انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/04/05

در آن لحظه‌ی آخر، هنگامی که آسمان با تارهای خاکستری‌اش انگار برایمان اشک می‌ریخت، امید به پیروزی در سینه‌ام می‌تپید. مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را در برابر طوفان گشوده، آماده بودم تا اوج بگیرم. هر گام، هر نفس، هر ضربان قلبم فریاد می‌زد: «می‌توانم، خواهم برد.» نور کم‌جان خورشید، که از میان ابرهای سنگین سرک می‌کشید، انگار نوید می‌داد که پایان این راه، روشن است.

اما درست در آن دم، در آن لحظه‌ی شکننده که همه‌چیز به یک تصمیم بند بود، سایه‌ای سنگین افتاد. نام‌امیدی، خاموش و سرد، از گوشه‌ای که انتظارش را نداشتم، سر برآورد. مثل مه‌ای که بی‌صدا دره را پر می‌کند، آرام اما بی‌رحم، امیدم را بلعید. چشمانم هنوز به خط پایان خیره بود، اما قلبم... قلبم دیگر نمی‌تپید. انگار تمام رؤیاها، تمام آن آتش درونم، در یک آن به خاکستر بدل شد.

و من ماندم و سکوت. سکوتی که نه فریاد می‌خواست، نه اشک. فقط خیره به جایی که قرار بود پیروزی‌ام باشد، اما حالا تنها نام‌امیدی آنجا ایستاده بود، با لبخندی تلخ، انگار از آغاز می‌دانست که این پایان من است.

1404/03/11

در شهری غرق در غوغا، که مردمانش خود را قله‌ی تمدن می‌پنداشتند، آدمی زیست که آرمان‌هایش رنگ انسانیتی گم‌شده داشت. او، در میانه‌ی هجوم طمع و خودپرستی، کتابی به دست می‌گرفت و زیر نور لرزان چراغ‌های خیابان، از عدالت سخن می‌گفت. به سوداگران کت‌وشلوارپوش که چشمانشان برق زر می‌زد، می‌گفت: «چرا در حرص غوطه‌ورید؟ بیایید از گوهر انسانیت بگوییم!» اما آنها، با لبخندی زهرآگین، سکه‌هایشان را تنگ‌تر در آغوش کشیدند و گفتند: «انسانیت؟ گنج ما درهم و دینار است!»
روزی، عزم کرد تا به این موجودات غرق در پستی، قانون والای اخلاق را بیاموزد. بر تخته‌ای در گوشه‌ی پارکی خاکستری نوشت: «برابری، یعنی هر جان حق زیستنی شایسته دارد.» سوداگر محله، با خنده‌ای سرد، گفت: «برابری؟ سود من کجای این قصه است؟» زنی سالخورده، که قلبش از سنگ پول بود، غرید: «شایستگی؟ تنها زر شایسته است!» اما او دل‌نگران نشد. شبانگاه، کنار نیمکتی شکسته، برای رهگذران از آزادی سخن راند، اما آنها، اسیر جادوی صفحه‌های نورانی، زیر لب زمزمه کردند: «آزادی؟ یعنی پیامی بی‌هزینه؟»
مردمان، فرو رفته در گرداب خودخواهی، به او طعنه می‌زدند. او که خود را در آسمان آرمان‌ها می‌دید، نمی‌دانست که خود نیز در این بیشه‌ی وحشی اسیر است. روزی، جوانی گستاخ، با چالاکی، دارایی‌اش را ربود و فریاد زد: «اینجا جنگل است، نه بهشت!» او بانگ برآورد: «این بی‌اخلاقی است!» جوان، با ریشخندی تلخ، پاسخ داد: «اخلاق؟ این شهر است، خیال‌پرداز!»
آخرین بار، او را دیدند که در کنج پیاده‌رو، برای کارگرانی خسته از رنج، از همدلی می‌گفت. آنها، بی‌اعتنا، در اندیشه‌ی نان شب بودند. زیر لب نجوا کرد: «شاید من بیش از حد انسانم...» اما شهر، جز قهقهه‌ای پوچ، پاسخی نداشت.

