چند روز دیگه گذشت ، خوب میگذره ها
در دلم غمی سنگینی میکنه ، ک نمیدونم چیست ، ولی خوشبختانه همیشه هست...
داشتیم حرف میزدیم با مادرم میگفت تلاش کن قدم بردار حرکت کن درست میگفت ولی خب گمونم هیچوقت شرایط یک انسان افسرده رو درک نکرده ولی من یکم براتون توضیح میدم
جایی خوانده بودم ک آدمی که دچار افسردگیه ممکنه شاد به نظر بیاد ممکنه نرمال به نظر بیاد ممکنه بخنده و کول و باحال باشه ولی خب در حقیقت اینطوری نیست
آدم افسرده به نظرم کسیه ک به پوچی رسیده در مورد همه چی و حتی شاید همه کس ینی چیزی راضی اش نمیکنه که بخواد پاشه کاری کنه تغییر کنه و عوض بشه
مثل یه هاله سیاه رنگ میمونه ک دور آدم رو گرفته باشه مثل یه حباب سیاه ک درونش مشخصه ولی بیرونشو هرچی بخوای نگاه کنی چیزی نمیبینی ( خود شخص افسرده چیزی رو نمیتونه ببینه انگار کور شده باشه )
نوشته بودن برا آدمی که افسرده است حتی رفتن به حمام هم ممکنه سخت باشه ، درست میگن و نوشته بودن این شخص باید فقط و فقط به فکر بلند شدن از سر جایش باشه نه به فکر حمام کردن ، ینی قدم به قدم کاراشو کنه اول بلند بشه بعد حرکت کنه برسه ب حمام بعد بره حمام شاید کسی که میخونه براش خنده دار باشه ولی واقعا همینه
آدمی که بذر همه ی زندگی مثل شغل و زن و آینده و خانواده درونش خشکیده و چیزی برای ادامه تلاش نداره زندگی همینقدر براش سخته
من خودم رو حس میکنم آدم قوی ای بودم ک واقعا هنوز زنده ام ، من سختی خیلی توی زندگیم بوده ولی ازش گذشتم از همه بهم بدی رسیده ولی سعی داشتم بد نباشم
ولی این به این معنی نیست ک بدی نکردم صد در صد بد بودم یه جاهایی
این چند روز همش توی گوشی بودم همش خواب ؛ حس لطافت زندگی مثل همیشه هنوزم دلش برایم تنگ نشده ک سری ب من نمیزند...
ولی میگذره
همینطوری ک گذشته
بر گردن او بماند و از ما بگذشت
از ما گذشت همه چیز ، زندگی ، محبت ، انسانیت اخلاق شرافت و روش زندگی انسانی
امیدوارم برای بقیه زندگی با روش درستش پیش بره
قرص گرفتم هفته پیش قرصی ک ب نبودنم منتهی میشه
فکر نمیکردم اینقدر راحت گیر بیاد ولی خب شکر خدا پیدا کردم
دنبال یه غم بزرگم ک باعث بشه استفاده کنم ازش غمی ک نتونم تحملش کنم
ولی دیشب یا حتی امشب راغبم ازش استفاده کنم نمیدونم چی درون وجودم منو معطل میکنه ک اون قدم نهایی رو انجام نمیدم دیوانه ام :))
این چند روز ک تعطیلی میشه بهم خیلی سخت میگذره چون شهر شلوغه همه جا مسافره و نمیتونم جایی برم باید خونه بشینم و خونه نشینی افکار منفی رو بهم تحمیل میکنه
و این افکار منفی هزار بار از مردن بد ترن
شراب تلخ میخواهم ک مرد افکن بود زورش
ک تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
کاش واقعا مرجعی اتاقی جایی بود میشد بری بشینی با یکی حرف بزنی
نگاهش کنی نگاهت کنه حس انسان بودن بگیری و این احساسات غلطی ک همیشه به آدم میگه تو مستحق هیچی نیستی و خودشو کم میبینه از بین بره کاش میشد احساسات انسانی تقویت بشن تا احساسات منفی برن تا آدم های ضعیف النفس هم بتونن زندگی کنن ، اونا نخواستن ضعیف باشن اونا نخواستن عقب باشن اونا توی خیلی چیزا خوبن ولی خب شرایط جوری رقم خورده ک آدم های قوی یا شاید نادرست جای این ها رو بگیرن ، اینها چون کوچک شمرده شدن عقب هم رونده شدن ، ولی دلیل نیست ک نباید زندگی کنن
جامعه انسانی باید فراتر از این دیدگاه سطحی عمل کنه که یه نفر منفعت شخصیشو به کل جامعه تحمیل کنه وضرر خیلی ها ک شاید بی زبون باشن شاید ضعیف باشن پایمال بشه
یه عدالت حداقلی نیازه ک اینها هم بتونن زندگی کنن
ما انسانیم اگر کمکی برای هم نباشیم چرا اسم انسان رو یدک بکشیم !
