دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد
تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز
همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد
چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من
گفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد
آن نه میبود که دور از نظرت میخوردم
خون دل بود که از دیده به ساغر میشد
از خیال تو به هر سو که نظر میکردم
پیش چشمم در و دیوار مصور میشد
چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی
مدعی بود اگرش خواب میسر میشد
هوش میآمد و میرفت و نه دیدار تو را
میبدیدم نه خیالم ز برابر میشد
گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوخت
گاه چون مجمرهام دود به سر بر میشد
گویی آن صبح کجا رفت که شبهای دگر
نفسی میزد و آفاق منور میشد
سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت
ور نه هر شب به گریبان افق بر میشد
سلام چطورید ؟ مرسی بد نیستم
داشتم به لحظاتی ک داشتم خودکشی می کردم فکر میکردم ، اون ثانیه های پایانی که فکر میکنی همه چیز تمومه ولی خب از بعدش خبر نداری
معمولا لحظه آخر همه چی تو دنیا در برابر چشمت بی ارزش میشه حس میکنی هیچی نیست ک بهش علاقه داشته باشی بیشتر فکرت وقتیه ک مردی و نیستی
یه احساس اضطراب و دلهره و ترس شدید داری ک باید تحملش کنی تا به نتیجه برسی
همه اعضای خانواده و همه آدم ها و همه ی وسایل ها در برابر چشمت چون شن و ماسه بی ارزش هستند و میری ک تموم کنی همه چیو ، و یهو میبینی هیچی دیگه در برابر چشمانت روشن نیست و تاریکی محض است
اون موقع است ک دیگه تمومه ، ولی خب گذشتش از تکتک لحظه هاش برای آدم سخته ، آدمی جان دوست و خودخواهه ولی اگر اون لحظه آخر اتفاق بیافته خیلی خوبه ، تاریکی محض همه جارو میگیره و دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی ، این خودش خیلی خوبه ، درسته فرار از موقعیته، درسته بزدلانه است، درسته درست نیست ولی خب خوبه
امید دارم ب اون موقعیت برسم و تموم کنم :) ده ساله امید دارم و میدونم یه روز به حقیقت میپیونده
شب خوش