1404/03/06

در شهری که ساعت‌ها به عقب می‌گریند، من، سایه‌ای بی‌چهره، زیر آسمانی از شیشه‌های شکسته قدم می‌زنم. ابرها، این پرندگانِ سنگی، خونِ سیاه می‌بارند و خیابان‌ها را در آینه‌های ترک‌خورده غرق می‌کنند. ای دنیا، تو یک نقاشیِ نیمه‌سوخته‌ای که رنگ‌هایش در گلویم گیر کرده‌اند!
مردمانت، ماهی‌های بی‌آب، با چشمانِ خالی از خواب، در کوچه‌های مه‌آلود می‌لغزند. لبخندهایشان، چون ساعت‌های ذوب‌شده، از صورتشان می‌چکد و روی زمین لکه‌های زهر می‌سازد. من فریاد می‌زنم، اما صِدام پروانه‌ای‌ست که بال‌هایش در بادِ سردِ تو پاره می‌شود. قلبم، این ساعتِ شنیِ وارونه، شن‌هایش را به آسمان می‌ریزد، اما هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد.
ای زمان، ای عقربه‌ی زنگ‌زده که در سینه‌ام می‌چرخی، چرا هر تیک‌تاکت، زخمی تازه می‌گشاید؟ من در این جنگلِ آینه‌ها گم شده‌ام، جایی که هر درخت، سایه‌ی خودم است و هر شاخه، طنابی برای خفه کردنِ رویاهایم. ای دنیا، تو یک کابوسِ بی‌انتهایی که در آن، اشک‌هایم به جایِ باران، سنگ می‌شوند و بر سرم فرو می‌ریزند. نفرین بر تو، ای بومِ شکسته‌ی نقاشِ دیوانه، که جز سیاهی و اندوه بر من ننگاشته‌ای!

1404/03/04

شب بود، مثل یه تابوت سیاه که شهر رو تو خودش قورت داده بود. توی اتاق تنگ و کثیفم، روی زمین سرد، ولو شده بودم. بوی گند سیگار کهنه و عرق کهنه‌تر فضا رو پر کرده بود. یه بطری مشروب تقلبی کنارم بود، تهش هنوز یه کم تلخی مونده بود، ولی حتی حال سر کشیدنش رو هم نداشتم. دیوارا پر از ترک و لک بودن، انگار زخمای یه روح مرده. از پنجره‌ی شکسته صدای شهر می‌اومد، صدای بوق، فحش، و گریه‌های خفه‌ی آدما. شهر زنده بود، اما من نه. من فقط یه لاشه بودم که هنوز قلبش از رو عادت می‌زد.
من همیشه منفور بودم. از همون بچگی. چشمام، صدام، حتی نفس کشیدنم انگار همه رو عصبی می‌کرد. توی مدرسه، بچه‌ها بهم می‌گفتن «عوضی»، چون ساکت بودم، چون نمی‌تونستم مثل اونا ادای خوشحال بودن دربیارم. معلمام ازم متنفر بودن، چون هیچ‌وقت اون چیزی نبودم که می‌خواستن. بابام؟ اون فقط با مشتاش باهام حرف می‌زد. مادرم؟ یه نگاه سرد و بعد پشت کردن. حتی سگای ولگرد کوچه بهم پارس می‌کردن، انگار اونا هم می‌دونستن من یه موجود اضافی‌ام، یه اشتباه که نباید به دنیا می‌اومد.
دیروز توی خیابون بودم. بارون کثیف می‌بارید، از اونایی که انگار خدا هم از این شهر حالش بهم می‌خوره. آدما مثل مورچه از کنارم رد می‌شدن، هیچ‌کس نگاهم نکرد. یه لحظه چشمم به یه زوج افتاد، دست تو دست، زیر یه چتر پاره. خنده‌شون مثل تیغ بود، انگار داشتن به من می‌خندیدن، به این بدبخت که حتی یه نفر تو این دنیا براش اهمیت نداره. عشق؟ محبت؟ اینا برای من فقط یه شوخی زشت بود. یه بار فکر کردم عاشق شدم. فکر کردم اون دختر، با اون چشمای قهوه‌ای، شاید منو ببینه، شاید منو بخواد. ولی وقتی بهم گفت «تو فقط یه سایه‌ای، هیچی نیستی»، فهمیدم که حتی عشق هم ازم متنفره.
هیچ‌کس منو نمی‌خواست. نه خانواده، نه دوست، نه حتی خودم. خودم از خودم بدم می‌اومد. از این صورت زشت، از این صدای گرفته، از این فکرای سیاه که هر شب مثل خوره تو مغزم می‌چرخیدن. دیشب خواب دیدم توی یه بیابونم، تنها، زیر آسمونی که انگار با زغال کشیده بودن. زمین ترک داشت، خشک، مثل قلبم. داد زدم، ولی صدام گم شد. انگار حتی خدا هم منو نمی‌شنید. بیدار که شدم، عرق سرد از صورتم می‌چکید. به سقف زل زدم، پر از تار عنکبوت و کثافت. خنده‌ام گرفت، یه خنده‌ی گند که گلویم رو سوزوند. این بود زندگی؟ این بود اون چیزی که همه براش جون می‌دن؟ یه بیابون خالی که تهش فقط مرگ منتظرته؟
بلند شدم، پاهام می‌لرزید. بطری رو پرت کردم به دیوار، شکست، مثل همه‌چیز تو این دنیای نکبت. رفتم جلوی آینه. صورتم مثل یه جنازه بود، چشمام دو تا گودال سیاه. به خودم گفتم: «تو هیچی نیستی. هیچ‌وقت نبودی.» شهر هنوز نفس می‌کشید، با صداهای زشتش، با آدماش که ازم متنفر بودن. ولی من دیگه تموم شده بودم. یه تیغ کهنه از گوشه‌ی اتاق پیدا کردم. دستم نلرزید، برای اولین بار. وقتی تیغ رو روی رگم کشیدم، خون گرم بود، ولی هیچ دردی حس نکردم. فقط یه حس خالی بودن بود، انگار بالاخره از این جهنم خلاص شدم. شهر هنوز زنده بود، ولی من نه. هیچ‌کس نیومد. هیچ‌کس نفهمید. و من، یه موجود منفور، یه لکه‌ی سیاه، بالاخره محو شدم. نه اشکی، نه فریادی، فقط سکوت. و این، تلخ‌تر از هر چیزی بود که می‌تونستم تصور کنم.

