انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1403/06/22

هرکس بد ما به خلق گوید 

ما دیده ز غم نمیخراشیم

ما نیکی او به خلق گوییم 

تا هر دو دروغ گفته باشیم 


1403/06/21

گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام



1403/06/19

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد

و آبی از دیده می‌آمد که زمین تر می‌شد

تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز

همه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد

چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من

گفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد

آن نه می‌بود که دور از نظرت می‌خوردم

خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد

از خیال تو به هر سو که نظر می‌کردم

پیش چشمم در و دیوار مصور می‌شد

چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی

مدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد

هوش می‌آمد و می‌رفت و نه دیدار تو را

می‌بدیدم نه خیالم ز برابر می‌شد

گاه چون عود بر آتش دل تنگم می‌سوخت

گاه چون مجمره‌ام دود به سر بر می‌شد

گویی آن صبح کجا رفت که شب‌های دگر

نفسی می‌زد و آفاق منور می‌شد

سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت

ور نه هر شب به گریبان افق بر می‌شد

1403/06/16

سلام چطورید ؟ مرسی بد نیستم 

داشتم به لحظاتی ک داشتم خودکشی می کردم فکر میکردم ، اون ثانیه های پایانی که فکر می‌کنی همه چیز تمومه ولی خب از بعدش خبر نداری 

معمولا لحظه آخر همه چی تو دنیا در برابر چشمت بی ارزش میشه حس می‌کنی هیچی نیست ک بهش علاقه داشته باشی بیشتر فکرت وقتیه ک مردی و نیستی 

یه احساس اضطراب و دلهره و ترس شدید داری ک باید تحملش کنی تا به نتیجه برسی

همه اعضای خانواده و همه آدم ها و همه ی وسایل ها در برابر چشمت چون شن و ماسه بی ارزش هستند و میری ک تموم کنی همه چیو ، و یهو میبینی هیچی دیگه در برابر چشمانت روشن نیست و تاریکی محض است 

 اون موقع است ک دیگه تمومه ، ولی خب گذشتش از تک‌تک لحظه هاش برای آدم سخته ، آدمی جان دوست و خودخواهه ولی اگر اون لحظه آخر اتفاق بیافته خیلی خوبه ، تاریکی محض همه جارو میگیره و دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی ، این خودش خیلی خوبه ، درسته فرار از موقعیته، درسته بزدلانه است، درسته درست نیست ولی خب خوبه 

امید دارم ب اون موقعیت برسم و تموم کنم :) ده ساله امید دارم و میدونم یه روز به حقیقت می‌پیونده 


شب خوش 



 


ندانم چه ازین آیدم پایان

ندانم چه ازین زایدم فرجام

درآمد از درم القصه چونان

که در آغازگم کردم سرانجام


1403/06/14

سلام چطورید 

قربانتان

تازه بیدار شدم به خواب عجیب دیدم ک البته عجیب هم نیست ... چون همه چیز ممکنه 

خواب دیدم توی یه خونه هستیم من و پدر و مادر  من شاید بیست سالم بود یا همچین چیزی همه خوبن و باهم اوکی بودیم ، یهو نمیدونم چرا بحث پیش میاد من میزنم بیرون از خونه مسیر خونه تا جاده ازین کوچه باریکای قدیمی بود ک با آجر نما شده بود، از کوچه رسیدم ب سر خیابون جایی بود ک اتوبوس ها وامیستادن تا مسافر سوار کنن من رفتم سوپری و سرویس و اینا یکمی هم با یه نفر بحثم شد برگشتم دیدم یه اتوبوس سفید به مقصد تهرانه فقط به صندلی خالی داره اونم آخرین نفر رفتم نشستم دیدم داخلش سقفی بلند داره و کولر هم روشن پیش خودم گفتم عجب پرتاب بادی داره کولرش حسابی خنک می‌کنه

رفتیم توی جاده نمیدونم کجا بودیم ک از سمت انزلی رد میشد ماشین ما ، یه ورزشگاه اونجا بود که همه داشتن توش ورزش میکردن زن و مرد ، یه زمین فوتبال فرعی کنار سمت راست داشت یه زمین اصلی وسط  از کنارش رد شدیم و رفتیم 