از من ک گذشت ولی امیدوارم روزی اگر هم نبودم احساس خوب جامعه انسانی منو احاطه کنه حتی در خاکی که در آن نهفتم
برای همه آدم های خوب و بد دنیا ، شادی از ته دل با اعمال خوب آرزو میکنم
آرزوی من چیزی رو تغییر نمیده
ولی همینم ب خودم حداقل احساس رضایت میده :)
دلم به غایت سنگینی شدیدی رو تجربه میکنه حتی خوابیدنم مشکله :)
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
و ابرها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
سلام چطورین خوبین ؟
مرسی بد نیستم ینی برای اولین بار تقریبا میخوام بگم خوبم و طلسم این حال بد همیشگی رو بشکنم :))
داشتم دو روز پیش وبمو چک میکردم ک این نوشته ها از چه سالی هست و چیا نوشتم دیدم که همیشه مضمون نوشته هام تقریبا یکی هست و همیشه ناله و فغان و حرفای یکسان :)) سعدی یه جا توی گلستان میگه :
منشین ترش از گردش ایام که صبر
تلخ است و لیکن بر شیرین دارد
میگه صبر کنی ممکنه اون صبر کردنه تلخ باشه ولی عاقبتش خوشه ولی هرچی توی نوشته ها گشتم دیدم حال من همواره یکسان بوده و بر شیرینی ازش حاصل نشده ک البته طبیعی هم هست آدم بدون فعالیت و راکد بودن نبایدم انتظار بر شیرین رو داشته باشه :)
خلاصه ک حال ما برعکس چیزی ک توی شعر ها میگن دائما یکسان نباشد حال دنیا غم مخور ، یکسان بوده و خراب و داغان بوده ایم :|
توی این رابطه آخر ک گذشت گرچه گذشت ازش خیلی سخت بود و میدونی مثل خری بودم ک بهم تیتاپ داده بودن همینقدر شاد همینقدر سرخوش و همینقدر بی عقل شده بودم ، احساسم شدید بهم غلبه کرد آخه میدونی کسی ک از چیزی محروم باشه وقتی بهش میرسه مثل رویا میمونه ولی وقتی یهو از دستش میده بومب تخریب شدیدی داره واقعا
قبلش چون نداشتی یه عادت داشتی و روال بوده برات ولی وقتی حس هم صحبتی حس کسی ک میفهمتت و کسی ک میتونی همراهش باشی بدون اینکه از چیزی بترسی و خیلی احساس های دیگه رو درک میکنی تازه وقتی از دست میره میفهمی چی از دست دادی
البته آموزه های زیادی توش داشت اینکه فهمیدم من هرکسی توی زندگیم بیاد مثل چسب بهش میچسبم و اگر رابطه طولانی بشه فقط مرگ میتونه منو جدا کنه از طرف و اینکه فهمیدم هیچی از ارتباط اجتماعی خصوصا با یه دختر بلد نیستم و آماتور آماتورهستم
فهمیدم فعلا قابلیت اینو ندارم ک توی زندگی کسی باشم چون اون آدم فهم میخواد عقل میخواد و فقط احساس نمیخواد فقط لغات قشنگ نمیخواد فقط حرفای صد من یه غاز نمیخواد ، امنیت میخواد ، ساپورت شدن میخواد ، میخواد پس ذهنش احساس کنه کسی ک بهش تکیه میکنه توی سختی ها هم قوی و ستون میمونه و اونی نیست ک جا بزنه و بخواد ول کنه بره