1404/03/04

شب بود، مثل یک پارچه‌ی سیاه که روی شهر انداخته باشند، سنگین و خفقان‌آور. توی اتاق کوچکم، روی زمین سرد، نشسته بودم، زانوهایم را بغل کرده بودم و به دیوار مقابل زل زده بودم. دیوار سفید نبود، خاکستری بود، مثل روحم، پر از لکه‌های رطوبت که انگار اشک‌های خشک‌شده‌ی سال‌ها بودند. ساعت دیواری از کار افتاده بود، عقربه‌هایش روی دوازده گیر کرده بودند، انگار زمان هم از این اتاق خسته شده بود و جا مانده بود. یک لیوان چای سرد روی میز بود، لبه‌اش لب‌پریده، مثل خودم، شکسته و بی‌فایده.
دیروز توی خیابان بودم. باران می‌بارید، نه از آن باران‌های رمانتیک که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند، بلکه از آن باران‌های کثیف که با دود و خاک قاطی می‌شود و روی صورتت لجن می‌سازد. آدم‌ها زیر چترهایشان پنهان شده بودند، مثل موش‌هایی که از ترس به سوراخ می‌خزند. یکی‌شان به من تنه زد، عذرخواهی نکرد، حتی نگاهم نکرد. فقط رفت. همه می‌رفتند. به کجا؟ نمی‌دانستم. شاید خودشان هم نمی‌دانستند. فقط می‌رفتند، چون ایستادن یعنی فکر کردن، و فکر کردن یعنی غرق شدن توی این باتلاقی که اسمش را زندگی گذاشته‌اند.
به یکی نگاه کردم، زنی با مانتوی خیس و چشم‌های خسته. یک لحظه فکر کردم توی نگاهش چیزی دیدم، یک درد عمیق، مثل یک زخم کهنه که هنوز خونریزی می‌کند. اما او هم رفت، مثل بقیه، مثل همه‌ی آدم‌هایی که توی این شهر لعنتی می‌آیند و می‌روند و هیچ‌چیز عوض نمی‌شود. برگشتم به اتاقم، به این قبر کوچک که اسمش خانه است. نشستم و فکر کردم. به چی؟ به هیچ. به اینکه چرا هنوز اینجایم، چرا هنوز نفس می‌کشم، چرا هنوز این بازی مسخره را ادامه می‌دهم.
دیشب خواب دیدم توی یک راهروی بلندم، بی‌انتها، با دیوارهای سیاه و کف خیس. دویدم، داد زدم، اما هیچ صدایی نبود. فقط صدای قلبم بود که توی سینه‌ام می‌کوبید، مثل زندانی‌ای که به در قفسش مشت می‌زند. بیدار شدم، خیس عرق، با دهانی خشک. به سقف زل زدم. یک ترک بلند رویش بود، مثل رگ‌های پاره‌ی یک قلب. خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که بیشتر به سرفه شبیه بود. این بود زندگی‌ام؟ یک راهروی بی‌انتها، یک دویدن بی‌معنی، یک قلب که فقط از عادت می‌تپد؟
بلند شدم، به زور. پنجره را باز کردم. هوای سرد مثل سیلی به صورتم خورد، اما حتی این هم حس زنده بودن به من نداد. شهر هنوز نفس می‌کشید، با صداهای زشتش، با آدم‌های زشتش، با زندگی زشتش. به آسمان نگاه کردم. ستاره‌ای نبود، فقط سیاهی بود، سیاهی‌ای که انگار داشت می‌خندید، یک خنده‌ی سرد و بی‌رحم. به خودم گفتم: «تو هم بخشی از این سیاهی هستی، فقط زیادی خودتو جدی گرفتی.» لیوان چای را برداشتم و به دیوار کوبیدم. شکست، مثل همه‌چیز توی این دنیا. تکه‌هایش روی زمین پخش شد، و من فقط نگاه کردم. حتی حس جمع کردنشان را هم نداشتم. چون می‌دانستم، فردا باز همان روز لعنتی است، با همان آدم‌های لعنتی، و همان من لعنتی که هنوز نمی‌داند چرا زنده است.