ندانم چه ازین آیدم پایان
ندانم چه ازین زایدم فرجام
درآمد از درم القصه چونان
که در آغازگم کردم سرانجام
سلام چطورید
قربانتان
تازه بیدار شدم به خواب عجیب دیدم ک البته عجیب هم نیست ... چون همه چیز ممکنه
خواب دیدم توی یه خونه هستیم من و پدر و مادر من شاید بیست سالم بود یا همچین چیزی همه خوبن و باهم اوکی بودیم ، یهو نمیدونم چرا بحث پیش میاد من میزنم بیرون از خونه مسیر خونه تا جاده ازین کوچه باریکای قدیمی بود ک با آجر نما شده بود، از کوچه رسیدم ب سر خیابون جایی بود ک اتوبوس ها وامیستادن تا مسافر سوار کنن من رفتم سوپری و سرویس و اینا یکمی هم با یه نفر بحثم شد برگشتم دیدم یه اتوبوس سفید به مقصد تهرانه فقط به صندلی خالی داره اونم آخرین نفر رفتم نشستم دیدم داخلش سقفی بلند داره و کولر هم روشن پیش خودم گفتم عجب پرتاب بادی داره کولرش حسابی خنک میکنه
رفتیم توی جاده نمیدونم کجا بودیم ک از سمت انزلی رد میشد ماشین ما ، یه ورزشگاه اونجا بود که همه داشتن توش ورزش میکردن زن و مرد ، یه زمین فوتبال فرعی کنار سمت راست داشت یه زمین اصلی وسط از کنارش رد شدیم و رفتیم
نگاه کردم دیدم دوباره سر جای اولمم ینی در خونمون :) رفتم داخل دیدم مادرم ب پدرم میگه بگیرش نذار ایندفعه فرار کنه منم سریع یه مقدار پول ک توی یه کلاه بود برداشتم به همراه کلاه و فرار کردم تو کوچه ها میدویدم و بابامم پشت سرم و نمیدونم چرا خسته نمیشد
یه پنج دقیقه ای شاید شد ک دویدم و بالاخره منو گرفت :)
داشتن میبردن بیمارستان روانی بستری کنن ک دیگه بیدار شدم
ولی واقعا بخوان منو از یه چیزی بترسونن همین بیمارستان اعصاب روانه
اسمش باحاله ینی به نظر میاد جایی باشه که میری پر از گل و گیاه مثل تو فیلما دوتا قرص روزانه میخوری تو حیاط پر از گل و گیاه قدم میزنی ، با مشاور صحبت میکنی و حالت هر روز بهتر میشه هیچ فشاری از سمت بیمارستان روی آدم نیست ولی خب جایی ک من یه بار رفتم واقعا کابوس بود
اینقدر از رفتن ب اونجا شوکه شده بودم ک شروع ب داد و فریاد کردم
منو انداختن توی یه اتاق ک دور تا دورش حتی درش هم حالت نرم و اسفنجی داشت و یه تخت خواب وسط بود اتاق عایق صدا بود و هیچی ازش بیرون نمیرفت هرچی میخواستی داد بزنی هیچی راه به جایی نمیبرد ، اگر خیلی لجوج باشی میبندنت ب تخت تا آروم بگیری و افکارت درست شه و با محیط خو بگیری نمیدونم یه یک ساعتی اونجا بسته ب تخت بودم ک دیگه داد و فریاد نکردم بعدش بردنم ب بخش عادی
اونجا هر اتاق شش تا تخت داشت در خروجی همیشه قفل بود و تو فقط به دوتا اتاق دسترسی داشتی و یه راهرو و دوتا سرویس بهداشتی و حمام
ک سرویس ها خراب بودن اکثرا مثلا برا شصت نفر آدم یه سرویس بهداشتی سالم بود
حمام هم از وسط به بالا نداشت ینی میخواستی دوش بگیری باید حوله رو جوری مینداختی روی در ک نصفشو بگیره بتونی دوش بگیری
در روز از ساعت دو تا چهار هم وقت ملاقات بود هم وقت هواخوری ، ک البته ملاقاتی برای من نبود کسی هیچوقت نمیومد
شام ک سرو میشد به همه یه قرص خاص میدادن بستگی ب نوع بیماری ای ک دکتر یا همون سوپروایزر بخش تجویز میکرد ، میخوروندن
چون چک میشد ببینن خوردی یا ن
روزای دوشنبه و چهارشنبه ، روزای etc بود ، باید هشت صبح بدون خوردن غذا و آب بری توی یه اتاق شش متری منتظر بمونی تا نوبت برسه بهت شوک مغزی بدن ، وارد اتاق کوچک ک میشدی ده نفر یا بیشتر نشسته بودن
تو صف منتظر میموندی تا نوبتت بشه
وقتی میرفتی تو اتاق شوک ، سمت راست قسمتی بود ک شوک میدادن و پنج شش تا تخت بیمارستانی به صورت اتوبوسی پشت هم بود و میخوابیدی و دست وپا رو به تخت میبستن تا موقع شوک آسیبی بهت نرسه توی دهن هم یه پارچه میزاشتن ک زبونت موقع شوک گاز نگیری
سمت چپ راهرو هم قسمت ریکاوری بود آدم های مهربانی بودند ک چک میزدن تو گوشت تا بیدار بشی برگردونن ببرنت بخش آخه این شوک مغزی با بیهوشی هست و دو طرف شقیقه مغز رو دوتا الکترود میزارن با مقداری ژل شوک میدن تا مسیر های جدیدی توی مغز ایجاد بشه ( که البته هنوز اثبات نشده هیچ جای دنیا ک این عمل موثره واقعا ولی خب انجام میدن )
توی بخش هم میبردنت بهوش ک میومدی گیج بودی و هیچی یادت نبود اون روز نمیدونستی صبحه ظهره یا شب در این حد دنیا برات گنگ و نامفهوم میشد
من دو هفته اونجا بودم سری اول و واقعا میتونم بگم از زندان هم سخت تر بود هیچی دست خودت نبود و مثل یه حیوان باهات برخورد میکردن
سری دوم ۲۴ ساعت ولی به هیچ کدوم ازین مراحل نزاشتم برسه سریع گفتم برگه ترخیص منو بگیرین میخوام بیام بیرون
هر سری ک خودکشی کنی میبرنت اینجا کاری به رضایت خانواده هم ندارد ( البته من اینطوری فکر میکنم و امیدوارم همین باشه چون اگر خانواده بتونه نزاره بچش اینجا بره ولی بزاره دیگه خودت میدونی چیا اتفاق میافته )
خواب به شدت بدی بود و اتفاقات گذشته برام زنده شد
تلخ بود و برای همین نوشتمش چون میدونم یادم میره
وقتی تند تند اینجا پست میزارم میفهمم چقدر حالم خرابه و یه هم صحبت نیاز دارم ک کسی نیست و مجبورم دائم بیام اینجا بنویسم تا سبک تر شم ... این خودش خیلی رقت انگیز و حال به هم زنه...
خوشا آندل که از خود بیخبر بی
ندونه در سفر یا در حضر بی
بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
پی لیلی دوان با چشم تر بی
روزگار تون خوش ...