فهمیدم چقدر خوب شد ک نشد برای ایشون و برای من چون ظرفیتشو ندارم هنوز شاید یه بلوغ عاطفی و عقلی درست حسابی نیازه تا بتونم با کسی ارتباط بگیرم به صورت درست
ولی خب گذشتم دیگه
چند روز رفتم بیرون اسنپ گشتم به مردم نگاه کردم آهنگ گوش دادم و دیدمشون
حس خوبی داره آدم ها رو ببینی و محبتشونو نسبت به هم متوجه بشی ولی خب ازین که خودت نداریش هم ممکنه احساس حسادت کنی ک امری عادیه
آدمی زیاده خواه و خودپسنده و این امری است طبیعی
حسم خنثی رو به خوبه الان گرچه روز بدی گذروندم و بیرون خوش نگذشت ولی ریلکسم کم پیش میاد اینطوری باشم
همکلامی با انسان های خوب آدم رو خوب میکنه. بهترین دارو برای یه انسان یه انسان دیگه است
زندگی جریان داره منم هستم تا وقتی ک بتونم
امیدوارم توان اینو داشته باشم خلا شدید تنهایی درونمو بپوشونم تا مثل بقیه عقده های درونم باز نشه و باعث آزار کسی نشه
میدونم تو قضیه اخیر باعث دلواپسی و اذیت یه آدم شدم و این آزارم میده ک نتونستم توضیحش بدم براش و بگم ک درسته از نزدیک دلهره آور و ترسناک به نظر میام ولی ممکنه بتونم خوب بشم یا شاید عوض شم ، دوست داشتم بتونم حداقل مراتب عذر خواهیمو بهش برسونم تا اگر دلی آزرده ام حداقل اون آدم بی وجدان خودخواهه به نظر نیام ، بتونه اگر روزی یاد کرد ک بعیده :)) بگه هعی بدکش نبود
اما بیخیال نشد
شب های درازی پیش خواهد آمد ک آدمی تنهاست بدون اینکه کسی احساس درون وجودش رو بفهمه و این مثل اینکه توی روال زندگی انسان ها مرسومه ک همدیگه رو نادیده بگیرن و فکر بقای خودشون تنها الهه ذهنیشون باشه
البته پر بیراه هم نیست و حق دارند ولی به نظرم ما انسان هستیم و فراتر از یک موجود جبری و بی تعقلیم ، میتونیم همو با کلمات خوب توصیف کنیم ، میتونیم به هم لبخند بزنیم ، میتونیم گوش شنوایی برای هم باشیم و اینها هیچکدوم هزینه بر نخواهد بود مگر اینکه درونش دنبال منفعت شخصی بگردی ک اون چیز خوبی نیست
امیدوارم یه روز همه برای بهتر شدن محلی ک توش زندگی میکنن بجنگن و با افکار زیبایی ک دارن خوبی و مهربانی و شادی رو توی هوای اطرافشون پخش کنن
به اندازه کافی جنگ و خونریزی و شکنجه و آزار روحی روانی هست ، یکمم خلافش حرکت کنیم بد نیست مگه نه !؟
شبتون بخیر
۱۴۰۳/۰۶/۰۵
ساعت ۱:۵۲ بامداد
آروزی خوب براتون دارما
خوب بمونید حتی اگر کل دنیا پر از کثیفی و نکبت و غم باشه
شادی میتونه از ته یک دل کوچک هم شعله بکشه و باعث کلی اتفاقات خوب توی زندگی خیلیا بشه
دوستتون دارم همتونو ، عشقید مواظب خودتون بمونید ...

