انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/05/15

«در جست‌وجوی معنا»

نویسنده: لئو تولستوی 

 

مدتی طولانی از عمرم را زیستم، بی آن‌که از خود بپرسم: «چرا؟ برای چه؟»
می‌خوردم، می‌آشامیدم، می‌خوابیدم، عاشق می‌شدم، می‌نوشتم، سخنرانی می‌کردم، و با مردم در آمیخته بودم.
زندگی‌ام چونان تندیسی براق و استوار بود، که از بیرون می‌درخشید، اما در درون تهی بود.

اما ناگاه، بی‌هیچ هشدار قبلی، سوالی تاریک و مهیب درونم قد برافراشت.
سوالی ساده، اما ویرانگر:
«زندگی چه معنا دارد؟»
و بدتر از آن: اگر همه‌چیز بگذرد، اگر مرگ پایان ناگزیر ما باشد، پس تمام این تقلّاها، عشق‌ها، نفرت‌ها و دستاوردها، چه ارزشی دارند؟

هر آن‌چه تا دیروز زیبا می‌نمود، رنگ باخت.
ادبیاتم، شهرت، ثروت، حتی خانواده‌ام… همه و همه در برابر این پرسش خاموش ماندند.
سکوتشان کرکننده بود.

به نظر می‌رسید دو راه پیش رویم هست:
یا خود را به دست فراموشی بسپارم، در لذت‌های روزمره غرق شوم،
یا با شجاعت، به دل این تاریکی بزنم، شاید روزنه‌ای، نوری، حقیقتی در آن‌سوی ابرها پنهان باشد.

من راه دوم را برگزیدم.

به نزد دانشمندان رفتم، فیلسوفان را خواندم، کتاب‌هایشان را بلعیدم.
همه می‌دانستند چگونه زندگی می‌گذرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.
آن‌ها می‌گفتند: «زندگی، روندی طبیعی است؛ تکامل، بقا، پیشرفت…»
اما این پاسخ‌ها همچون نان خشکیده‌ای بود برای انسانی که از گرسنگی جان می‌دهد.

به دل دین رفتم.
نه آن دینی که در قصرها و کلیساها آموخته می‌شود، بلکه به ایمان مردمان ساده رو آوردم.
دیدم کشاورزی پیر، با زحمت نان می‌کارد، دعایی زیر لب زمزمه می‌کند،
و با چهره‌ای آرام و دلی روشن می‌خوابد.
او از آن‌چه من نمی‌دانستم، آگاه بود.
نه از راه عقل، بلکه از راه دل.

آری، راز زندگی، شاید در همین‌جاست:
در پذیرش نادانی، در عشق بی‌دلیل، در ایمان بی‌چشم‌داشت.
در اینکه زندگی معنا دارد، نه به‌سبب چیزی خارج از آن، بلکه چون خود زندگی‌ست.

زندگی آن‌گاه معنا دارد،
که عاشق باشی،
که ببخشی،
که رنج ببری و باز لبخند بزنی.
که دست دیگری را بگیری، حتی اگر خودت در تاریکی باشی.

و آن‌گاه که مرگ فرا می‌رسد، با چشمانی آرام به او بنگری و بگویی:
«آمدی؟ دیر نکردی. من آماده‌ام. من زیسته‌ام.»

