انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1405/05/18 ***

آره. این بار جدی‌تر رفتم سراغ خود آرشیو و چند لایه از سال‌ها را کنار هم گذاشتم. یک نکته هم از همین اول بگم: من قرار نیست از روی وبلاگ برایت «تشخیص» بسازم؛ چیزی که می‌گویم خوانش ادبی و روان‌شناختیِ نوشته‌هاست، بر اساس چیزی که خودت در آن سال‌ها ثبت کرده‌ای.

و نتیجه‌اش از چیزی که اول فکر می‌کردم جالب‌تر شد.

۱. اگر زندگیِ وبلاگت را به چند دوره تقسیم کنیم

دوره تصویر غالب
۱۳۹۱–اوایل ۱۳۹۲ «من مشکل دارم»
تابستان و پاییز ۱۳۹۲ «دنیا، آدم‌ها و عشق چرا این‌طورند؟»
۱۳۹۳–۱۳۹۴ جست‌وجوی معنا، مذهب، اجتماع و هویت
۱۳۹۶ بازنگری در گذشته و اعتراض به سرنوشت
۱۳۹۷ اوج تاریکی و بی‌معنایی
۱۴۰۰ تبدیل رنج شخصی به نقد اجتماعی
۱۴۰۲–۱۴۰۳ بازگشت شدید بحران، اما با خودآگاهی بیشتر
۱۴۰۴–۱۴۰۵ صدای پخته‌تر؛ هنوز زخمی، اما صاحب نگاه و قلم

این تقسیم‌بندی با حجم عجیب آرشیو هم جور درمی‌آید: فقط آذر ۱۳۹۲، ۲۸۹ نوشته ثبت شده و آبان همان سال ۱۱۶ نوشته. یعنی آن دوره واقعاً یک انفجار نوشتاری بوده.


۲. «من آدم بدی‌ام»؛ اولین دروغ بزرگی که خودت درباره خودت می‌نوشتی

یکی از چیزهایی که تقریباً از اولین نوشته‌ها تکرار می‌شود این است:

خودت را مقصرِ تقریباً همه‌چیز می‌دانستی.

در مرداد ۱۳۹۲ می‌نویسی:

«خودم به این واقفم که پسر خوبی نیستم»

ولی چند خط بعد چیزی کاملاً متفاوت می‌گویی: دغدغه‌ات این است که کسی از تو دلخور نشود و حتی وقتی کسانی که برایت مهم‌اند ناراحتت کرده‌اند، ناراحتی آنها بیشتر از ناراحتی خودت اذیتت می‌کند.

این تضاد خیلی مهم است.

آدمی که واقعاً نسبت به دیگران بی‌تفاوت باشد معمولاً این‌همه انرژی برای این سؤال نمی‌گذارد که:

«نکند من آدم بدی هستم؟»

تو اتفاقاً بیش از حد خودت را محاکمه می‌کردی.

و این الگو بعدها هم می‌ماند.


۳. یک ویژگی ثابت: «دیگران را مقدم بر خودم گذاشتم»

در ۱۳۹۲ چندین بار می‌بینیم که از این ناراحتی که دیگران از مهربانی‌ات سوءاستفاده می‌کنند.

یک‌جا حتی تصمیم می‌گیری:

«مهربونی تعطیل… خودمونی شدن تعطیل… خشن میشم… خشک میشم.»

ولی بلافاصله توضیح می‌دهی که مشکل اصلی این است که از ناراحت‌شدن دیگران بدت می‌آید.

یعنی خشم پشتِ یک نیاز بسیار ساده‌تر پنهان شده:

«من می‌خواهم برای آدم‌های مهم زندگی‌ام مهم باشم.»

این به نظرم یکی از کلیدهای فهمیدن بسیاری از نوشته‌هایت است.


۴. شهریور ۱۳۹۲: یک «منِ» دیگر متولد می‌شود

اینجا چیزی تغییر می‌کند.

شروع می‌کنی به ساختن یک شخصیت ادبی برای خودت:

«من خودم هستم.»

«محتاج نگاه نیستم.»

«حوالی من توقف ممنوع.»

این‌ها دیگر صرفاً خاطرات روزانه نیستند؛ داری هویت می‌سازی.

و جالب اینکه بلافاصله در همان ماه، یکی از زیباترین نوشته‌های مذهبی‌ات را می‌گذاری: «حرف‌های یواشکی با خدا».

ساختار آن خیلی ساده و زیباست:

تو می‌گویی:

«خسته‌ام.»

و پاسخ را از قرآن پیدا می‌کنی.

می‌گویی:

«غیر از تو کسی را ندارم.»

و پاسخ را در نزدیکی خدا پیدا می‌کنی.

این نشان می‌دهد رابطه‌ات با خدا در آن دوره فقط «مذهبی بودن» نبود.

خدا برایت مخاطب بود.

کسی که شب‌ها می‌توانستی با او حرف بزنی.


۵. اما اینجا یک تضاد خیلی عجیب داریم

در همان ماه، کنار این نوشته‌های مذهبی، نوشته‌ای می‌گذاری درباره‌ی آزادی زنان و نگاه جنسی مردان، و بعد متنی درباره‌ی اینکه خدا را باید در انسان، لبخند، کمک، خانواده و شادی جست‌وجو کرد.

یعنی در عرض چند روز:

خدای سخت‌گیر → خدای مهربان → آزادی انسان → اخلاق → مرگ → عشق

ذهن تو هیچ‌وقت در یک چارچوب ثابت نمانده.

تو دائماً داشتی خدا را دوباره تعریف می‌کردی.

این به نظرم یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فکری توست.


۶. و بعد ناگهان وبلاگت می‌ترکد!

آذر ۱۳۹۲.

۲۸۹ پست.

اینجا تقریباً وارد مرحله‌ی دیگری می‌شوی.

دیگر همه‌چیز «فلسفه‌ی زندگی» نیست.

میم، عکس، شوخی، سوتی، رابطه، دوستان، دخترها، زندگی روزمره…

حتی عنوان‌هایی مثل «بزرگ‌ترین سوتی» و «بدون شرح» دیده می‌شود.

این قسمت برای من خیلی مهم بود.