در بادیهٔ عشق تو کردم سفری
تا بو که بیایم ز وصالت خبری
در هر منزل که مینهادم قدمی
افکنده تنی دیدم و افتاده سری
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
آن شکرپاسخ نباتم میدهد
و آنک کشتستم حیاتم میدهد
آن که در دریای خونم غرقه کرد
یونس وقتم نجاتم میدهد
در صفات او صفاتم نیست شد
هم صفا و هم صفاتم میدهد
رخت را برد و مرا درویش کرد
نک ز یاقوتش زکاتم میدهد
اسب من بستد پیاده ماندهام
وز دو رخ آن شاه ماتم میدهد
کوه طور از شاهماتش پاره شد
من کم از کاهم ثباتم میدهد
ماه عید روز وصلش خواستم
از شب هجران براتم میدهد
چون برون از شش جهت بد گنج عشق
زان جهت بی این جهاتم میدهد
سلام
ارادتمند
توی هفته ای ک گذشت با یه دختر آشنا شدم
سه چهار روز با هم بیرون رفتیم و خیلی همه چیز عالی بود
اما فرهیختگی و شناختش نسبت ب افراد راه مرا بست و فهمید ک نمیخواهد ادامه دهنده ی راهی باشد ک در آن چیزی نیست
سنگینی سهمناک دلم بسیار بود و این غم و اندوه بزرگ بر آن افزود ، اکنون دلم همانند سنگیست ک زخمی داغ و چرکین و تازه دارد ...
نفس کشیدن و چشم گشودن و بستن هم برایم مشکل است
مطمئنا مشکل از من است ک چنین زود وا میدهم و همه چیز برایم رنگ و بوی زندگی میگیرد ؛ زندگی ای که هرگز شکل نخواهد گرفت و همیشه امیدی واهی است در دل صحرایی ک سراسر سراب است
تلخ است تحمل نبودن کسی ک عقلم حکم میداد انسانی است ک هم را میفهمیم و نقطه مشترک داریم حداقل در حد یک دوست ، اما همه چیز مثل یک خواب زیبا فرو ریخت و دیگر فقط سیاهی و تباهی است ک قابل مشاهده است
دوش به لب دریا رفتم کلی با خودم کلنجار ک ای مرد بزن ب دریا و کار را تمام کن تو ک شنا بلد نیستی صد در صد تلف میشوی
اما حضور ماشینی دگر در صحنه مرا مجبور ساخت تا به داخل ماشین خود برگردم ، برگشتن همانا و ربودن خواب همانا
خوابم گرفت و صبح ک بیدار شدم دیدم اطرافم پر از ماهیگیر و انسانیست ک برای رزق خود میکوشند
خلاصه کنم موضوع را ، نشد آنچیزی ک باید بشود
اما این انتها نیست و روزی بالاخره این افکار کهنه و پوسیده یک جایی در این دنیای نا زیبا دفن خواهد شد و این اتفاق خوبیست برای جهانی ک نیاز به زیبایی دارد ن افکار منفی و ضعف و خودستیزی
تحمل تک تک لحظات برایم مشکل است کاش میشد همه چیز پایان پذیرد...