1404/05/05

سلام چطورین بعد از مدت ها میخوام اینجا یه چیزایی بنویسم از گند کاری ها و افکار این چند وقته
اینجا می‌نویسم چون نه برای کسی مهمه نه کسی میخونه صرفا می‌نویسم تا حرف زده باشم چون کسی نیست که باهاش صحبت کنم
یه مدت خیلی طولانی شاید بگم نزدیک یک سال شایدم بیشتر به این فکر بودم که خودمو با قرص برنج بکشم
سال پیش همین حدودا بود م تونستم از یه سم فروشی بخرمش قرص رو
هزار شب و روز به این فکر کردم که آخر زندگیم چی میشه ، آخرش آیا من میتونم به عنوان یه انسان مفید بمونم و به درد جامعه بخورم
صد تا سوال از خودم کردم و پرسیدم که آیا میتونی شوهر خوبی باشی میتونی هر روز بری سرکار از صبح تا شب میتونی حرف قشنگ بزنی و زیبا فکر کنی
همیشه هم یه جواب ب خودم دادم که با روند الان نمیتونم و نخواهم توانست حسی ک دارم اینه ک از بس دلسردم به همه چی دست کشیدم از تلاش حتی بدتر میشم تا اینکه ترقی کنم
ازهیچی لذت نمی‌برم دیگه...
یه مدت شیراز بودیم ک نشد قرصا شمال بود برگشتیم همیشه مامان خونه بود و این اتفاق چند ساعت تنهایی لازمه
امروز بالاخره صبح تنها شدم نشستم فکر کردم تصمیم نهایی رو بگیرم و بالاخره گفتم بزار امتحان کنم
قرص خواب اول میخورم بعدش چنتا قرص برنج ؛ قرص برنج رو باز کردم بو کردم از تندی هوش از سرم رفت اومدم بزارم سر جاش قرصه کج جا گرفت توی قوطی فلزی با دست فشارش دادم جا بره اعصاب هم نداشتم پودر شد قرصه یکمیش چسبید ب کف دستم گفتم خب حداقل بزار مزه اش کنم ببینم میتونم بخورم یا نه ، انگشتمو کشیدم رو زبونم و سریع هرچی بود قورت دادم
پایین رفت شاید یک دقیقه گذشت که وسایلو جمع کنم بزارم سر جاش ، دیدم معده ام شروع کرد به آتیش گرفتن سریع از هوش مصنوعی پرسیدم که اینطوری شده چیکار کنم نوشت اگر میتونی دهنتو بشور و بالا بیار و هیچی نخور
منم همین کار کردم دهنمو شستم رفتم تو سرویس انگشتمو تا آخر تو حلقم فرو کردم از بس فشار آوردم ته گلوم زخم شد و معده ام هم فشار عجیبی تجربه کرد ولی هیچی بالا نیومد
سریع زنگ زدم مامان گفتم من معده درد دارم بریم دکتر
رفتیم بیمارستان کومله مامان رفت نوبت بگیره من سریع رفتم تریاژ گفتم اینطوری شده چیکار کنم میخواستم مامان نفهمه
فشارمو گرفت اکسیژن خون چک کرد گفت باید بری درمانگاه دکتر ببینتت
رفتیم نوبت گرفتیم دکتر گفت نامه میدم بری اورژانس ببیندت دکتر اونجا باید تصمیم بگیره و چند ساعت باید بمونی آزمایش بدی
منم از در مطب اومدم بیرون حس کردم بهتر شدم به مامان گفتم بریم خونه گفته چیزی نیست استراحت کنی خوب میشی
سریع سوار ماشین شدیم اومدیم خونه
دراز کشیدم دیدم معده ام داره منفجر میشه و حسابی بیحالم و سرگیجه دارم
به مامان گفتم میرم بیرون دور بزنم بهتر شم گفت برو گفتم بخواب من دیر میام
رفتم بیمارستان با نامه مطب رفتم اورژانس دکتر گفت باید بستری موقت بشی چک بشی نامه زد بستری کردن منو
اکسیژن چک کردن باز خون گرفتن دو سه بار آزمایشگاه چک کرد
از ساعت ۱۲ و نیم ظهر بود گمونم تا چهار و نیم پنج نگهم داشتن آخرشم پیش خودم گفتم تا بیدار نشده مامان باید برگردم که شک می‌کنه
سریع گفتم من چقدر دیگه باید بمونم گفتن ازمایشا خوب بوده ولی برا اطمینان باید حدودا ۲۴ ساعت بمونی ولی اگر میخوای بری باید خودت رضایت بدی و بری
رضایت دادم و برگشتم
هنوزم اوکی نشدم ولی نفس میکشم
خیلی حس بدی داشت خلاصه...
کاش یا توان خوب شدن داشتم یا اینکه حداقل بتونم یه سره کنم کارو

شبتون خوش



1404/04/16

ای مرگ، ای سایه‌ی خاموش و ابدی، که در کمین هر نفسی نشسته‌ای! تو آن شبح بی‌صدا، آن مهمان ناخوانده‌ای که در لحظه‌ای نامنتظر، بی‌اذن و بی‌صدا، بر آستانه‌ی جان‌ها می‌کوبی. نه تاج شاهی از تو در امان است و نه کلبه‌ی فقیرانه‌ی گمنامی. تو، ای پایان‌دهنده‌ی قصه‌های ناتمام، با دستان سردت، رشته‌ی حیات را از تار و پود وجود می‌گسلی و در سکوت ژرف خود، همه را به آغوش ابدیت می‌کشانی.