روانم.
سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
و بار دگر ، در زیر آسمان مزامیر،
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید
درین شب رو سپیدم کن چو خورشید
غمی دارم هلاک شیر مردان
برین غم چون نشاطم چیر گردان
ندارم طاقت این کوره تنگ
خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ
نظامی

سلام چطوریایین خوبید ؟
مرسی منم خوبم
امروز از ظهر ک تقریبا بیدار شدم ذهنم درگیر افکار پریشونی بود ک اتفاق افتاده بود یا میخواست اتفاق بیافتد در اینده
زندگیه دیگه :)
مثلا وقتی یه اتفاقی میافته میگن فلانیه دیگه ذاتش همینه ، زندگی هم ذاتش همینه. سخت و خشن ولی ملایماتی هم داره همینطور ک سختی هم داره
زدم بیرون ساعت چهار رفتم ک برم اسنپ ، پلیس گرفت منو ، با سرعت سی تا داشتم میرفتم ک علامت ایست داد نگهم داشت گفت مدارک نشون دادم دید همه چی اوکیه گفت معاینه فنی نداری :)
خلاصه ول کرد رفتیم دیگه ، رفتم معاینه فنی کلی ایراد گذاشت ک اینجا مشکل داره اونجا اینطوری رفتم مکانیکی درست کردم برگشتم امضا کرد رفتم اسنپ در آخر ، هرچی هم مسافر اومد برام آدمای خشک بی اعصاب خشن ایراد گیر:) روزی ک بد شروع شده باشه بد هم میمونه انگار از همه جا میباره
برگشتم خونه ساعت یازده یا ده بود گمونم نشستیم پای سریال و بعدشم بازی و ربات و این چیزا
وقته کشته شد خلاصه ...
یه مسافر زدم آخر شبی بنده خدا ناشنوا بود ، از کنار این امامزاده ها یا جاهای متبرک ک رد میشد صلوات میداد با زبان اشاره ، فکر کنم قادر ب تکلم نبود چون هرچیزی میخواست ب من بگه تایپ میکرد
برام خیلی سوال شد ک چیو داره شکر میکنه ،. خدا به جای اینکه اون نیاز های اولیه رو بده بهش یه چیزی هم ک همه دارن ازش گرفته چرا باید شکر بگه و صلوات نثار کنه
خیلی تو فکر رفتم ولی خب دو عقیده متفاوت بودیم و درک نکردم
زندگی سختی داره برای این قشر عزیز سخت تر هم باید باشد به نظرم
خوشحالم ...
خوشحالم که یه سری چیز ها نشد که بشه
دردش سخته ولی شدنش سخت تر ، هر کسی را برای کاری ساختن ، من به نظرم فعل الحال چیزی ازم ساخته نیست و بودنم توی زندگی کسی بهش آسیب میرسونه
یا چو غریبان پی ره توشه گیر
یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر
احتمالا گوشه گیری برای من بهتره تا آسیب رسوندن ب بقیه
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

/(≧ x ≦)\
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
ꌗꀤ꒒꒒ꌩ
در آسمان بیکران، زهره، بانوی زیبای آسمان، با درخششی خیره کننده میدرخشید. او با نوری نرم و دلنشین، شبهای تاریک را روشن میکرد و دلهای عاشقان را به تپش می انداخت. زهره، با لطافت و زیبایی اش، همچون ملکه ای در آسمان میدرخشید.
در سوی دیگر، عطارد، مردی پرشور و پرانرژی، با سرعتی بینظیر در مدار خود میچرخید. او با قدرت و جسارت، مسیرهای پیچیده را میپیمود و همیشه در حرکت بود. عطارد، با شجاعت و اراده اش، همچون جنگجویی در آسمان میدرخشید.
یک شب، هنگامی که زهره با نوری ملایم خود آسمان را نوازش میکرد، عطارد به سوی او نگریست. او از زیبایی و لطافت زهره شگفت زده شد و قلبش به تپش افتاد. عطارد با شجاعت به سوی زهره نزدیک شد و گفت: ای بانوی زیبای آسمان، نورت همچون نغمه ای دلنشین در قلبم طنین انداز است. آیا میتوانم در کنار تو باشم و از زیبایی هایت بهره مند شوم؟
زهره با لبخندی نرم پاسخ داد: ای مرد پرشور و جسور، حضورت همچون نسیمی تازه در قلبم است. بیا و در کنار من باش، تا با هم در آسمان بیکران بدرخشیم و داستانی از عشق و زیبایی بنویسیم.
و اینگونه بود که زهره و عطارد، در کنار هم، در آسمان بیکران به رقص درآمدند و داستانی از عشق و همدلی را به نمایش گذاشتند. آن ها با نوری مشترک، شب های تاریک را روشن کردند و دل های عاشقان را به هم نزدیکتر ساختند.

به گوشم با نسیم صبحگاهی
نوید عشق آید زآن ترنم
سحرگه سر کنید آرام آرام
نواهای لطیف آسمانی
سوی عشاق بفرستید پیغام
دمادم با زبان بیزبانی
Have a good time 
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم،
پی قد قامت موج.
کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
حجر الاسود من روشنی باغچه است.
اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک سیلک.
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزهایی دیدم در روی زمین:
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: شما
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال.
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو.
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از خزر نقشه جغرافی ، آب می خورد.
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.
عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه زن.
بوی تنهایی در کوچه فصل.
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ نازی ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه دفع آفات.
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر لوله کشی.
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فک شاعر.
فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل یک مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست دولت.
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.
همه روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه یونان می رفت.
جغد در باغ معلق می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام نگین ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی مجذور آینه است.
زندگی گل به توان ابدیت،
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنوناست.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
کاشان، قریه چنار، تابستان ۱۳۴۳