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسهٔ آتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تأمل گفت
( او یک زن ساده لوح عادی بود ) «میشه مرد هم تعبیر بشه » :)
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسهٔ جاودانه می خواهم
رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینهٔ دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشهٔ آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

سلام چطورین
خوب باشین همیشه
امروزم یه روز مثل بقیه روزاس و جز معدود پست هایی هست ک صبح مینویسم
دیشب تا صبح نخوابیدم. قرص خواب هم خوردم خوابمم میاد ولی باید بیدار بمونم برم برا یه کاری
روح روانم جدیدا پریشون شده خیلیا
خیلی احساس میکنم عاطفی و شکننده شدم قبلا برام اصن مهم نبود بودن یه دختر توی زندگیم ، الان میرم بیرون دختر میبینم یا توی فیلم صحنه احساسی میبینم ضربه ی خیلی شدید روحی روانی بهم میخوره جوری ک باید قوی ترین قرص خواب بخورم بخوابم تا اثر این افکار ک البته نیاز طبیعی هر انسان هست سرکوب بشه
خیلی وضع گهیه
احساس نیاز شدید دارم ک یکی کنارم باشه و به حرفام گوش بده فقط
فقط همین نمیدونم چرا اینطور مینمایم ک آدمی هستم ک به خاطر لذت های نفسانیم حاضرم همه کار بکنم ولی واقعا احساس میکنم اینطوری نیستم
امشب تا صبح ک بیدار بودم کلی با خودم کلنجار رفتم ک برم تیغ جراحی دارم بردارم رگ گردنمو بزنم ولی هرچی فکر کردم دیدم با تیغ نمیشه نمیبره اینطوری ک باید باشه
آخرش یکی میاد نجاتت میده یه روش صد در صدی خوبه ک میدونم چیه ولی دیه نمیگم
خیلی شدید احساس خستگی دارم دوست دارم دو سه روز کلا بخوابم ن کسی زنگ بزنه نه حرف بزنه نه صدایی از بیرون بیاد نه دستشوییم بگیره نه گشنم بشه فقط بخوابم
واقعا همچین چیزی نیاز دارم
ذهن و فکر و روانم دیگه کشش هیچی نداره هیچی
هیچیییییا
قبلا یکم کشش داشت برا بعضی چیزا ، الان دیگه هیچی
سریال فرندز رو شروع کردم دیدن یکم شوخی جنصی توش هست ولی سریال خوبیه
داستان چنتا رفیقه ک هرجا هستن هوای همو دارن و من با اینکه سریال طنزه اینقدر حسرت میخورم با دیدنش هر صحنه ای ک اینا پشت هم در میان یا کمک هم میکنن خلٱ اش توی وجودم ویرانم میکنه احساس میکنم کاش بود همچین جو و رفاقت و صمیمیتی حتی شده با یه نفر نه مثل اینا ک شش تا هستن
زندگی به حالت انسانی ینی همین ک آدم ها هوای همو داشته باشن احساس همو درک کنن عاشق بشن بگن بخندن و کلی احساس خوب و بد رو با هم تجربه کنن (خوشبحال کسایی ک واقعا همچین رفیقایی دارن و دم کسایی گرم ک همچین رفیقایی هستن )
درسته تو کشور ما بخاطر شرایط اقتصادی و فشار جنصی ک روی مردم هست همه میخوان بمالن در هم ، ولی همه چی شدنیه
میشه خوب بود خندید و حس خوب انتقال داد البته اگر کسی در اطراف باشد ک چنین از خود گذشتگی رو بفهمه ن اینکه یک طرفه باشه چون برا اونی ک بانی خوبیه سخت و طاقت فرسا میشه
باید عادت کرد از کسایی ک خوب هستن تشکر کرد و از بودنشان استفاده
ولی احساس میکنم همیشه اونایی ک خوبن زیر له میشن و یه مشت آدم فاقد فضایل اخلاقی همیشه خواهان بیشتری دارن و بیشتر هم ازشون تشکر میشه بخاطر بدی هایی ک کردن
کاش روزی بیاد ک خوبی عادت روزانمون بشه نه بگیم نه این لیاقت خوبی منو نداره
صبح زیبای دوشنبه پنجم مرداد هزار چهارصد و سه تون بخیر باشه
در پناه لایتناهی و ابدیت...
