هعی امشب به غایت غمگینم ، حال درونی ام خوب نبود و با گذشت زمان بد تر هم شد ، مقداری اندوهگینی در گوشه ذهن بود که با پرداختن به اون اندوه نخ به کلاف تبدیل شد و کلاف به کوهی از پشم نخ
دلم متلاشی شدن میخواهد متلاشی شدن ذهنی و جسمی
دلم میخواهد هر ذره ام به گوشه ای پرتاب شود و اثری نماند از این افکار تهی و پوچ
زندگی ام از اول همین بوده ، تنهایی با غمی سنگین
در ابتدای ۳۳ سالگی تمام سر و صورتم سفید شده
چه برسد به سنی بیشتر و با دغدغه ای بزرگتر
کاش میشد دکمه ی استپ دنیا رو زد کاش میشد پیاده شد کاش میشد به تمام افکار منفی ذهنم بال و پر بدم و جامه ی عمل بپوشونم
کاش میشد کاش میشد ...
وقتی برآیند این افکار مایوس کننده و سرد بر ذهن نشست ، تنم از حالت گوشتی و خونی به حالت آهنی تغییر حالت میده ، انگار من آهنم و زمین آهنربا ، جوری به زمین میچسبم که هیچکس تابحال نچسبیده ، گویی هزاران سال است که جایم همینجا بوده است درست کف زمین ...
از این زندگی سراسر ریا و مردمانش خسته ام ، هیچکس پیدا نمیشود به خاطر شرافت انسانی دست کسی را بگیرد همه فکر عیش و نوش خویشند و همنوع برایشان جز هنگام منفعت سودی ندارد
زندگی خسته کننده و همراه با تنهایی توامان بدرد کسی چون من نمیخورد
تقاضای فسخ انسانیت با اختیار خویش را دارم مرا به ابدیت باز گردانید
جمله ای که باید هر روز با خودم تکرار کنم و به خودم بگم :
تو حق دوست داشتن و ابراز علاقه یا هم کلامی یا دیدن یا هرچیزی که به هر نحوی به دیگری ربط داشته باشه رو نداری ، سرنوشت تو تاریکی تنهایی و بی کسیِ... اینو همیشه توی اون مخ نداشتت فرو کن و کمتر باعث این باش که ذهن و روان پریشونت رو به واسطه رد شدن توسط بقیه پریشون تر کنی
یادت باشه ارتباط با همه ممنوع چون تو باعث ناراحتی بقیه ای
در گوشهای از شهر، جایی که کوچههای باریک و نمور مثل رگهای بیمار یک جسم رو به مرگ در هم تنیده بودند، سهیل میزیست؛ نه زندگی، که فقط نفس میکشید. چهرهاش زرد بود، مثل کاغذهای پوسیدهای که زیر نور بیمار مهتاب رنگ باختهاند، و چشمانش، دو گودال تیره که انگار سالها پیش خاموش شده بودند. خانهاش، اگر میشد آن را خانه نامید، تلی از آجرهای شکسته و خاطراتی بود که بوی مرگ میدادند. پدرش، غرق در عیش با زن دومش، در میخانههای شهر گم شده بود، و مادرش، زیر سایهی سنگین شوهر جدیدش که با فریاد و مشت روزگارش را تلخ میکرد، دیگر هیچ نشانی از انسان نداشت. سهیل، مثل سایهای که از خودش بیزار است، در این خرابههای عاطفی سرگردان بود، با زخمهایی که از کودکی در جانش چنگ انداخته بودند و هر روز عمیقتر میشدند.
در یکی از آن روزها که آسمان خاکستری انگار با قلب سهیل همپیمان شده بود، آرزو پا به زندگیاش گذاشت. آرزو، دختری بود با چشمان درشت و پر از زندگی، لبخندی که انگار میتوانست دیوارهای سنگی را بشکافد، و روحی که حتی در آن شهر خاکستری مثل خورشید میدرخشید. او سهیل را کنار پل زنگزدهی شهر دید، جایی که آب سیاه رودخانه مثل آینهای شکسته روح سهیل را منعکس میکرد. آرزو، با یک شاخه یاس تازه که از باغچهای دزدیده بود، کنارش ایستاد و با خنده گفت: «اینو بگیر، سهیل! یه کم بوی زندگی بده به این هوای سنگین.» صدایش پر از شوق بود، مثل آواز گنجشکی که از طوفان نترسد.
از آن روز، آرزو شد تنها رنگ در دنیای بیرنگ سهیل. او با قلب شادش، انگار آمده بود تا سیاهیهای سهیل را بشوید. وقتی سهیل در سکوت غمانگیزش غرق میشد، آرزو با قصههایش از بچهگیهایش، از روزهایی که با خنده در کوچهها میدوید، او را به دنیایی دیگر میبرد. وقتی پدر سهیل با طعنههایش او را خرد میکرد، آرزو دستش را میگرفت و با همان لبخند همیشگی میگفت: «سهیل، تو از این زخما بزرگتری. یه روز اینا فقط یه قصهی قدیمی میشن.» یکبار، آرزو دستبند مادرش را، تنها یادگارش، فروخت تا برای سهیل یک دفترچه و قلم بخرد، شاید بتواند غمهایش را بنویسد. سهیل دفترچه را گرفت، اما جز خطوط درهم و بیمعنی چیزی در آن ننوشت. انگار کلمات هم از او گریزان بودند.