نگاه کردم دیدم دوباره سر جای اولمم ینی در خونمون :) رفتم داخل دیدم مادرم ب پدرم میگه بگیرش نذار ایندفعه فرار کنه منم سریع یه مقدار پول ک توی یه کلاه بود برداشتم به همراه کلاه و فرار کردم تو کوچه ها میدویدم و بابامم پشت سرم و نمیدونم چرا خسته نمیشد 

یه پنج دقیقه ای شاید شد ک دویدم و بالاخره منو گرفت :)

داشتن میبردن بیمارستان روانی بستری کنن ک دیگه بیدار شدم 


ولی واقعا بخوان منو از یه چیزی بترسونن همین بیمارستان اعصاب روانه

اسمش باحاله ینی به نظر میاد جایی باشه که میری پر از گل و گیاه مثل تو فیلما دوتا قرص روزانه میخوری تو حیاط پر از گل و گیاه قدم میزنی ، با مشاور صحبت می‌کنی و حالت هر روز بهتر میشه هیچ فشاری از سمت بیمارستان روی آدم نیست ولی خب جایی ک من یه بار رفتم واقعا کابوس بود 

اینقدر از رفتن ب اونجا شوکه شده بودم ک شروع ب داد و فریاد کردم 

منو انداختن توی یه اتاق ک دور تا دورش حتی درش هم حالت نرم و اسفنجی داشت و یه تخت خواب وسط بود اتاق عایق صدا بود و هیچی ازش بیرون نمی‌رفت هرچی میخواستی داد بزنی هیچی راه به جایی نمیبرد ، اگر خیلی لجوج باشی میبندنت ب تخت تا آروم بگیری و افکارت درست شه و با محیط خو بگیری نمیدونم یه یک ساعتی اونجا بسته ب تخت بودم  ک دیگه داد و فریاد نکردم  بعدش بردنم ب بخش عادی 

اونجا هر اتاق شش تا تخت داشت در خروجی همیشه قفل بود و تو فقط به دوتا اتاق دسترسی داشتی و یه راهرو و دوتا سرویس بهداشتی و حمام 

ک سرویس ها خراب بودن اکثرا مثلا برا شصت نفر آدم یه سرویس بهداشتی سالم بود 

حمام هم از وسط به بالا نداشت ینی میخواستی دوش بگیری باید حوله رو جوری مینداختی روی در ک نصفشو بگیره بتونی دوش بگیری 

در روز از ساعت دو تا چهار هم وقت ملاقات بود هم وقت هواخوری ، ک البته ملاقاتی برای من نبود کسی هیچوقت نمیومد

شام ک سرو میشد به همه یه قرص  خاص میدادن بستگی ب نوع بیماری ای ک دکتر یا همون سوپروایزر بخش تجویز میکرد ، میخوروندن

چون چک میشد ببینن خوردی یا ن

روزای دوشنبه و چهارشنبه ، روزای etc بود ، باید هشت صبح بدون خوردن غذا و آب بری توی یه اتاق شش متری منتظر بمونی تا نوبت برسه بهت شوک مغزی بدن ، وارد اتاق کوچک ک می‌شدی ده نفر یا بیشتر نشسته بودن

تو صف منتظر میموندی تا نوبتت بشه

وقتی میرفتی تو اتاق شوک ، سمت راست قسمتی بود ک شوک میدادن و پنج شش تا تخت بیمارستانی به صورت اتوبوسی پشت هم بود و می‌خوابیدی و دست وپا رو به تخت میبستن تا موقع شوک آسیبی بهت نرسه توی دهن هم یه پارچه میزاشتن ک زبونت موقع شوک گاز نگیری 

سمت چپ راهرو هم قسمت ریکاوری بود آدم های مهربانی بودند ک چک میزدن تو گوشت تا بیدار بشی برگردونن ببرنت بخش آخه این شوک مغزی با بیهوشی هست و دو طرف شقیقه مغز رو دوتا الکترود میزارن با مقداری ژل شوک می‌دن تا مسیر های جدیدی توی مغز ایجاد بشه ( که البته هنوز اثبات نشده هیچ جای دنیا ک این عمل موثره واقعا ولی خب انجام میدن )

توی بخش هم میبردنت بهوش ک میومدی گیج بودی و  هیچی یادت نبود اون روز نمی‌دونستی صبحه ظهره یا شب در این حد دنیا برات گنگ و نامفهوم میشد 

من دو هفته اونجا بودم سری اول و واقعا میتونم بگم از زندان هم سخت تر بود هیچی دست خودت نبود و مثل یه حیوان باهات برخورد میکردن