سلام چطورید ؟
شکر بدک نیستم
دیشب خواب یه نفرو دیدم ک ولم کرد و رفت و شوهر کرد :)
خواب دیدم تو پاکستان زن یه پاکستانی شده و تو کوچه داشت کشون کشون ایشونو میکشوند دنبال خودش ک دیدنش حتی توی خواب هم برام اصن خوب نبود و صبح با احساس خیلی بد بیدار شدم
نمیدونم چرا باید اصن چنین خوابی ببینم
امیدوارم هرجا هست حالش خوب باشه
حتما همینطوره شخصی ک من میشناسم ادمی مستقل قوی و با اراده بود ک زیر یوغ و ستم هیچکسی نمیرفت
الان هم صد در صد همینگونه است
احتمالا بعد از گذشت چهار سال از ازدواجش بچه داره و زندگیش خیلی خوب میگذره
خلاصه کمی دلواپس شدم ولی امیدوارم همه چی خوب باشه
در دسترس نیست ک بخوام حالی بپرسم ولی امیدوارم الله نگهدارش باشه
خودمم بد نیستم افتادم تو این رباتا و اپ های تلگرامی بعدش هم گیم بعدشم فیلم بعدشم قلیون بعدشم خواب
سردرد صبح هم شروع شد بسلامتی ، غر زدنا و امر و نهی کردنا
هه چرخه ی زندگی من همینطور باطل و بیهوده گذشت ولی خوبه ک میگذره این موهبت بزرگیه
کاش همه چی تموم شه...
I am still tired and disappointed with everything and everyone
مرگ
زیباترین واژه ی هستی
ک اگر اتفاق بیافتد مسیری است برای رهایی از درد هایی ک میبینی ولی لاجرم مجبور ب سکوتی ، زجر و لابه هایی است ک میشنوی ولی قادر ب بازگویی آنها نیستی ، اشکی است ک در دل و قلبت میخشکد ولی راهی برای فرار از تن فانی پیدا نمیکند ...
مرگ راه حلی است برای آزادی برای آرامش برای گسستن از تمام ناگسستنی ها
کاش زندگی آن پهنه ی گیتی جوری نقاشی میشد ک همه چیز خوب و آرمانی و شاد باشد بدون هیچ دشمنی و غم و غصه ای
آدمی لیاقتش را دارد ک خوب باشد و احساسات سرشار از شادی را تجربه کند ولی مسیر زندگی گاهی طوری پر پیچ و خم و پر فراز نشیب است ک هیچ اتفاقی نمیتواند آن را عوض کند
ولی مرگ میتواند شستشویی باشد برای غم های چرک کرده و پینه بسته ی گوشه ی قلب
راهیست برای فرار از تمام آنچه ک بر اثر جبر و ستم بر انسان حامل شده و راه فراری برایش موجود نیست
دل وقتی پر از خشم و ترس و شک شد باید آن را بوسید و کنار گذاشت و مسیر روحت را با این تن ک هیچ چیزش برعهده ی تو نیست کنار گذاشت و گذر کرد ...
تنها چیزی ک عادلانه تقسیم شده زندگی ناعادلانه است...
باشد روزگاری بیاید ک همه بتوانند خوش باشند و بخندند و صدای شادی درون گوش هر کس و ناکسی بپیچد و خنده و سرور سهم دلها باشد
امشب ب غایت دردناک و سخت است ب امید طلوع فردایی بهتر چشم بر هم میگذاریم تا شاید فردا ک چشم از هم گشودیم نفسی تازه تر و احساسی ب مراتب بهتر مارا احاطه کند ...
قلبم دیگر یارای تپیدن ندارد ، کاش این گردش خون باطل می ایستاد و مرا درون آرامشی ابدی فرو میبرد تا شاید این ذهن وسواسی و آشفته کمی آرام گیرد ، دیگر این تن و جان و روح تحمل اینهمه سختی و درد روانی را ندارد ... کاش میشد دکمه ی خروج را میزدم و سیاهی را مهمان چشم هایم کنم... کاش ...
کاش روزی برسد ک همدیگر را ن برای اهداف ن برای امراض و ن برای اغراض قضاوت نکنیم ... زندگی کوتاه تر از آن است ک اینچنین ب تباهی گذر کند و تمام شود
باشد ک لبخندی هرچند کوتاه همدیگر را مهمان کنیم شاید دل رنجوری شاد شود و احساسی خوش را تجربه کند
کاش امشب پایان ماجرا باشد ...