سهیل اما اسیر خودش بود. شبها کابوس میدید؛ صدای فریادهای مادرش، خندههای کریه پدرش، و سایهی زنی غریبه که خانهشان را بلعیده بود. این کابوسها مثل زهری در رگهایش جریان داشتند. گاهی با آرزو تند حرف میزد، گاهی روزها غیبش میزد و آرزو را در انتظار و نگرانی رها میکرد. آرزو اما با همان قلب شادش صبور بود. او باور داشت که میتواند سهیل را نجات دهد، حتی اگر خودش را در این راه بسوزاند. هربار که سهیل غرق تاریکی میشد، آرزو با خندهای تازه، با یک شاخه گل، یا با یک حرف ساده، سعی میکرد او را به نور بکشاند.
زمان اما بیرحم بود. آرزو، با همهی شادی و عشقی که به سهیل داشت، زیر فشار خانواده و زخمزبانهای اطرافیان کم آورد. آنها میگفتند سهیل مردی نیست که بتوان به او تکیه کرد، و آرزو، خسته از انتظار و سردیهای سهیل، به خواستگاری مردی دیگر بله گفت. مردی که قلب آرزو را نمیفهمید، اما وعدهی یک زندگی ساده و بیدغدغه را به او داده بود. روز عروسی، سهیل از دور، پشت دیوارهای ترکخوردهی پل، آرزو را دید. در لباس سفید، هنوز مثل همان شاخه یاس بود، پر از زندگی، اما دیگر برای او نبود. لبخند آرزو هنوز میدرخشید، اما سهیل جرئت نکرد حتی یک کلمه به او بگوید. فقط ایستاد و تماشا کرد تا نور زندگیاش در دستان دیگری گم شد.
سهیل حالا تنهاتر از همیشه بود. در همان کوچههای نمور، با دفترچهای که خاک میخورد و خاطراتی که مثل خنجر در قلبش فرو میرفتند، روزگار میگذراند. هر شب کنار پل زنگزده مینشست، به آب سیاه خیره میشد و صدای خندهی آرزو را در ذهنش میشنید، همان خندهای که روزی دنیا را برایش روشن کرده بود. اما دیگر امیدی نبود. زخمهایش عمیقتر از آن بودند که شفا یابند. یک شب، زیر آسمان سنگین و بیستاره، سهیل دفترچه را باز کرد و برای اولینبار نوشت: «آرزو رفت، و من با او مُردم.» بعد، آرام به سمت رودخانه قدم برداشت. آب سیاه او را بلعید، و کوچههای شهر، مثل همیشه، در سکوتی سرد فرو رفتند.
در کوچههای تنگ و خاکآلود شهر، جایی که آفتاب به زحمت از میان ابرهای سنگین راهی به زمین مییافت، مردی زندگی میکرد که غم، چون سایهای وفادار، هرگز از او جدا نمیشد. نامش را کسی به خاطر نداشت، جز آنکه او را «مرد خاکستری» میخواندند؛ نه به خاطر رنگ جامهاش، بلکه به سبب چهرهای که انگار با خاکستر اندوه رنگ شده بود.
هر سپیدهدم، وقتی کرکرههای چوبی پنجرهاش را بالا میزد، جهانی پیش رویش گشوده میشد که انگار از تاروپود حسرت بافته شده بود. آسمان، حتی در روشنترین روزها، برای او رنگ پریده به نظر میآمد، گویی خورشید هم در برابر بار سنگین دلش سر تعظیم فرود آورده بود. او عاشق زنی بود که روزگاری، در جوانی، با خندههایش قلبش را چون گلی در بهار شکوفا کرده بود. اما آن زن، چون پرندهای که از قفس آسمان آزاد شده باشد، رفته بود؛ نه به سوی مرگ، که به سوی زندگیای دیگر، در دیاری دور، با وعدههایی که او هرگز نتوانسته بود به آنها جامه عمل بپوشاند.
مرد خاکستری هر روز به بازار میرفت، نه برای خرید، که برای شنیدن صداها، دیدن چهرهها، و جستجوی چیزی که شاید، فقط شاید، بتواند خلأ درونش را پر کند. اما بازار هم برای او جز تکرار همان ملال همیشگی نبود. کودکان میخندیدند، دستفروشان فریاد میزدند، و عابران در تکاپوی زندگی بودند، اما او در میان این همهمه، تنها سکوت را میشنید؛ سکوتی که چون زنگاری بر روحش نشسته بود.