چون اگر فقط نوشته‌های غمگینت را بخوانیم ممکن است تصور کنیم نوجوان/جوان آن سال‌ها دائماً در تاریکی بوده.

نه.

تو شدیداً اهل بازی، شوخی، رفاقت و زندگی اجتماعی هم بوده‌ای.

آن آدم خندان واقعاً وجود داشته.

فقط در کنار آن آدم غمگین زندگی می‌کرده.


۷. ۱۳۹۶: اولین بار خودت را از جایگاه «قاضی» پایین می‌آوری

چهار سال بعد.

۲۱ مهر ۱۳۹۶.

این نوشته به نظرم یکی از مهم‌ترین اسناد وبلاگ توست.

نشسته‌ای و داری زندگی‌ات را از ابتدا مرور می‌کنی:

«از کجا خراب شد؟»

اول خدا را مقصر می‌کنی.

بعد خودت را.

بعد دیگران را.

بعد گذشته را.

و در نهایت به جمله‌ای می‌رسی که به نظرم از نظر روانی بسیار مهم است:

«گرچه آدم بدی بودم ولی حقم میتونست بهتر باشه.»

این جمله نسبت به «من آدم خوبی نیستم» در ۱۳۹۲ یک جهش است.

برای اولین بار داری می‌گویی:

من مسئول بعضی چیزها هستم، اما مسئول همه‌چیز نیستم.

این تفاوت کوچکی نیست.


۸. ۱۳۹۷: وقتی مرگ از «موضوع» تبدیل به «آرزو» می‌شود

اینجا باید جدی باشم.

در ۱۳۹۷ نوشته‌ای داری که مستقیماً از خدا می‌خواهی بخوابی و دیگر بیدار نشوی.

این دیگر مثل شعرهای «مرگ» در ۱۳۹۲ نیست.

در سال‌های اول، مرگ بخشی از زیبایی‌شناسی و فلسفه‌ی تو بود.

اما اینجا:

مرگ دارد به راه خروج تبدیل می‌شود.

این یک تغییر مهم در روایت زندگی توست.

و به همین دلیل وقتی بعدها دوباره نوشته‌های ۱۴۰۲ را می‌خوانیم، نمی‌توانیم آنها را صرفاً «نوشته‌های تاریک» حساب کنیم.

چون همان مضمون بعد از سال‌ها برگشته است.


۹. ۱۴۰۰: چیزی بسیار مهم عوض شده

این قسمت واقعاً غافلگیرم کرد.

در ۱۴۰۰ دیگر فقط درباره‌ی خودت نمی‌نویسی.

می‌گویی:

«خوب بودن در این زمانه بد شده.»

درباره‌ی توقع خانواده و جامعه از آدم حرف می‌زنی. درباره‌ی اینکه چرا آدم حق ندارد حالش بد باشد.

بعد ناگهان زبانت کاملاً تغییر می‌کند:

«من به ذات اعتقاد ندارم و آموزش رو میشناسم»

و بعد درباره‌ی قانون، سیاست، فساد و شکل‌گیری شخصیت انسان حرف می‌زنی.

اینجا دیگر «من بدبختم» تبدیل شده به:

«شاید بخشی از چیزی که من شده‌ام، محصول محیطی باشد که در آن رشد کرده‌ام.»

این از نظر فکری رشد بزرگی است.

تو داری از روان‌شناسی فردی به جامعه‌شناسی خودت می‌رسی.


۱۰. اما هنوز همان آدم قدیمی آنجاست

و این شاید تلخ‌ترین بخش داستان باشد.

در اسفند ۱۴۰۲ می‌نویسی که بعد از آمدن به شمال، مدتی احساس بهتری داشتی، اما دوباره احساسات قدیمی برگشته‌اند.

بعد درباره‌ی شغل، رابطه اجتماعی، تنهایی و شخصیتت حرف می‌زنی.

و می‌رسی به همان سؤال قدیمی:

«به چی باید دل خوش کنم که بخاطرش زندگی کنم؟»

این سؤال تقریباً همان سؤال ۱۳۹۲ است.

فقط زبانش عوض شده.

و این کشف مهمی است:

زندگی بیرونی عوض شده، ولی هسته‌ی یک سؤال هنوز ثابت مانده.


۱۱. و اینجا به نظرم باید یک تفاوت خیلی مهم را ببینی

در ۱۳۹۲ می‌گفتی:

«من آدم خوبی نیستم.»

در ۱۳۹۶:

«من شاید بد بودم، ولی حقم بهتر بود.»

در ۱۴۰۰:

«شاید محیط و جامعه هم در چیزی که شده‌ام نقش دارند.»

در ۱۴۰۲:

«من خودم هم جاهایی کم گذاشتم.»

یعنی نگاهت به مسئولیت شخصی پیچیده‌تر شده.

دیگر نه کاملاً خودت را مقصر می‌دانی، نه کاملاً دیگران را.

این به نظرم پخته‌ترین تغییر فکری وبلاگت است.


۱۲. و حالا ۱۴۰۴

اینجا یک اتفاق عجیب‌تر می‌افتد.

یکی از پست‌هایت عملاً تبدیل شده به یک پاسخ ساختارمند درباره‌ی مقابله با یأس:

دایره کنترل، خرده‌پیروزی، محدود کردن اخبار، خواب، پیاده‌روی، ارتباط انسانی، معنا، مقایسه نکردن خود با دیگران، برنامه برای روزهای سخت و یادگیری مهارت.

این خیلی جالب است.

چون تو داری همان چیزی را به دیگران می‌گویی که نسخه‌ی جوان‌تر خودت احتمالاً به آن نیاز داشت.

این دیگر فقط «آدم غمگین» نیست.

این آدمی است که از رنج خودش دانش استخراج کرده.

البته چند روزنامه‌ی همان ماه هنوز نشان می‌دهد که خودت هم کاملاً از آن رنج بیرون نیامده‌ای؛ از امیدی حرف می‌زنی که شاید آن‌قدر دور باشد که وقتی به آن برسی دیگر جانی نمانده باشد.

پس داستان «خوب شد و تمام شد» نیست.

داستان پیچیده‌تر است:

تو هم‌زمان رنج می‌بری و درباره‌ی رنج فکر می‌کنی.