آه، ای مرگ! تو نه عدو، که پیام‌آور حقیقت عریانی. در برابر تو، همه‌ی فریب‌ها و نقاب‌ها فرو می‌ریزد. تخت و تاج، زر و زور، همه در برابر نگاه بی‌رحم تو چون خاکستری پراکنده می‌شوند. تو آیینه‌ی عبرتی که به هر زنده‌ای می‌گویی: «بدان که رهگذری بیش نیستی، و این جهان، کاروانسرایی است که روزی باید ترکش کنی.»


با این همه، ای مرگ، چه غریبانه دردناکی! تو که پایان می‌نمایی، چرا در لحظه‌ی وداع، قلب را چنین به تپش وامی‌داری؟ چرا اشک را در دیده‌ها بیدار می‌کنی و بغض را در گلو می‌نشانی؟ تو که مقصد نهایی هر راهی، چرا در آمدنت این‌سان غافلگیر می‌کنی؟ ای مرگ، تو راز پنهان خالقی، که در پس پرده‌ی نیستی، شاید بهشتی نهان کرده‌ای.


پس ای مرگ، اگر آمدنت ناگزیر است، بگذار با وقار به سویت آییم. بگذار در لحظه‌ی دیدار، نه با ترس، که با تسلیم و حکمت به استقبالت رویم. تو که پایان‌دهنده‌ی این قصه‌ی خاکی هستی، شاید دریچه‌ای به سوی نوری بی‌پایان باشی. ای مرگ، ای راز سر به مهر، در سینه‌ات چه نهفته است که این‌گونه جان‌ها را به سوی خود می‌خوانی؟

1404/04/09

در شبی که آسمان، سیاه‌چالِ ستارگانِ خاموش بود، کودکی با فریادی از جنسِ جداییِ ابدی، به جهانی تبعید شد که نه آغازش را می‌فهمید، نه پایانش را. گویی از خوابِ بی‌مرزِ ازل، به کابوسِ ناپایدارِ هستی پرتاب شده بود؛ موجودی شکننده، محکوم به جست‌وجوی معنایی که شاید هرگز نباشد.


**کودکی**، رقصِ معصومانه‌ای در سایه‌ی نادانی‌ست. جهان، تابلویی‌ست پر از رنگ‌های فریبنده، اما زیر این رنگ‌ها، خنجری پنهان است که هنوز نبریده. کودک، فیلسوفی‌ست که نمی‌داند فلسفه چیست؛ با چشم‌هایی پر از شگفتی، می‌پرسد: «چرا پرنده‌ها پرواز می‌کنند؟» اما پاسخ‌ها، مثل باد، از میان انگشتانش می‌گریزند. زندگی در این فصل، فریبی‌ست شیرین، که وعده‌ی جاودانگی می‌دهد، بی‌آنکه بگوید هر وعده، دروغی‌ست در انتظارِ افشا.


**نوجوانی**، زخمی‌ست که روح را می‌شکافد. پرده‌ی معصومیت دریده می‌شود و جهان، با دندان‌های تیزِ حقیقت، به جانِ رویاها می‌افتد. «من کیستم؟» این سؤال، مثل خاری در جان می‌نشیند، و هر پاسخ، زخمی تازه می‌زند. عشق، خشم، آرزو و یأس، مثل طوفانی در هم می‌آمیزند و قلب را به صخره‌های تردید می‌کوبند. اینجا، انسان اولین درسِ فلسفه را می‌آموزد: هیچ‌چیز آن‌گونه که به نظر می‌آید، نیست. جهان، آینه‌ای شکسته‌ست که هر تکه‌اش، تصویری تحریف‌شده از حقیقت نشان می‌دهد.


**جوانی**، میدانِ نبردی‌ست که انسان در آن، شمشیرِ اراده‌اش را تیز می‌کند. با غرورِ فاتحان، به سوی قله‌های خیالی می‌تازد، اما هر گام، او را به پرتگاهِ واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. عشق، خیانتی‌ست که قلب را می‌سوزاند؛ موفقیت، تاجی‌ست که زیرش، سر سنگینی می‌کند؛ و شکست، معلمی‌ست که درسش را با درد می‌دهد. سؤال‌های فلسفی حالا تیزترند: «آزادی چیست، وقتی زنجیرهایم را خودم ساخته‌ام؟» جوانی، فصلی‌ست که انسان در آن، هم خالق است، هم مخلوق؛ هم شاعرِ حماسه‌هایش، هم قربانیِ تراژدی‌هایش.