1404/03/04

شب بود، مثل همیشه، سنگین و خفه، انگار دنیا نفسش را حبس کرده بود. توی اتاقم، روی صندلی چوبی که زیر وزنم ناله می‌کرد، نشسته بودم. ساعت دیواری تیک‌تاکش را مثل پتکی توی سرم می‌کوبید. یک لیوان آب کنارم بود، اما حتی حال بلند کردنش را هم نداشتم. پنجره بسته بود، ولی صدای شهر، صدای ماشین‌ها، فریادهای گاه‌به‌گاه، و بوق‌های بی‌معنی مثل خوره توی مغزم می‌چرخید. شهر زنده بود، اما من نه. من فقط بودم، مثل یک جنازه که هنوز یادش نرفته نفس بکشد.
دیروز توی خیابان، میان آن همه آدم که مثل مور و ملخ به هم تنه می‌زدند، ایستاده بودم. نگاهشان می‌کردم. چشم‌هاشان خالی بود، مثل چاه خشک. یکی عجله داشت به اداره برسد، یکی داد می‌زد سر قیمت گوجه‌فرنگی، یکی توی گوشی‌اش غرق بود و لبخندهای مصنوعی تحویل اینستاگرام می‌داد. همه‌شان انگار توی یک بازی گیر کرده بودند، بازی‌ای که هیچ‌کس برنده‌اش نمی‌شد. به یکی زل زدم، مرد میانسالی با کت خاکستری و پیشانی پرچین. چشم‌هامان گره خورد. یک لحظه فکر کردم چیزی توی نگاهش دیدم، یک درد، یک فریاد خاموش. اما پلک زد و رفت. شاید اشتباه کرده بودم. شاید فقط تصویر خودم بود که توی چشم‌هاش دیدم.
دیشب خواب دیدم توی یک دشت بزرگم، تنها، زیر آسمانی که انگار با زغال کشیده بودند. زمین ترک‌خورده بود، خشک، مثل قلبم. شروع کردم به دویدن، ولی هرچه می‌دویدم، هیچ‌چیز عوض نمی‌شد. نه مقصدی بود، نه راهی. فقط دویدم تا نفسم بند آمد و افتادم. بیدار که شدم، قلبم هنوز تند می‌زد، انگار واقعاً دویده بودم. خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که گلویم را سوزاند. این بود زندگی‌ام؟ دویدن توی خوابی که تهش فقط خستگی بود؟
به دیوار روبه‌رویم نگاه کردم. ترکی رویش بود، مثل رگ‌های شکسته‌ی یک صورت پیر. یادم آمد وقتی بچه بودم، فکر می‌کردم بزرگ که شوم، دنیا مال من است. فکر می‌کردم آدم‌ها برای چیزی زندگی می‌کنند، برای یک هدف، یک معنی. اما حالا؟ حالا فقط یک مشت صورت خسته می‌دیدم که توی آینه‌ی شکسته‌ی زندگی زل زده بودند و نمی‌دانستند چرا هنوز نفس می‌کشند. من هم یکی از همان‌ها بودم. یک روز، یکی بهم گفت: «زندگی کن، بالاخره یه چیزی پیدا می‌کنی که ارزششو داشته باشه.» ارزش؟ کلمه‌ی خنده‌داری بود. ارزش توی این دنیا مثل آب توی کویر بود، سرابی که هرچه بهش نزدیک‌تر می‌شدی، بیشتر گم می‌شدی.
بلند شدم، به زور. رفتم سمت پنجره و بازش کردم. هوای سرد به صورتم خورد، اما هیچ حسی نداشت. شهر هنوز زنده بود، اما من انگار سال‌ها پیش مرده بودم. فقط جسمم جا مانده بود، مثل ساعتی که عقربه‌هاش هنوز می‌چرخند، ولی هیچ‌وقت وقت درست را نشان نمی‌دهند. به آسمان نگاه کردم. ستاره‌ای نبود. فقط سیاهی بود، سیاهی‌ای که انگار داشت می‌گفت: «تو هم یکی از مایی.» و من، بی‌صدا، باختم. نه به دنیا، نه به آدم‌ها، به خودم.