۱۳. و آخرین پست: ۱۴۰۵/۰۵/۱۶

اینجا یک چیز خیلی ظریف هست.

آخرین نوشته‌ای که در آرشیو می‌بینم یک شعر درباره‌ی گلستان، زیبایی، آینده و فرداست.

و مهم‌تر از همه، پایان شعر:

«هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست»

من نمی‌خواهم از این یک نتیجه‌ی روان‌شناختی بزرگ بسازم.

ولی از نظر ادبی، پایان عجیبی برای این دفتر چهارده‌ساله است.

وبلاگی که از «مرگ»، «غم»، «بوف کور»، «هدایت» و «آرزو» پر شده، فعلاً با شعری تمام می‌شود که درباره‌ی احتمال فردا حرف می‌زند.

حتی اگر اتفاقی باشد، پایان زیبایی است.


و حالا چیزی که واقعاً می‌خواستم بهت بگم

بعد از خواندن این حجم از نوشته‌ها، اگر مجبور باشم شخصیت نویسنده‌ی «only_Pain» را در چند جمله خلاصه کنم:

تو آدمی نبودی که صرفاً ناراحت باشد.

تو آدمی بودی که ناراحتی را تبدیل به موضوع تفکر می‌کرد.

فرقش خیلی زیاد است.

برای همین همزمان در آرشیوت این‌ها کنار هم‌اند:

فروغ + هدایت + مولانا + قرآن + هومر + سیاست + عشق + شوخی + چت‌روم + فوتبال + دوستان + مرگ.

این آشفتگی نیست.

این نشان می‌دهد ذهنت همیشه دنبال یک دستگاه توضیح‌دهنده برای زندگی بوده.

گاهی دین را امتحان کردی.

گاهی عشق.

گاهی رفاقت.

گاهی فلسفه.

گاهی سیاست.

گاهی نوشتن.

و هیچ‌کدام به‌تنهایی کافی نبوده‌اند.


و یک نکته که شاید خودت تا امروز بهش دقت نکرده باشی

سبک نوشتنت تغییر کرده، ولی «صدای تو» تغییر نکرده.

۱۳۹۲:

«خسته‌ام.»

۱۳۹۶:

«زندگی من از کجا تموم شده؟»

۱۳۹۷:

«کاش صبح بیدار نشم.»

۱۴۰۰:

«چرا خوب بودن توی این زمونه بد شده؟»

۱۴۰۲:

«به چی باید دل خوش کنم؟»

۱۴۰۴:

«آینده را با کارهای کوچک امروزت بساز.»

این‌ها چهار آدم کاملاً متفاوت نیستند.

این‌ها چهار مرحله از یک گفت‌وگو با خودت هستند.

و شاید جالب‌ترین جمله‌ای که بتوانم درباره‌ی کل آرشیوت بگویم این باشد:

تو سال‌هاست داری همان سؤال را با واژه‌های مختلف می‌پرسی: «چطور باید زندگی کرد وقتی زندگی آن چیزی نیست که قرار بود باشد؟»

و جواب‌هایی که پیدا کرده‌ای هم در طول زمان عوض شده‌اند.

این، به نظرم، هسته‌ی واقعی وبلاگ توست.


یک پیشنهاد خیلی جذاب برای مرحله‌ی بعد

حالا که این خط کلی را پیدا کردیم، می‌توانیم وارد بخش خیلی خفن‌تر شویم:

«پرتره‌ی only_Pain در ۲۰ سالگی» در برابر «پرتره‌ی Mero در ۳۴ سالگی».

یعنی از داخل نوشته‌ها استخراج کنیم:

  • عشق در ۱۳۹۲ چه معنایی داشت و امروز چه معنایی دارد؟
  • رابطه‌ات با پدر و مادر چطور تغییر کرده؟
  • نگاهت به خدا و مذهب دقیقاً چه مسیری طی کرده؟
  • نگاهت به مرگ چگونه تغییر کرده؟
  • «دریا» و عشق‌های قدیمی چه اثری روی روایت زندگی‌ات گذاشته‌اند؟
  • کدام دوستان واقعاً در داستانت ماندند و کدام‌ها حذف شدند؟
  • چه چیزهایی از only_Pain بیست‌ساله هنوز در تو زنده است؟
  • و از همه مهم‌تر: اگر Mero امروز می‌توانست روبه‌روی only_Pain سال ۱۳۹۲ بنشیند، چه چیزهایی به او می‌گفت؟


1405/05/18 **

آره. این بار رفتم جلوتر و چند نقطه‌ی مهم از آرشیوت را از ۱۳۹۲ تا نوشته‌های خیلی جدیدتر خواندم. چیزی که برای من جالب شد اینه که وبلاگت فقط مجموعه‌ای از خاطرات قدیمی نیست؛ تقریباً یک آرشیو از تغییرات ذهنی یک آدم در طول ۱۳ ساله. و اتفاقاً وقتی نوشته‌های سال‌های مختلف را کنار هم می‌گذاری، بعضی الگوها خیلی واضح می‌شوند.



۱. سال ۱۳۹۲؛ «منِ عصبانی، عاشق، مذهبی و سرگردان»


در نوشته‌های فروردین و مرداد ۱۳۹۲، چیزی که خیلی پررنگ است احساس طردشدگی و نارضایتی از رابطه با آدم‌هاست.


یک طرف ماجرا می‌نویسی که از خانواده و دوستان خسته‌ای، همه از تو توقع دارند و احساس می‌کنی دیگران از مهربانی‌ات سوءاستفاده می‌کنند؛ طرف دیگر، به‌شدت نیاز داری که همان آدم‌ها دوستت داشته باشند و از تو ناراحت نباشند.


این تضاد خیلی مهم است.


مثلاً در مرداد می‌نویسی که سه نفر برایت ارزشمندند ولی هر سه از تو دلخورند و بلافاصله نتیجه می‌گیری:


> «یه اشکالی تو کارم هست یه جای کار ایراد داره»




و بعد چند خط بعد می‌رسی به این تصمیم که دیگر مهربانی را کنار بگذاری و «خشن» و «خشک» بشوی. 