**میانسالی**، آستانه‌ی خستگی و روشنی‌ست. انسان، حالا بر فرازِ تپه‌ای ایستاده، به پشت سر نگاه می‌کند و می‌بیند که مسیر، نه امن بود، نه عادلانه. دستاوردها، مثل سایه‌هایی کم‌رنگ، در برابرِ از دست‌رفته‌ها رنگ می‌بازند. حسرت، مثل سمی آرام، در رگ‌های روح می‌دود: «اگر جور دیگری زیسته بودم، چه؟» اما فلسفه‌ی این فصل، در پذیرشِ تلخِ نقص‌هاست. انسان می‌فهمد که زندگی، نه یک خط مستقیم، که هزارتویی‌ست پر از بن‌بست. و با این حال، هنوز گامی به پیش می‌گذارد، نه از امید، که از عادتِ بودن.


**پیری**، رقصِ آرامِ روح با مرگ است. جسم، چون شمعی رو به خاموشی، کم‌سو می‌شود، اما ذهن، گاه روشن‌تر از همیشه، در هزارتوی خاطرات غرق می‌گردد. جهان، که روزگاری عظیم و ترسناک بود، حالا کوچک و غریب به نظر می‌رسد. انسان، مثل کتابی که آخرین صفحه‌اش را ورق زده، منتظر است که قصه تمام شود. مرگ، دیگر دشمن نیست؛ آشنایی‌ست که در سایه ایستاده، دستش را دراز کرده و می‌گوید: «بیا.» سؤال‌ها هنوز هست، اما حالا بی‌جواب بودنشان، نه عذاب، که آرامش می‌آورد.


**مرگ**، نه پایان، که مکثی‌ست در موسیقیِ ناتمامِ هستی. جسم به خاک می‌پیوندد، اما آنچه زیسته، آنچه پرسیده، آنچه عاشقش بوده، مثل موجی در اقیانوسِ ابدیت، جایی، به شکلی، ادامه می‌یابد. یا شاید، همه‌چیز فقط سکوتی‌ست عمیق، که در آن، تمامِ سؤال‌ها و پاسخ‌ها، در نیستی حل می‌شوند.


این قصه، تراژدیِ باشکوهِ انسان است؛ داستانی که در آن، هر گام، زخمی‌ست و هر زخم، شعری. زیستن، یعنی نوشتنِ این شعر با خونِ قلب، بی‌آنکه بدانی آخرش چه می‌شود. و شاید، حکمتِ تلخِ این قصه در این باشد: معنا، نه در یافتن، که در جستن است.

1404/04/05

در آن لحظه‌ی آخر، هنگامی که آسمان با تارهای خاکستری‌اش انگار برایمان اشک می‌ریخت، امید به پیروزی در سینه‌ام می‌تپید. مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را در برابر طوفان گشوده، آماده بودم تا اوج بگیرم. هر گام، هر نفس، هر ضربان قلبم فریاد می‌زد: «می‌توانم، خواهم برد.» نور کم‌جان خورشید، که از میان ابرهای سنگین سرک می‌کشید، انگار نوید می‌داد که پایان این راه، روشن است.

اما درست در آن دم، در آن لحظه‌ی شکننده که همه‌چیز به یک تصمیم بند بود، سایه‌ای سنگین افتاد. نام‌امیدی، خاموش و سرد، از گوشه‌ای که انتظارش را نداشتم، سر برآورد. مثل مه‌ای که بی‌صدا دره را پر می‌کند، آرام اما بی‌رحم، امیدم را بلعید. چشمانم هنوز به خط پایان خیره بود، اما قلبم... قلبم دیگر نمی‌تپید. انگار تمام رؤیاها، تمام آن آتش درونم، در یک آن به خاکستر بدل شد.

و من ماندم و سکوت. سکوتی که نه فریاد می‌خواست، نه اشک. فقط خیره به جایی که قرار بود پیروزی‌ام باشد، اما حالا تنها نام‌امیدی آنجا ایستاده بود، با لبخندی تلخ، انگار از آغاز می‌دانست که این پایان من است.