سری دوم ۲۴ ساعت ولی به هیچ کدوم ازین مراحل نزاشتم برسه سریع گفتم برگه ترخیص منو بگیرین میخوام بیام بیرون

هر سری ک خودکشی کنی میبرنت اینجا کاری به رضایت خانواده هم ندارد ( البته من اینطوری فکر میکنم و امیدوارم همین باشه چون اگر خانواده بتونه نزاره بچش اینجا بره ولی بزاره دیگه خودت میدونی چیا اتفاق می‌افته )

خواب به شدت بدی بود و اتفاقات گذشته برام زنده شد 

تلخ بود و برای همین نوشتمش چون میدونم یادم می‌ره 

وقتی تند تند اینجا پست می‌زارم میفهمم چقدر حالم خرابه و یه هم صحبت نیاز دارم ک کسی نیست و مجبورم دائم بیام اینجا بنویسم تا سبک تر شم ... این خودش خیلی رقت انگیز و حال به هم زنه...

خوشا آندل که از خود بیخبر بی

ندونه در سفر یا در حضر بی

بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون

پی لیلی دوان با چشم تر بی

روزگار تون خوش ...




روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد

و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد،

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.

و بار دگر ، در زیر آسمان مزامیر،

در آن سفر که لب رودخانه بابل

به هوش آمدم،

نوای بربط خاموش بود


1403/06/13

خداوندا شبم را روز گردان

چو روزم بر جهان پیروز گردان

شبی دارم سیاه از صبح نومید

درین شب رو سپیدم کن چو خورشید

غمی دارم هلاک شیر مردان

برین غم چون نشاطم چیر گردان

ندارم طاقت این کوره تنگ

خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ

نظامی


1403/06/12

سلام چطوریایین خوبید ؟

مرسی منم خوبم 

امروز از ظهر ک تقریبا بیدار شدم ذهنم درگیر افکار پریشونی بود ک اتفاق افتاده بود یا میخواست اتفاق بیافتد در اینده

زندگیه دیگه :)

مثلا وقتی یه اتفاقی میافته میگن فلانیه دیگه ذاتش همینه ، زندگی هم ذاتش همینه. سخت و خشن ولی ملایماتی هم داره همینطور ک سختی هم داره 

زدم بیرون ساعت چهار رفتم ک برم اسنپ ، پلیس گرفت منو ، با سرعت سی تا داشتم میرفتم ک علامت ایست داد نگهم داشت گفت مدارک نشون دادم دید همه چی اوکیه گفت معاینه فنی نداری :) 

خلاصه ول کرد رفتیم دیگه ، رفتم معاینه فنی کلی ایراد گذاشت ک اینجا مشکل داره اونجا اینطوری رفتم مکانیکی درست کردم برگشتم امضا کرد رفتم اسنپ در آخر ، هرچی هم مسافر اومد برام آدمای خشک بی اعصاب خشن ایراد گیر:) روزی ک بد شروع شده باشه بد هم میمونه انگار از همه جا می‌باره

برگشتم خونه ساعت یازده یا ده بود گمونم نشستیم پای سریال و بعدشم بازی و ربات و این چیزا 

وقته کشته شد خلاصه ...

یه مسافر زدم آخر شبی بنده خدا ناشنوا بود ، از کنار این امامزاده ها یا جاهای متبرک ک رد میشد صلوات میداد با زبان اشاره ، فکر کنم قادر ب تکلم نبود چون هرچیزی میخواست ب من بگه تایپ میکرد 

برام خیلی سوال شد ک چیو داره شکر می‌کنه ،. خدا به جای اینکه اون نیاز های اولیه رو بده بهش یه چیزی هم ک همه دارن ازش گرفته چرا باید شکر بگه و صلوات نثار کنه 

خیلی تو فکر رفتم ولی خب دو عقیده متفاوت بودیم و درک نکردم 

زندگی سختی داره برای این قشر عزیز سخت تر هم باید باشد به نظرم


خوشحالم ... 

خوشحالم که یه سری چیز ها نشد که بشه 

دردش سخته ولی شدنش سخت تر ، هر کسی را برای کاری ساختن ، من به نظرم فعل الحال چیزی ازم ساخته نیست و بودنم توی زندگی کسی بهش آسیب می‌رسونه 


یا چو غریبان پی ره توشه گیر

یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر


احتمالا گوشه گیری برای من بهتره تا آسیب رسوندن ب بقیه 


من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.