به نظرم این یکی از الگوهای اصلی شخصیت نویسنده‌ی آن سال‌هاست:


خیلی نیاز به صمیمیت → احساس آسیب → خشم → عقب‌کشیدن → تنهایی بیشتر → نیاز دوباره به صمیمیت.


و این چرخه چند بار در نوشته‌ها تکرار می‌شود.



---


۲. اما یک چیز عجیب‌تر هم هست: تو از همان موقع خودت را خیلی خوب مشاهده می‌کردی


این قسمت برایم جالب‌تر از غمگین بودن نوشته‌هاست.


تو فقط نمی‌گویی «دنیا بد است».


بارها برمی‌گردی سمت خودت و می‌گویی:


«شاید مشکل از خودم است.»


مثلاً همان فروردین ۹۲، در حالی که از دوستانت شاکی هستی، درباره‌ی خودت می‌نویسی که آن‌قدر به دیگران گفته‌ای «تو خوبی، تو بهترینی» که آنها دیگر ایرادهای خودشان را نمی‌بینند.


یعنی در ۲۳-۲۴ سالگی، خودانتقادی و خودمشاهده‌گری خیلی پررنگی داشته‌ای.


مشکل این بوده که این خودآگاهی همیشه تبدیل به تغییر نمی‌شده؛ گاهی تبدیل به خودکوبی می‌شده.


این دو تا خیلی فرق دارند.



---


۳. مرداد و شهریور ۹۲؛ تاریکی شدیدتر می‌شود


در مرداد، نوشته‌ها به شکل محسوسی تاریک‌تر می‌شوند.


از خانه بیرون نمی‌روی، غذا نمی‌خوری، تنها می‌مانی، آهنگ غمگین گوش می‌دهی و حتی صریحاً درباره‌ی «نبودن» حرف می‌زنی. 


ولی شهریور یک تغییر جالب اتفاق می‌افتد.


دیگر فقط «منِ بدبخت» وجود ندارد؛ شروع می‌کنی درباره‌ی آدم‌ها، اخلاق، نگاه جنسی، زن، خدا، شادی و معنای زندگی چیزهایی جمع کردن و منتشر کردن.


مثلاً نوشته‌ای درباره‌ی اینکه نگاه بیمار می‌تواند حتی با وجود حجاب هم انسان را ابژه کند. 


و بعد نوشته‌ای با مضمون بسیار متفاوت:


> خدا را در دستی که به یاری می‌گیری و قلبی که شاد می‌کنی جست‌وجو کن.




این جالب است، چون نشان می‌دهد ذهنت فقط درگیر «من» نبوده؛ مدام دنبال یک فلسفه برای اینکه چگونه باید زندگی کرد هم می‌گشته. 



---


۴. آبان ۹۲ یک تغییر مهم دارد: عشق


اینجا فضای وبلاگ عوض می‌شود.


در یکی از نوشته‌ها یک گفت‌وگوی عاشقانه‌ی بسیار مفصل را گذاشته‌ای؛ پیاده‌روی، کتاب‌فروشی، بستنی، خانه‌ای که در خیال ساخته‌اید و تعبیر «خاتون». 


این نوشته با آن «منِ خشمگین و منزوی» مرداد فاصله‌ی زیادی دارد.


تو در این دوره فقط دنبال «داشتن یک نفر» نیستی؛ به نظر می‌رسد دنبال ساختن یک جهان دونفره هستی.


و این نکته مهم است.


چیزی که در نوشته‌های عاشقانه‌ات دیده می‌شود بیشتر از جنس:


«با هم بودن»


است تا صرفاً رابطه‌ی جسمی یا حتی عاشقانه‌ی معمول.


کتاب‌فروشی، راه رفتن، حرف زدن، خانه‌ای خیالی، خاطره، لقب «خاتون»...


تو به شدت به جزئیات نمادین رابطه اهمیت می‌دهی.



---


۵. ولی همان‌جا دوباره مرگ وارد داستان می‌شود


در همان آرشیو آبان، کنار نوشته‌های عاشقانه، نوشته‌هایی درباره‌ی فقدان، دلتنگی و مرگ هم هست. حتی متنی هست که مرگ یک زن را با خاطرات روزمره و اشک و دلتنگی روایت می‌کند. 


این ترکیب تقریباً امضای وبلاگ توست:


عشق + فقدان + مرگ + خاطره


انگار برای تو عشق همیشه کمی سایه‌ی مرگ داشته.


نه لزوماً به معنای اینکه عشق را نمی‌خواستی؛ برعکس، شاید به این معنا که چیزهایی که برایت خیلی ارزشمند بودند، همیشه با ترس از دست دادنشان همراه بودند.



---


۶. ۱۳۹۲ به بعد؛ «وبلاگ شخصی» تبدیل می‌شود به «دفتر فکر»


آمار آرشیوت خیلی چیز جالبی نشان می‌دهد:


مرداد ۹۲: ۳۸ مطلب


شهریور: ۷۹


آبان: ۱۱۶


آذر: ۲۸۹ مطلب



یعنی در آذر ۹۲ تقریباً وبلاگ تبدیل شده به یک جریان دائمی نوشتن. 


اما جنس مطالب هم تغییر می‌کند.


از خاطرات روزانه و دعوا و عشق می‌روی سمت:


عکس و طنز


شعر


فلسفه


مرگ


سیاست


جامعه


دین


روابط انسانی


جملات قصار


داستان‌های اخلاقی



مثلاً نوشته‌ای با عنوان «مرگ ضرب‌المثل‌ها» داری که در آن حتی به مفهوم پول، محبت و دوستی هم با نگاه بدبینانه نگاه می‌کنی. 


یعنی کم‌کم وبلاگ تبدیل شده به اتاق فکر عمومیِ خودت.



---


۷. یک چیز که واقعاً توجهم را جلب کرد: تو آدم «مطلق‌گرا» بودی


در نوشته‌های جوانی، خیلی چیزها صفر و یکی هستند.


یا:


خیلی خوب


یا:


خیلی بد


یا:


عشق


یا:


خیانت


یا:


خدا


یا:


پوچی


یا:


مهربانی


یا:


خشونت


حتی درباره‌ی خودت هم همین‌طور.


«من پسر خوبی نیستم.»


«من هیچی نیستم.»


«من باید عوض شوم.»


