... تنها نوازشی ک در طول سال بنده حقیر دریافت میکنم ؛ ناز شدن سر توسط آرایشگاه است :)) اینقدر دور افتاده و غیر ممکن
بهرحال میگذرد ...
یلداتون مبارک
چند تمرین اعتماد ب نفس
با تمرین و مواجهه با چالشها، توانمندیها و مهارتهای خود را تقویت کنید.
آگاهی از قدرتها و نقاط قوت خود، به شما اعتماد بیشتری میدهد.
با تعیین اهداف و دستیابی به آنها، اعتماد به نفس خود را تقویت کنید.
روی امور مثبت و قابل تغییر در خودتان تمرکز کنید و از خودتان انتظارات متناسبی داشته باشید.
از نگرش مثبت و سازنده به جای منفی و خودانتقادی استفاده کنید.
ارتباط مثبت با افراد محبوب و حمایتکننده، به شما اعتماد به نفس میدهد.
به خواب کافی، تغذیه سالم، ورزش، استراحت و خلق حال توجه کنید.
اشتباهات را به عنوان فرصتهای یادگیری بپذیرید و از آنها درس بگیرید.
به یادآوری تجربههای موفقی که داشتهاید، بپردازید و از آنها استفاده کنید.
با مواجهه با ترسها و غلبه بر آنها، اعتماد به نفس خود را تقویت کنید.
از مهارتهای ارتباطی و اجتماعی استفاده کنید و خود را به مردم عرضه کنید.
استفاده از تکنیکهای تأمل، تصویرسازی مثبت و تمرینات تفکر سازنده.
در جلسات گروهی یا ملاقاتهای اجتماعی، ایدهها و نظرات خود را به اشتراک بگذارید.
خود را به عنوان فردی منحصر به فرد و با ارزش قبول کنید.
از دستاوردهایتان و خصوصیات مثبتتان قدردانی کرده و به چیزی که هستید افتخار کنید.
باخودت صحبت کنی تو ایینه
توجمع شرکت کنی فعال باشی
ورزش
کسب یک مهارت
تعیین ارزش های خودت
یادداشت دستاورها
امید است کمکی باشد برای کسی ک میخواند ...
ز تاج ملک زادهای در ملاخ
شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تیره رنگ
چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگها پاس دار ای پسر
که لعل از میانش نباشد به در
در اوباش، پاکان شوریده رنگ
همان جای تاریک و لعلند و سنگ
چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان
بر آمیختستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی
که افتی به سر وقت صاحبدلی
کسی را که با دوستی سرخوش است
نبینی که چون بار دشمن کش است؟
بدرد چو گل جامه از دست خار
که خون در دل افتاده خندد چو نار
غم جمله خور در هوای یکی
مراعات صد کن برای یکی
کسی را که نزدیک ظنت بد اوست
چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟
در معرفت بر کسانی است باز
که درهاست بر روی ایشان فراز
بسا تلخ عیشان و تلخی چشان
که آیند در حله دامن کشان
ببوسی گرت عقل و تدبیر هست
ملک زاده را در نواخانه دست
که روزی برون آید از شهر بند
بلندیت بخشد چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خریف
که در نوبهارت نماید ظریف
و بسیار پیش آمده است که افراد طبقه ی بالا و مرفه از آمیزش و رفت و آمد با رفقای خود در طبقات پایین خشنود تراند تا معاشرت با افراد تازه به دوران رسیده . غرضم از لفظ تازه به دوران رسیده کسی است که با سعی و کوشش خود را از طبقه ای که به آن تعلق داشته است به سطحی بالا تر کشیده است . چنین کسی بر اثر مبارزه ی سخت و دشواری که از سر گذرانده است نسبت به دیگران احساس همدلی ندارد. تنازع او برای بقا حساسیت اش را نسبت به بیچارگانی که از قافله عقب مانده اند، از میان برده است.
آدولف هیتلر
نبرد من
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است
کارم همه ناله و خروشست امشب
نیصبر پدیدست و نه هو شست امشب
دوشم خوش بود ساعتی پنداری
کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب
ابوسعید ابوالخیر
ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی
دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی
ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی
دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی
صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه
ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی
سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی
ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم
صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی
تویی جان این زمانه تو نشسته پربهانه
ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی
تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد
همه این شدهست کارم هله تا تو شاد باشی
تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟
حضور عافیت رایگان چه می دانی؟
نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی
گذشتن از سر کون و مکان چه می دانی؟
ز برگ و بار تعلق نگشته ای دلسرد
تو قدر سیلی باد خزان چه می دانی؟
نیافتی نظر از شبنم سبک پرواز
نشست و خاست درین بوستان چه می دانی؟
دلت خوش است که داری ثمر درین بستان
فراغبالی سرو روان چه می دانی؟
فریب خورده نیرنگ نوبهارانی
عیار چهره زرد خزان چه می دانی؟
تمام عمر به تن پروری برآمده ای
غمی به غیر غم آب و نان چه می دانی؟
در آفتاب قیامت نسوخته است دلت
قماش داغ دل خونچکان چه می دانی؟
تو کز حصار تن خود نرفته ای بیرون
ره برون شدن از آسمان چه می دانی؟
ترا که کار نیفتاده با جهان صائب
سبک رکابی عهد جهان چه می دانی؟