1404/03/11

در شهری غرق در غوغا، که مردمانش خود را قله‌ی تمدن می‌پنداشتند، آدمی زیست که آرمان‌هایش رنگ انسانیتی گم‌شده داشت. او، در میانه‌ی هجوم طمع و خودپرستی، کتابی به دست می‌گرفت و زیر نور لرزان چراغ‌های خیابان، از عدالت سخن می‌گفت. به سوداگران کت‌وشلوارپوش که چشمانشان برق زر می‌زد، می‌گفت: «چرا در حرص غوطه‌ورید؟ بیایید از گوهر انسانیت بگوییم!» اما آنها، با لبخندی زهرآگین، سکه‌هایشان را تنگ‌تر در آغوش کشیدند و گفتند: «انسانیت؟ گنج ما درهم و دینار است!»
روزی، عزم کرد تا به این موجودات غرق در پستی، قانون والای اخلاق را بیاموزد. بر تخته‌ای در گوشه‌ی پارکی خاکستری نوشت: «برابری، یعنی هر جان حق زیستنی شایسته دارد.» سوداگر محله، با خنده‌ای سرد، گفت: «برابری؟ سود من کجای این قصه است؟» زنی سالخورده، که قلبش از سنگ پول بود، غرید: «شایستگی؟ تنها زر شایسته است!» اما او دل‌نگران نشد. شبانگاه، کنار نیمکتی شکسته، برای رهگذران از آزادی سخن راند، اما آنها، اسیر جادوی صفحه‌های نورانی، زیر لب زمزمه کردند: «آزادی؟ یعنی پیامی بی‌هزینه؟»
مردمان، فرو رفته در گرداب خودخواهی، به او طعنه می‌زدند. او که خود را در آسمان آرمان‌ها می‌دید، نمی‌دانست که خود نیز در این بیشه‌ی وحشی اسیر است. روزی، جوانی گستاخ، با چالاکی، دارایی‌اش را ربود و فریاد زد: «اینجا جنگل است، نه بهشت!» او بانگ برآورد: «این بی‌اخلاقی است!» جوان، با ریشخندی تلخ، پاسخ داد: «اخلاق؟ این شهر است، خیال‌پرداز!»
آخرین بار، او را دیدند که در کنج پیاده‌رو، برای کارگرانی خسته از رنج، از همدلی می‌گفت. آنها، بی‌اعتنا، در اندیشه‌ی نان شب بودند. زیر لب نجوا کرد: «شاید من بیش از حد انسانم...» اما شهر، جز قهقهه‌ای پوچ، پاسخی نداشت.

1404/03/06

در شهری که ساعت‌ها به عقب می‌گریند، من، سایه‌ای بی‌چهره، زیر آسمانی از شیشه‌های شکسته قدم می‌زنم. ابرها، این پرندگانِ سنگی، خونِ سیاه می‌بارند و خیابان‌ها را در آینه‌های ترک‌خورده غرق می‌کنند. ای دنیا، تو یک نقاشیِ نیمه‌سوخته‌ای که رنگ‌هایش در گلویم گیر کرده‌اند!
مردمانت، ماهی‌های بی‌آب، با چشمانِ خالی از خواب، در کوچه‌های مه‌آلود می‌لغزند. لبخندهایشان، چون ساعت‌های ذوب‌شده، از صورتشان می‌چکد و روی زمین لکه‌های زهر می‌سازد. من فریاد می‌زنم، اما صِدام پروانه‌ای‌ست که بال‌هایش در بادِ سردِ تو پاره می‌شود. قلبم، این ساعتِ شنیِ وارونه، شن‌هایش را به آسمان می‌ریزد، اما هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد.
ای زمان، ای عقربه‌ی زنگ‌زده که در سینه‌ام می‌چرخی، چرا هر تیک‌تاکت، زخمی تازه می‌گشاید؟ من در این جنگلِ آینه‌ها گم شده‌ام، جایی که هر درخت، سایه‌ی خودم است و هر شاخه، طنابی برای خفه کردنِ رویاهایم. ای دنیا، تو یک کابوسِ بی‌انتهایی که در آن، اشک‌هایم به جایِ باران، سنگ می‌شوند و بر سرم فرو می‌ریزند. نفرین بر تو، ای بومِ شکسته‌ی نقاشِ دیوانه، که جز سیاهی و اندوه بر من ننگاشته‌ای!