«دیگه مهربونی تعطیل.»


این مدل فکر کردن باعث می‌شود یک اتفاق کوچک، وزن خیلی زیادی پیدا کند.


و اتفاقاً سال‌های بعد به نظر می‌رسد این موضوع آرام‌آرام تغییر می‌کند.



---


۸. ۱۳۹۳ و ۱۳۹۴؛ سیاست و اجتماع پررنگ‌تر می‌شوند


در ۱۳۹۳ مطلبی درباره‌ی فقر و نگاه شریعتی به رابطه‌ی فقر مادی و معنوی منتشر کرده‌ای. 


در ۱۳۹۴ هم نوشته‌ات بیشتر حالت مذهبی/فرهنگی دارد؛ مثلاً مطلب محرم و شعر مربوط به آزادگی. 


این برای من نشان می‌دهد که علاقه‌ات به مسائل اجتماعی صرفاً یک دوره‌ی انتخاباتی یا سیاسی نبوده.


از ابتدا یک سؤال پشت نوشته‌هایت وجود داشته:


«چرا انسان‌ها این‌طور زندگی می‌کنند؟»



---


۹. و بعد می‌رسیم به ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷...


اینجا برای من یکی از تکان‌دهنده‌ترین چیزها ظاهر شد.


در ۱۳۹۷، بعد از چند سال، هنوز همان سؤال قدیمی وجود دارد؛ اما دیگر با زبان جوان ۱۳۹۲ نوشته نشده.


در ۲۶ مهر ۱۳۹۷ می‌نویسی که روزهای سختی داری، از خدا می‌خواهی تو را از زمین بردارد و حتی درباره‌ی نبودن کامل و پایان یافتن رنج حرف می‌زنی. 


این خیلی مهم است:


پنج سال گذشته، اما هسته‌ی درد کاملاً از بین نرفته.


ولی یک تفاوت وجود دارد.


در ۱۳۹۲ بیشتر می‌گفتی:


«نمی‌دونم چیکار کنم.»


در ۱۳۹۷ نوشته بیشتر شبیه:


«من می‌فهمم چه اتفاقی درونم می‌افتد، ولی توان تغییرش را ندارم.»


این تفاوت بزرگی است.



---


۱۰. ۱۴۰۰؛ جالب‌ترین بخش برای من


اینجا ناگهان همان آدم قدیمی را دوباره می‌بینم، ولی پخته‌تر.


در خرداد ۱۴۰۰ می‌نویسی که «خوب بودن» برایت تبدیل به وظیفه شده؛ اینکه وقتی حال آدم خوب نیست، دیگران انتظار دارند همچنان گرم و مهربان باشی. همچنین می‌گویی هنوز نظر دیگران برایت مهم است و هنوز کسی را پیدا نکرده‌ای که مثل خودت باشد. 


این دقیقاً ادامه‌ی همان چیزی است که در ۱۳۹۲ نوشته بودی.


یعنی:


مسئله‌ی اصلی عوض نشده؛ اما زبانت عوض شده.


دیگر آن جوان عصبانی نیستی که می‌گوید:


«دیگه بسه مهربونی، خشن میشم.»


حالا داری مسئله را تحلیل می‌کنی:


«چرا خوب بودن تبدیل به وظیفه می‌شود؟»


این به نظرم رشد فکری واقعی است.



---


۱۱. و بعد یک اتفاق خیلی جالب: در سال‌های اخیر، «نوشتن» خودش تغییر کرده


در ۱۴۰۳ می‌بینم که دیگر فقط خاطره و درد شخصی نیست.


مثلاً مطلبی درباره‌ی ساخت اهرام مصر داری که حالت دانشنامه‌ای دارد. 


و در ۱۴۰۴ حتی مطالبی با ساختار «راهکار برای مقابله با یأس» دیده می‌شود؛ کنترل دایره‌ی اختیار، خرده‌پیروزی‌ها، ارتباط انسانی، معنا، مقایسه اجتماعی و... 


این برای من شاید مهم‌ترین تغییر کل آرشیو باشد:


پسری که در ۱۳۹۲ می‌نوشت «نمی‌دونم چیکار کنم» در سال‌های بعد شروع کرده درباره‌ی «چطور باید با یأس برخورد کرد» مطلب می‌نویسد.


حتی اگر خودش همیشه موفق نشده به آن توصیه‌ها عمل کند، ذهنش از شرح درد به سمت حل مسئله حرکت کرده.



---


۱۲. و نوشته‌ی همین چند روز پیش...


آخرین چیزی که الان در مرداد ۱۴۰۵ روی وبلاگت دیده می‌شود، برخلاف بسیاری از نوشته‌های قدیمی، یک متن عاشقانه/فلسفی از خودت نیست؛ شعر پروین اعتصامی است. مضمونش هم جالب است: اینکه «فردا» تضمین‌شده نیست و باید امروز زندگی کرد. 


این پایان‌بندی فعلی آرشیوت برای من خیلی نمادین بود.


چون اگر از ۱۳۹۲ تا ۱۴۰۵ را مثل یک کتاب بخوانی، موضوع دائماً برمی‌گردد به:


زمان.

مرگ.

زندگی.

معنا.

عشق.

تنهایی.

خدا.

و اینکه آدم با این زندگی لعنتی دقیقاً چه کار باید بکند.



---


و حالا نظر شخصی من درباره‌ی «خودت» از روی این نوشته‌ها


نه تشخیص روان‌شناختی می‌دهم و نه ادعا می‌کنم وبلاگ تمام شخصیتت را نشان می‌دهد؛ آدم در وبلاگ معمولاً نسخه‌ای از خودش را نشان می‌دهد، نه تمام خودش.


اما اگر فقط همین نوشته‌ها را به من بدهی و بگویی:


«این آدم چه جور آدمی بوده؟»


جوابم این است:


تو از همان جوانی شدیداً درون‌نگر، عاطفی، حساس به طرد شدن، و درگیر معنا بوده‌ای.


ولی یک ویژگی دیگر هم خیلی واضح است:


تو تقریباً هیچ‌وقت با «سطح» راضی نبوده‌ای.


اگر دین، می‌خواستی بفهمی خدا واقعاً چیست.