وقتی زندگی بهت نارنگی میده

سریال کره‌ای «وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده» (When Life Gives You Tangerines) یه وایب عمیقاً احساسی، نوستالژیک و انسانی بهت می‌ده. این سریال مثل یه سفر احساسیه که تو رو با خودش به دل زندگی واقعی می‌بره؛ پر از لحظات شیرین، غم‌انگیز، عاشقانه و گاهی خنده‌دار. وایبش ترکیبی از این حساست:

نوستالژی و گرما: داستان عاشقانه و زندگی اِه‌سون و گوان‌سیک تو بستر تاریخی ۵۰ سال کره‌جنوبی روایت می‌شه، انگار داری یه آلبوم عکس قدیمی رو ورق می‌زنی. حس و حال جزیره ججو و زندگی ساده دهه ۵۰ میلادی یه جور آرامش و دلتنگی قشنگ بهت می‌ده. خیلیا تو X گفتن این سریال یادشون می‌اره که زندگی با همه سختی‌هاش چقدر می‌تونه زیبا باشه.

عشق عمیق و واقعی: شیمی بین آیو (IU) و پارک بوگوم تو نقش‌های اصلی به شدت گیراست. عشقشون از اون مدل‌های پرشور و در عین حال صبوره که با وجود مشکلات زندگی، مقاوم می‌مونه. حسش مثل اینه که داری یه داستان عاشقانه کلاسیک رو تجربه می‌کنی، پر از فداکاری و وفاداری.

تلخ و شیرین مثل زندگی: سریال تو چهار فصل (بهار، تابستون، پاییز، زمستون) روایت می‌شه که هر کدوم یه دوره از زندگی شخصیت‌ها رو نشون می‌ده. این ساختار باعث می‌شه هم خنده‌دار و شاد باشه، هم گریه‌دار و تأمل‌برانگیز. طرفدارا تو X گفتن که این سریال باعث شده هم زار بزنن، هم از ته دل بخندن.

امید و استقامت: اِه‌سون با وجود فقر و مشکلات، رویای شاعر شدن داره و گوان‌سیک با سخت‌کوشی و قلب بزرگش همیشه کنارشه. این سریال بهت حس امید می‌ده که حتی تو بدترین روزا هم می‌تونی ادامه بدی و زیبایی‌های زندگی رو پیدا کنی.

درس زندگی: وایب سریال مثل یه دوست صمیمیه که بهت یادآوری می‌کنه قدر لحظه‌های ساده زندگی رو بدونی. یه کاربر تو X نوشته بود که این سریال بهش یاد داده زندگی کردن واقعی یعنی چی، نه فقط زنده بودن.

در کل، این سریال یه جور حس خوب و بد قاطی بهت می‌ده؛ مثل خوردن یه نارنگی که هم شیرینه، هم یه کم ترش. 


وقتی زندگی به تو نارنگی می‌دهد (انگلیسی: When Life Gives You Tangerines؛‏ کره‌ای: 폭싹 속았수다) یک مجموعه تلویزیونی محصول کره جنوبی به نویسندگی لیم سانگ چون، به کارگردانی کیم وون سوک و با بازی آی‌یو، پارک بو گوم، مون سو ری و پارک هه جون است. این مجموعه در هفت مارس ۲۰۲۵ از نتفلیکس منتشر شد.