1404/03/04

شب بود، مثل یه تابوت سیاه که شهر رو تو خودش قورت داده بود. توی اتاق تنگ و کثیفم، روی زمین سرد، ولو شده بودم. بوی گند سیگار کهنه و عرق کهنه‌تر فضا رو پر کرده بود. یه بطری مشروب تقلبی کنارم بود، تهش هنوز یه کم تلخی مونده بود، ولی حتی حال سر کشیدنش رو هم نداشتم. دیوارا پر از ترک و لک بودن، انگار زخمای یه روح مرده. از پنجره‌ی شکسته صدای شهر می‌اومد، صدای بوق، فحش، و گریه‌های خفه‌ی آدما. شهر زنده بود، اما من نه. من فقط یه لاشه بودم که هنوز قلبش از رو عادت می‌زد.
من همیشه منفور بودم. از همون بچگی. چشمام، صدام، حتی نفس کشیدنم انگار همه رو عصبی می‌کرد. توی مدرسه، بچه‌ها بهم می‌گفتن «عوضی»، چون ساکت بودم، چون نمی‌تونستم مثل اونا ادای خوشحال بودن دربیارم. معلمام ازم متنفر بودن، چون هیچ‌وقت اون چیزی نبودم که می‌خواستن. بابام؟ اون فقط با مشتاش باهام حرف می‌زد. مادرم؟ یه نگاه سرد و بعد پشت کردن. حتی سگای ولگرد کوچه بهم پارس می‌کردن، انگار اونا هم می‌دونستن من یه موجود اضافی‌ام، یه اشتباه که نباید به دنیا می‌اومد.
دیروز توی خیابون بودم. بارون کثیف می‌بارید، از اونایی که انگار خدا هم از این شهر حالش بهم می‌خوره. آدما مثل مورچه از کنارم رد می‌شدن، هیچ‌کس نگاهم نکرد. یه لحظه چشمم به یه زوج افتاد، دست تو دست، زیر یه چتر پاره. خنده‌شون مثل تیغ بود، انگار داشتن به من می‌خندیدن، به این بدبخت که حتی یه نفر تو این دنیا براش اهمیت نداره. عشق؟ محبت؟ اینا برای من فقط یه شوخی زشت بود. یه بار فکر کردم عاشق شدم. فکر کردم اون دختر، با اون چشمای قهوه‌ای، شاید منو ببینه، شاید منو بخواد. ولی وقتی بهم گفت «تو فقط یه سایه‌ای، هیچی نیستی»، فهمیدم که حتی عشق هم ازم متنفره.
هیچ‌کس منو نمی‌خواست. نه خانواده، نه دوست، نه حتی خودم. خودم از خودم بدم می‌اومد. از این صورت زشت، از این صدای گرفته، از این فکرای سیاه که هر شب مثل خوره تو مغزم می‌چرخیدن. دیشب خواب دیدم توی یه بیابونم، تنها، زیر آسمونی که انگار با زغال کشیده بودن. زمین ترک داشت، خشک، مثل قلبم. داد زدم، ولی صدام گم شد. انگار حتی خدا هم منو نمی‌شنید. بیدار که شدم، عرق سرد از صورتم می‌چکید. به سقف زل زدم، پر از تار عنکبوت و کثافت. خنده‌ام گرفت، یه خنده‌ی گند که گلویم رو سوزوند. این بود زندگی؟ این بود اون چیزی که همه براش جون می‌دن؟ یه بیابون خالی که تهش فقط مرگ منتظرته؟
بلند شدم، پاهام می‌لرزید. بطری رو پرت کردم به دیوار، شکست، مثل همه‌چیز تو این دنیای نکبت. رفتم جلوی آینه. صورتم مثل یه جنازه بود، چشمام دو تا گودال سیاه. به خودم گفتم: «تو هیچی نیستی. هیچ‌وقت نبودی.» شهر هنوز نفس می‌کشید، با صداهای زشتش، با آدماش که ازم متنفر بودن. ولی من دیگه تموم شده بودم. یه تیغ کهنه از گوشه‌ی اتاق پیدا کردم. دستم نلرزید، برای اولین بار. وقتی تیغ رو روی رگم کشیدم، خون گرم بود، ولی هیچ دردی حس نکردم. فقط یه حس خالی بودن بود، انگار بالاخره از این جهنم خلاص شدم. شهر هنوز زنده بود، ولی من نه. هیچ‌کس نیومد. هیچ‌کس نفهمید. و من، یه موجود منفور، یه لکه‌ی سیاه، بالاخره محو شدم. نه اشکی، نه فریادی، فقط سکوت. و این، تلخ‌تر از هر چیزی بود که می‌تونستم تصور کنم.