اگر عشق، فقط دوست‌دختر نمی‌خواستی؛ می‌خواستی یک جهان دونفره بسازی.


اگر مرگ، فقط از مردن حرف نمی‌زدی؛ می‌خواستی بفهمی بعدش چه معنایی دارد.


اگر جامعه، می‌خواستی بفهمی چرا آدم‌ها این‌طور شده‌اند.


اگر خودت، مدام خودت را کالبدشکافی می‌کردی.


حتی علاقه‌ات به شعر و هدایت و فروغ و مولانا و عطار و هومر و سینوهه هم تصادفی به نظر نمی‌رسد؛ همه‌شان به نوعی با انسان، رنج، معنا، مرگ، عشق و حقیقت درگیرند.



---


ولی یک ایراد اساسی هم در نوشته‌هایت می‌بینم


گاهی رنج برایت تبدیل به هویت می‌شود.


یعنی به جای اینکه بگویی:


«من آدمی هستم که رنج می‌کشم»


کم‌کم تبدیل می‌شود به:


«من همان آدم رنج‌دیده‌ام.»


این تفاوت کوچک نیست.


چون اگر رنج بخشی از زندگی باشد، می‌تواند تغییر کند.


ولی اگر تبدیل به هویت شود، ناخودآگاه آدم از چیزهایی که هویتش را می‌سازند دفاع می‌کند؛ حتی اگر آن چیزها آزارش دهند.


و به نظرم این یکی از جالب‌ترین چیزهایی است که باید در ادامه‌ی آرشیوت بررسی کنیم.


چون سؤال اصلی برای من دیگر این نیست که:


«چرا این‌قدر غمگین بودی؟»


سؤال جذاب‌تر این است:


> «چطور ممکن است آدمی که در ۲۳سالگی این‌همه درباره‌ی مرگ، خدا، عشق و رنج نوشته، ۱۳ سال بعد هنوز همان سؤال‌ها را داشته باشد اما خودش کاملاً همان آدم نباشد؟»




1405/0518 *

تحلیل کلی 13 سال نوشته هایم در وبلاگ 

 یک نکته همین الان برایم خیلی جالب شد: چیزی که در نگاه اول شبیه «وبلاگ غمگین یک پسر جوان» به نظر می‌رسد، وقتی خط زمانی‌اش را دنبال می‌کنی، خیلی پیچیده‌تر است.


تصویری که فعلاً از مسیرت دارم


۱۳۹۱ ـ شکل‌گیری صدا


اینجا بیشتر با یک آدم جوان، حساس، عاطفی و شدیداً درگیرِ خودش روبه‌رو هستیم. هنوز داری زبان خودت را پیدا می‌کنی؛ شعر، هدایت، فروغ، مولانا، مرگ، عشق و مذهب تبدیل شده‌اند به ابزارهایی برای توضیح دادن چیزهایی که خودت هنوز دقیقاً نمی‌توانی توضیحشان بدهی.



---


فروردین تا خرداد ۱۳۹۲ ـ جنگ با خود


اینجا «خودم مشکل دارم» خیلی پررنگ می‌شود.


از خانواده، دوستان، عشق، درس و آینده ناراضی هستی، اما جالب این است که حتی وقتی دیگران را مقصر می‌دانی، خیلی سریع دوباره انگشت را سمت خودت می‌گیری.


در همان دوره یک چیز بسیار مهم هم وجود دارد: خدا برایت فقط عقیده نیست؛ پناهگاه است.


در اعتکاف، آن سخنرانی و نوشته‌های مذهبی، دنبال یک چارچوب می‌گردی که به زندگی معنا بدهد. حتی تعریف خودت از گناه و ثواب را می‌نویسی و تلاش می‌کنی برای زندگی یک سیستم اخلاقی بسازی.



---


مرداد و شهریور ۱۳۹۲ ـ فرو رفتن در خود


این دوره برای من یکی از مهم‌ترین نقاط وبلاگ است.


در مرداد می‌نویسی که خودت را در اتاق حبس کرده‌ای، غذا نمی‌خوری، آهنگ غمگین گوش می‌دهی و می‌گویی می‌خواهی همه‌چیز خراب شود و «نباشی». 


اما چند روز بعد، در شهریور، لحن جالبی تغییر می‌کند.


می‌رسی به جملاتی درباره اینکه «فقط برای خودم هستم» و دیگر نمی‌خواهی محتاج نگاه دیگران باشی. 


یعنی همان آدمی که چند ماه قبل شدیداً درگیر این بود که دیگران درباره‌اش چه فکر می‌کنند، دارد به سمت ساختن یک «خود مستقل» حرکت می‌کند.



---


و بعد یک اتفاق خیلی مهم می‌افتد


در شهریور، یکی از زیباترین الگوهای وبلاگت ظاهر می‌شود:


هر وقت از آدم‌ها ناامید می‌شوی، به خدا برمی‌گردی.


مثلاً در «حرف‌های یواشکی با خدا» ساختار نوشته تقریباً گفت‌وگویی است:


«خسته‌ام.»


و پاسخ را از آیات قرآن پیدا می‌کنی.


«هیچ‌کس نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره.»


و دوباره قرآن پاسخ می‌دهد.


«غیر از تو کسی رو ندارم.»


و دوباره آیه‌ای درباره نزدیک بودن خدا. 


این برای شناخت تو خیلی مهم است.


چون به نظرم تو صرفاً دنبال مذهب نبوده‌ای؛ دنبال یک شاهد مطلق بوده‌ای.


کسی که:


قضاوتت نکند،


ترکت نکند،


مجبور نباشی برایش نقش بازی کنی،


و وقتی همه‌چیز به‌هم می‌ریزد، هنوز آنجا باشد.



این با «مذهبی بودن» صرف فرق دارد.



---


اما یک تناقض فوق‌العاده جالب هم هست


تو از یک طرف می‌گویی:


«من آدم خوبی نیستم.»


از طرف دیگر، تقریباً در تمام نوشته‌هایت دغدغه‌ی این را داری که به کسی بدی نکنی.


در مرداد حتی می‌نویسی که سه نفر برایت ارزشمندند و هر سه از تو ناراحت‌اند و نتیجه می‌گیری «یه اشکالی تو کارم هست». بعد تصمیم می‌گیری مهربانی را کنار بگذاری و سرد شوی، اما بلافاصله می‌گویی:


«بدم میاد کسی ازم بد به دل بگیره.» 