1404/02/26

شب بود، شبی که انگار از رحم تاریکی زاده شده بود، بی‌ابتدا و بی‌انتها. پنجره‌ی اتاقم نیمه‌باز بود، اما باد نمی‌وزید. فقط بوی خاک نم‌زده و گندیدگی کوچه، مثل بختک، توی اتاق می‌پیچید. انگار شهر نفس‌های آخرش را می‌کشید و با هر بازدم، زهری نامرئی به ریه‌هایم می‌فرستاد. لامپ کم‌سوی گوشه‌ی اتاق زوزه‌ای خفیف می‌کشید، نور زرد و بیمارش روی دیوارهای ترک‌خورده می‌لرزید، انگار می‌خواست فرار کند، اما زنجیر شده بود. روی تخت چوبی کهنه‌ام نشستم، تشکش زیر وزنم ناله کرد. با انگشت‌های لرزان، سیگاری از جعبه‌ی مچاله‌شده‌ی کنارم برداشتم و آتش زدم. دودش توی گلویم چنگ انداخت، مثل حرفی که سال‌هاست توی سینه‌ام حبس شده، اما جرئت گفتنش را ندارم.

دیوارها نزدیک‌تر می‌آمدند، انگار می‌خواستند مرا در خودشان بلعند. ساعت دیواری، با عقربه‌های زنگ‌زده‌اش، تیک‌تاک می‌کرد، اما زمان از حرکت ایستاده بود. سوالم این بود: چرا هنوز این‌جایم؟ چرا هر صبح چشم باز می‌کنم، وقتی می‌دانم امروز فقط سایه‌ی دیروز است؟ آدم‌ها توی کوچه راه می‌روند، فریاد می‌زنند، می‌خندند، اما هیچ‌کدام زنده نیستند. ماسک‌هایی‌اند با چشم‌های خالی، سایه‌هایی که وانمود می‌کنند نفس می‌کشند. و من، من از آن‌ها هم بدترم. سایه‌ای که حتی نمی‌تواند تظاهر کند.

دیشب خواب دیدم توی گورستانی ایستاده‌ام، زیر آسمانی که ستاره‌هایش خاموش بودند. قبرها باز بودند، اما خالی. فقط سنگ‌هایی سرد و خاکستری، با اسم‌هایی حک‌شده که نمی‌شناختم، ولی انگار مال من بودند. یکی را لمس کردم؛ سردی‌اش مثل تیغ توی استخوان‌هایم فرو رفت. انگشتانم را روی حروف کشیدم و حس کردم قلبم کندتر می‌زند. از خواب پریدم، اما گورستان هنوز این‌جا بود. توی اتاقم. توی سرم. توی آینه‌ی ترک‌خورده‌ای که هرگز جرئت نگاه کردن به آن را ندارم.

زندگی یک شوخی‌ست، یک شوخی کثیف که هیچ‌کس برایش نمی‌خندد. ما عروسک‌های کوکی هستیم، با فنرهایی که یکی، جایی، کوکشان کرده و بعد رهایمان کرده تا بپوسیم. عشق؟ امید؟ همه‌اش فریب. فقط یک چیز واقعی‌ست: این تاریکی که مثل زهر توی رگ‌هایم جریان دارد. این حس که هر نفس، یک قدم به سوی هیچ‌چیز است. گاهی فکر می‌کنم اگر فریاد بزنم، شاید این وزن از سینه‌ام کم شود. اما می‌دانم که فریادم فقط توی این دیوارها می‌پیچد و برمی‌گردد، مثل echo یک نفرین.

صدای سگ‌ها از دور می‌آید، ناله‌ای که انگار برای مرگ کسی عزا گرفته‌اند. شاید برای من. شاید برای همه‌مان. سیگارم تمام شده، اما هنوز دود می‌کشم، انگار اگر نکشم، خودم تمام می‌شوم. کاغذ و قلم جلوی رویم است. می‌نویسم، چون فقط این مانده. کلماتم مثل خون از انگشتانم می‌چکند، اما هیچ‌کس نمی‌خواند. هیچ‌کس نمی‌فهمد. سایه‌ام روی دیوار می‌لرزد، بلندتر از خودم، سیاه‌تر از خودم. او من است. من اویم. و هر دومان، هیچ.

پنجره را باز می‌کنم. سرما توی اتاق هجوم می‌آورد. به کوچه نگاه می‌کنم، به تاریکی که انگار مرا می‌خواند. یک قدم. فقط یک قدم کافی‌ست. می‌روم. نه به سوی چیزی، نه به سوی کسی. فقط به سوی همان هیچی که همیشه منتظرم بود. سایه‌ام دنبالم می‌آید، اما این‌بار، او جلوتر است.