دنیا به کرکس هم نیاز داره همینطور ک به طاووس نیاز داره ، باید یه چیزایی باشن تا چیزای دیگه معنا پیدا کنن .
یه چیز دیگه هم فهمیدم ، مرد هرچقدر هم ضعیف باشه هیچوقت نباید بروز بده ک ضعیفه ، حس تاسف و تحقیر مردم رو در پی داره 
ولی خب عمل به این سخته چون آدمی کوه یا ربات یا آهن نیست ک در برابر هر ناملایماتی خمی بر ابرو نیاورد و قدرت درونی خودش رو حفظ کنه مگر اینکه چقدر درست و خوب و صحیح بزرگ شده باشه ک بتونه شبیه این باشه 
من این بنده خدا رو ک دیدم ناشنوا بودن در دلم ابراز تأسف کردم ، شاید زندگی خیلی خوبی هم داشته باشه من اطلاع ندارم ولی یه جورایی خودمو توش دیدم ک چقدر مثل ایشون ک یه نقص جسمی دارن من یه نقص بزرگ روحی دارم ک البته با وجود اولی حیات ادامه داره ولی با وجود دومی حیات سختی در جریانه 
سعی کنین اگر سخت بود همه چی براتون بازم قوی نشون بدین با قدرتی که تظاهر به داشتنش میکنید الهام بخش خیلیا میشد و این اتفاق باعث رشد جامعه و اطراف آدمی هست
نمیدونم معطل چی هستم ... نمیدونم چرا قدم نهایی برنمیدارم نمیدونم چرا مثل ده سال پیش بی پروا و نترس نیستم و همه غلطی نمیکنم الان ترسو شدم و هیچی ازم بر نمیاد و این اتفاق بدیه 
یا رومی روم یا زنگی زنگ
...


بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیست
کز بی برگی بتر ز صد مرگم نیست
بی دانه چگونه برگ باشد آخر
بی دانهٔ نارِ لبِ تو برگم نیست




1403/06/10

تشخیص اینکه آیا احساسات یک دختر نسبت به یک پسر واقعی است یا خیر، میتواند چالش برانگیز باشد. در اینجا چند نشانه وجود دارد که ممکن است به شما کمک کند تا بفهمید آیا احساسات او واقعی است یا نه:

1. تغییرات ناگهانی در رفتار: اگر دختری به طور ناگهانی و بدون دلیل مشخصی رفتار خود را تغییر دهد، ممکن است نشانه ای از عدم صداقت باشد

2. عدم تطابق گفتار و رفتار: اگر حرفهای او با اعمالش همخوانی ندارد، این میتواند نشانه ای از دروغگویی باشد 

3. عدم تمایل به اشتراک گذاری جزئیات شخصی: اگر دختری از صحبت کردن درباره زندگی شخصی خود اجتناب میکند، ممکن است چیزی را پنهان کند

4. عدم پیگیری و توجه: اگر دختری به شما توجه کافی نشان نمی دهد و به پیامها و تماسهای شما پاسخ نمی دهد، این میتواند نشانه ای از عدم علاقه واقعی باشد .

امیدوارم درگیر ارتباط با کسی باشید ک احساساتش با شما صداقت داشته باشد ، نه دو رویی و نیرنگ یا پنهان کاری 
جواب سلام علیک است ن تو سری :)

گر در همه شهر یک سر نیشترست
در پای کسی رود که درویش ترست
با این همه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بود که آن بیشترست

امروز عصر آرایشگاه بودم بعدش گفتم سرم رو هم همونجا بشورم تا اینکه مو توی پیرهنم نره ، وقت داشت سرمو می‌شست دست میکشید ب سرم و ماساژ میداد احساس محبت حس کردم نه به عنوان یه آدم گی نه به عنوان یه آدم بد به عنوان دو انسان 
چشمام سراسر اشک شد و بغض گلویی ک نمیترکید چون اجازشو‌ نمی‌دادم
پیش خودم گفتم چقدر احساس درون من کشته شده و بی محبتی کشیدم ک دست یه آدم گنده صد کیلویی زمخت بهم احساس خوب محبت میده 
برای خودم متاسف شدم 
من خیلی با خودم بد بودم و همه هم همینطور بد بودن متقابلاً 
امیدوارم بزودی نباشم و ازین احساسات خلاصی یابم خستم از زندگی سگی 
تموم میکنم خودمو...