این تناقض، به نظرم یکی از کلیدهای شخصیتت است.


تو احتمالاً هیچ‌وقت واقعاً نمی‌خواستی «خشن» یا «بی‌احساس» شوی.


می‌خواستی دیگران نتوانند به آن قسمت نرم و حساس تو دسترسی پیدا کنند.



---


بعد از آن، یک تغییر بزرگ دیگر داریم


در مهر ۱۳۹۲، لحن نوشته‌ها خیلی روزمره‌تر می‌شود.


بیرون رفتن، رضا، حمید، پارک، بازی، پیاده‌روی، بیمه، حرف زدن درباره ازدواج و بچه‌داری... زندگی دوباره وارد متن می‌شود. حتی خودت درباره یک روز می‌نویسی:


«روز بدی نبود خوب هم نبود.»


و بعد می‌گویی یکی از اصول زندگی برایت «تعادل» است. 


این جمله کوچک به نظرم از خیلی از شعرهای وبلاگت مهم‌تر است.


چون نشان می‌دهد بعد از آن دوره‌های شدیدِ «همه‌چیز یا هیچ‌چیز»، داری کم‌کم به سمت میانه می‌روی.



---


و حالا چیزی که مرا واقعاً کنجکاو کرده


آبان ۱۳۹۲ ۱۱۶ پست داری.


آذر ۱۳۹۲ ۲۸۹ پست.


یعنی در فاصله کوتاهی، حجم نوشتنت به شکل عجیبی بالا می‌رود. 


این دیگر صرفاً «وبلاگ‌نویسی تفننی» نیست.


آن دوره احتمالاً از نظر روانی، اجتماعی و حتی هویتی اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بوده.


و دقیقاً همین‌جاست که می‌خواهم آهسته‌تر و عمیق‌تر بخوانم، نه اینکه فقط خلاصه کنم.



---


و وقتی به سال‌های اخیر می‌رسیم، یک تغییر خیلی عجیب می‌بینم


در ۱۴۰۴ هنوز همان آدمی را می‌بینم که دنبال معنا، امید، کنترل و راه خروج از بن‌بست می‌گردد؛ اما زبانش کاملاً عوض شده.


مثلاً در یکی از نوشته‌های ۱۴۰۴، به‌جای شعر و ناله و گفت‌وگو با خدا، یک فهرست کاملاً عملی می‌نویسی:


خرده‌پیروزی، پیاده‌روی، ارتباط انسانی، محدود کردن اخبار، یادگیری مهارت، برنامه برای روزهای سخت و پیدا کردن معنا. 


این خیلی مهم است.


چون پسر ۱۳۹۲ می‌گفت:


«چرا زندگی من این‌طوریه؟»


اما نویسنده ۱۴۰۴ دارد می‌گوید:


«خب، حالا برای تغییرش چه کار می‌شود کرد؟»


این یعنی چیزی در تو واقعاً تغییر کرده.



---


و حتی آخرین پست موجود در مرداد ۱۴۰۵، برخلاف فضای سنگین سال‌های ابتدایی، یک شعر درباره باغ، زیبایی، فردا و امکان آینده است. 


من فعلاً نمی‌خواهم از این یک نتیجه‌ی بزرگ روان‌شناختی بگیرم؛ ممکن است صرفاً انتخاب یک شعر باشد.


ولی وقتی کنار ۱۳۹۲ می‌گذارمش، تصویر جالبی می‌دهد.



---


کاری که می‌خواهم با وبلاگت انجام بدهم


در ادامه، هر دوره را بررسی می‌کنم و برایت یک جور نقشه‌ی تحول شخصیت می‌سازم:


محور چیزی که دنبال می‌کنم


1405/05/16

بلبل آهسته به گل گفت شبی

که مرا از تو تمنائی هست

من به پیوند تو یک رای شدم

گر ترا نیز چنین رائی هست

گفت فردا به گلستان باز آی

تا ببینی چه تماشائی هست

گر که منظور تو زیبائی ماست

هر طرف چهرهٔ زیبائی هست

پا بهرجا که نهی برگ گلی است

همه جا شاهد رعنائی هست

باغبانان همگی بیدارند

چمن و جوی مصفائی هست

قدح از لاله بگیرد نرگس

همه جا ساغر و صهبائی هست

نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست

نه ز زاغ و زغن آوائی هست

نه ز گلچین حوادث خبری است

نه به گلشن اثر پائی هست

هیچکس را سر بدخوئی نیست

همه را میل مدارائی هست

گفت رازی که نهان است ببین

اگرت دیدهٔ بینائی هست

هم از امروز سخن باید گفت

که خبر داشت که فردائی هست

1404/11/20

خیلی سوالِ مهم و انسانی‌ایه. وقتی فشارهای بیرونی زیاده، طبیعی‌ه که احساس سرخوردگی و یأس سراغ آدم بیاد. هدف این نیست که «هیچ‌وقت» چنین احساسی نداشته باشیم؛ هدف اینه که گرفتار و فلجش نشیم و بتونیم دوباره روی ریل بیفتیم. چند راهکار کاربردی و واقعی:


1) دایرهٔ کنترل را واقعی و کوچک نگه دارید

وقتی همه‌چیز بزرگ و مبهمه، مغز قفل می‌کنه.

کار عملی: هر روز فقط ۳ کار کوچکِ تحت کنترل بنویسید (مثلاً ۲۰ دقیقه پیاده‌روی، تماس با یک دوست، خواندن ۵ صفحه). انجام همین‌ها حس اثرگذاری می‌دهد.


2) «خرده‌پیروزی» بسازید

یأس وقتی کمتر می‌شود که پیشرفت قابل‌دیدن داشته باشیم، حتی ریز.

کار عملی: عادت‌های کوچک بسازید و علامت بزنید (habit tracker ساده). دیدن تداوم، مغز را از بن‌بست بیرون می‌کشد.


3) تغذیهٔ اطلاعاتی را کنترل کنید

غرق‌شدن در اخبار منفی، سوخت یأس است.

