم فیرفکس (خانه‌دار پیر) او را به عمارت بزرگ تورنفیلد می‌پذیرد. شاگردش آدل، دخترک فرانسوی شاد و بازیگوشی است که ظاهراً فرزند نامشروع ارباب خانه است.
ارباب، آقای ادوارد روچستر، مردی چهل‌ساله، زشت‌رو ولی جذاب، تلخ‌زبان، پررمزوراز و عمیقاً تنها. جین و روچستر کم‌کم عاشق هم می‌شوند؛ نه با حرف‌های عاشقانه‌ی کلیشه‌ای، بلکه با بحث‌های شبانه کنار شومینه، شوخی‌های گزنده و صداقت مطلق.
۴. عشق و فاجعه
روچستر از جین خواستگاری می‌کند. جین که فکر می‌کند هیچ‌کس هرگز او را نخواهد خواست، با شوق قبول می‌کند. روز عروسی، در کلیسا مردی فریاد می‌زند که روچستر قبلاً ازدواج کرده است.
همسر روچستر، بِرتا میسون، زنی دیوانه و خطرناک است که پانزده سال در اتاق زیرشیروانی قفل شده. روچستر عاشق بِرتا نبوده؛ ازدواجی از روی پول و فریب بوده، اما قانون انگلیسی اجازه‌ی طلاق نمی‌دهد. او جین را واقعاً عاشق است و می‌خواست با او زندگی جدیدی بسازد، حتی اگر غیرقانونی باشد.
جین، با اینکه دیوانه‌وار عاشق است، می‌گوید: «نمی‌توانم معشوقه باشم؛ من هم روح دارم.» نیمه‌شب با یک کیف کوچک و چند سکه از تورنفیلد فرار می‌کند.۵. مرداب و نجات
جین سه روز در جاده‌های بارانی و سرد سرگردان است، گرسنه و خیس، تا جایی که دیگر نمی‌تواند راه برود. در آستانه‌ی مرگ، درِ خانه‌ای را می‌زند. دو خواهر و برادرشان (دیانا، ماری و سنت جان ریورز) او را نجات می‌دهند. سنت جان کشیشی سرد، وظیفه‌شناس و فوق‌العاده جذاب است. جین با نام مستعار در روستا معلم مدرسه می‌شود.
۶. ارث و انتخاب
یک روز خبر می‌رسد که عموی جین در مادیرا مرده و تمام ثروتش (بیست هزار پوند، مبلغ عظیمی) را به او رسانده. جین که حالا ثروتمند است، ثروت را با خانواده‌ی ریورز تقسیم می‌کند و آن‌ها را «خانواده‌ی واقعی» خودش می‌داند.
سنت جان از جین می‌خواهد با او به‌عنوان همسر به هند برود (نه از عشق، بلکه برای کار تبلیغی). جین تقریباً قبول می‌کند، اما در یک لحظه‌ی ماورایی صدای روچستر را می‌شنود که از دور فریاد می‌زند: «جین! جین!»
۷. بازگشت و پایان روشن
جین به تورنفیلد برمی‌گردد. عمارت سوخته است؛ بِرتا در آتش‌سوزی خودش را از پشت‌بام پرت کرده و مرده، روچستر برای نجات او نابینا و یک دستش را از دست داده. حالا او معلول و شکسته است و جین ثروتمند و آزاد.
جین با لبخند می‌گوید: «من حالا ارباب تو هستم، نه تو ارباب من.»
آن‌ها ازدواج می‌کنند، دو سال بعد بینایی یک چشم روچستر برمی‌گردد، اولین پسرشان به دنیا می‌آید و ده سال زندگی آرام، عمیق و شاد را با هم می‌گذرانند.
آخرین جمله‌ی کتاب (از زبان جین):
«خواننده‌ی عزیز، من با او ازدواج کردم.»
جین ایر داستانی است از دختری که هرگز خوب بودنش را فراموش نکرد، حتی وقتی دنیا او را له کرد؛ و در نهایت نه فقط عشق را، بلکه خودش را هم نجات داد.
شاهکاری که هم تراژیک است، هم یکی از امیدوارکننده‌ترین پایان‌های تاریخ ادبیات.

1404/08/07

بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن

و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن

گر آتش عشق تو وزد یک سوزن

یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن


مهستی گنجوی 

1404/08/05

آیا تو را به روزی تابستانی تشبیه کنم؟

تو از آن دل‌انگیزتر و معتدل‌تری:

بادهای خشن، غنچه‌های محبوب مه را می‌لرزانند،

و اجاره‌ی تابستان، چه کوتاه است مدتش؛

گاه خورشید، چشم آسمان، بیش از حد سوزان می‌تابد،

و گاه چهره‌ی زرینش در سایه‌ای کم‌فروغ می‌شود؛

هر زیبایی روزی از اوج زیبایی فرو می‌افتد،

چه از بخت بد یا سیر طبیعی تغییر، بی‌آرایش می‌گردد؛

اما زیبایی ابدی تو هرگز زوال نخواهد یافت،

و آن شکوهی که تو داری، از دست نخواهد رفت؛

مرگ نیز نتواند فخر فروشد که تو در سایه‌اش سرگردانی،

چون در این ابیات جاودان، با زمان پیش می‌روی:

تا زمانی که انسان نفس کشد یا چشمی ببیند،

این شعر زنده است، و این، به تو زندگی می‌بخشد.