کار عملی: زمان خبرخوانی محدود و مشخص (مثلاً روزی ۲۰ دقیقه). بقیهٔ وقت را با محتواهای سازنده‌تر جایگزین کنید (مهارت، آموزش، کتاب، موسیقی).


4) بدن را جدی بگیرید

حال روان بدون حال جسم نمی‌چرخد.

کار عملی: خواب نسبتاً منظم، پیاده‌روی، نور آفتاب و آب کافی. ساده‌اند، ولی اثرشان عجیب واقعی است.


5) ارتباط انسانیِ واقعی بسازید

انزوا یأس را ضربدر می‌کند.

کار عملی: هفته‌ای حداقل یک دیدار یا گفت‌وگوی واقعی (نه فقط پیام). حتی یک دوست خوب، سپرِ روانی می‌شود.


6) «معنا» را در مقیاس شخصی پیدا کنید

لازم نیست هدف‌های عظیم داشته باشید.

کار عملی: یک نقش کوچک اما معنادار انتخاب کنید: کمک به خانواده، آموزش یک نفر، بهبود یک مهارت، داوطلبی کوچک. احساس مفید بودن، ضدِّ یأس است.


7) مقایسهٔ اجتماعی را کم کنید

این یکی قاتل امید است.

کار عملی: حذف یا محدودکردن صفحاتی که احساس کم‌بودن می‌دهند. خودتان را با نسخهٔ قبلیِ خودتان مقایسه کنید، نه با ویترین دیگران.


8) برنامهٔ «روزهای سخت» داشته باشید

وقتی حال بد می‌آید، تصمیم‌گیری سخت می‌شود.

کار عملی: از قبل یک فهرست «کمک‌های سریع» بنویسید: آهنگ‌ها، تماس با فلانی، مسیر پیاده‌روی، کار سادهٔ خانه. روز سخت که شد، فقط اجرا کنید.


9) یادگیری مهارت = افزایش حس قدرت

یاد گرفتن حتی یک مهارت کوچک، حس کنترل را برمی‌گرداند.

کار عملی: یک مهارت کم‌هزینه و در دسترس (زبان، تایپ ۱۰ انگشتی، اکسل، طراحی ساده، تعمیرات) و روزی ۱۵ دقیقه.


10) کمک حرفه‌ای اگر لازم شد

اگر احساس یأس طولانی و شدید شد (چند هفته مداوم، بی‌خوابی/بی‌اشتهایی، بی‌انگیزگی شدید)، مراجعه به مشاور/روان‌درمانگر می‌تواند خیلی مؤثر باشد. این کمک، نشانهٔ ضعف نیست؛ نشانهٔ عاقل‌بودن است.


جمع‌بندی کوتاه

یأس از بیرون می‌آید، اما درمانش معمولاً از «کارهای کوچکِ روزمره» شروع می‌شود:

کنترلِ اطلاعات + حرکتِ بدن + ارتباط انسانی + خرده‌پیروزی.

همین چهار تا اگر پایدار شود، حال آدم را واقعاً تغییر می‌دهد.

اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم:

آینده را با کارهای کوچک امروزِت بساز؛ نه با جنگیدنِ مستقیم با ناامیدی.

1404/11/20

دی‌ماه ۱۴۰۴

ماه سردی که نامش با سکوت گره خورد.
نه از آن سکوت‌های آرامِ برفی،
که از آن سکوت‌هایی که بعد از فریاد می‌آیند؛
وقتی صدا ناگهان می‌بُرد
و خیابان، نفسش را حبس می‌کند.

ایرانیانِ رفته،
شما که نام‌هایتان نیمه‌تمام ماند
و ساعت‌ها در لحظه‌ای خونین ایستاد،
شما که مرگ‌تان ناگهانی بود
اما اندوه‌تان ماندگار شد.

دی، شما را با خود بُرد
بی‌آنکه فرصت خداحافظی بدهد.
مادرانی ماندند با دست‌هایی خالی،
پدرانی با نگاه‌هایی که دیگر به فردا نمی‌رسد،
و خانه‌هایی که هنوز منتظر صدای درند.

شما رفتید
و شهر، پیرتر شد.
چراغ‌ها روشن ماندند
اما گرما از دیوارها رفت.
برف آمد
تا رد خون را بپوشاند،
اما مگر می‌شود
حافظه را دفن کرد؟

ایرانیِ خاموش‌شده،
تو فقط یک عدد در آمار نبودی،
تو یک رؤیا بودی
که فرصت بیدار شدن پیدا نکرد.
تو لبخندی بودی
که در قاب عکس ماند
و آینده‌ای
که به امروز نرسید.

دی‌ماه گذشت،
اما داغش نه.
زمان جلو رفت
و ما هر روز
یک‌بار دیگر
شما را از دست دادیم.

یادتان
نه برای خشم،
که برای انسان‌ماندن
زنده می‌ماند.

و تاریخ،
هرچقدر هم سرد نوشته شود،
نام شما را
با اشک خواهد خواند.

1404/11/11

هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر می‌کند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک می‌خورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه می‌کند. پی پیش از آنکه بمیرد، سست می‌شود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت می‌خورد، و درنهایت نااُمید می‌شود. شاید روزی چراغ‌های این خانه یکی‌یکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانه‌ی قبلی نمی‌شود. رنج مجبورت می‌کند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشه‌های اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردست‌هایی‌ست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد …

1404/11/8

سلام حالتون چطوره ؟

امیدوارم خوب باشید 

فجایع پیش اومده در این مدت دل هر آدمی رو به درد میاره پس جا داره تسلیت بگم این غم بزرگ رو به ملت شریف ایران 

دل یه ملت رو خون کردن و داغ گذاشتن رو دل همه 

امیدوارم وضع بهبود پیدا کنه چون حق هیچکس این نیست که اینهمه درد و سختی متحمل بشه

اینو برا خودم می‌نویسم که یادم بمونه نمیدونم چه کار خوبی کردم که دیشب خواب کسی رو دیدم که برام خیلی عزیز بود و هست احتمالا چون احساسی که در من جریان داره الان نشون به اون قضیه است 

در پناه کسی باشید که قدرت محافظت ازتون رو داره چون احساس میشه خدایی نیست

فعلا