شبی، زیر نور کمفروغ ماه که از پنجره به درون اتاقش سرک میکشید، مرد خاکستری دفترچهای کهنه را از زیر تخت بیرون کشید. صفحههایش زرد و شکننده بودند، پر از خطوطی که روزگاری با امید نوشته شده بود. کلماتش، چون پروانههایی که در تار عنکبوت گرفتار شده باشند، دیگر پرواز نمیکردند. او نوشت: «غم، نه دشمن است و نه دوست. غم، همسفر است؛ همراهی که بیصدا در کنارت مینشیند و هرگز نمیپرسد کجا میروی.»
اما در همان شب، چیزی در او شکست، نه به معنای فروپاشی، که به معنای رهایی. مرد خاکستری به پنجره نگاه کرد و برای اولین بار پس از سالها، به جای حسرت، به ماه لبخند زد. شاید غم همچنان در او بود، اما حالا دریافته بود که زندگی، حتی با زخمهایش، هنوز ارزش زیستن دارد. او دفترچه را بست، شمعی روشن کرد و به خود قول داد که فردا، شاید، قدمی کوچک به سوی نور بردارد.
و شهر، همچنان در خواب بود، بیخبر از اینکه مرد خاکستری، در سکوت نیمهشب، پیمانی تازه با زندگی بسته بود.
«در جستوجوی معنا»
نویسنده: لئو تولستوی
مدتی طولانی از عمرم را زیستم، بی آنکه از خود بپرسم: «چرا؟ برای چه؟»
میخوردم، میآشامیدم، میخوابیدم، عاشق میشدم، مینوشتم، سخنرانی میکردم، و با مردم در آمیخته بودم.
زندگیام چونان تندیسی براق و استوار بود، که از بیرون میدرخشید، اما در درون تهی بود.
اما ناگاه، بیهیچ هشدار قبلی، سوالی تاریک و مهیب درونم قد برافراشت.
سوالی ساده، اما ویرانگر:
«زندگی چه معنا دارد؟»
و بدتر از آن: اگر همهچیز بگذرد، اگر مرگ پایان ناگزیر ما باشد، پس تمام این تقلّاها، عشقها، نفرتها و دستاوردها، چه ارزشی دارند؟
هر آنچه تا دیروز زیبا مینمود، رنگ باخت.
ادبیاتم، شهرت، ثروت، حتی خانوادهام… همه و همه در برابر این پرسش خاموش ماندند.
سکوتشان کرکننده بود.
به نظر میرسید دو راه پیش رویم هست:
یا خود را به دست فراموشی بسپارم، در لذتهای روزمره غرق شوم،
یا با شجاعت، به دل این تاریکی بزنم، شاید روزنهای، نوری، حقیقتی در آنسوی ابرها پنهان باشد.
من راه دوم را برگزیدم.
به نزد دانشمندان رفتم، فیلسوفان را خواندم، کتابهایشان را بلعیدم.
همه میدانستند چگونه زندگی میگذرد، اما هیچکس نمیدانست چرا.
آنها میگفتند: «زندگی، روندی طبیعی است؛ تکامل، بقا، پیشرفت…»
اما این پاسخها همچون نان خشکیدهای بود برای انسانی که از گرسنگی جان میدهد.
به دل دین رفتم.
نه آن دینی که در قصرها و کلیساها آموخته میشود، بلکه به ایمان مردمان ساده رو آوردم.
دیدم کشاورزی پیر، با زحمت نان میکارد، دعایی زیر لب زمزمه میکند،
و با چهرهای آرام و دلی روشن میخوابد.
او از آنچه من نمیدانستم، آگاه بود.
نه از راه عقل، بلکه از راه دل.
آری، راز زندگی، شاید در همینجاست:
در پذیرش نادانی، در عشق بیدلیل، در ایمان بیچشمداشت.
در اینکه زندگی معنا دارد، نه بهسبب چیزی خارج از آن، بلکه چون خود زندگیست.
زندگی آنگاه معنا دارد،
که عاشق باشی،
که ببخشی،
که رنج ببری و باز لبخند بزنی.
که دست دیگری را بگیری، حتی اگر خودت در تاریکی باشی.
و آنگاه که مرگ فرا میرسد، با چشمانی آرام به او بنگری و بگویی:
«آمدی؟ دیر نکردی. من آمادهام. من زیستهام.»
سلام چطورین بعد از مدت ها میخوام اینجا یه چیزایی بنویسم از گند کاری ها و افکار این چند وقته
اینجا مینویسم چون نه برای کسی مهمه نه کسی میخونه صرفا مینویسم تا حرف زده باشم چون کسی نیست که باهاش صحبت کنم
یه مدت خیلی طولانی شاید بگم نزدیک یک سال شایدم بیشتر به این فکر بودم که خودمو با قرص برنج بکشم
سال پیش همین حدودا بود م تونستم از یه سم فروشی بخرمش قرص رو
هزار شب و روز به این فکر کردم که آخر زندگیم چی میشه ، آخرش آیا من میتونم به عنوان یه انسان مفید بمونم و به درد جامعه بخورم
صد تا سوال از خودم کردم و پرسیدم که آیا میتونی شوهر خوبی باشی میتونی هر روز بری سرکار از صبح تا شب میتونی حرف قشنگ بزنی و زیبا فکر کنی
همیشه هم یه جواب ب خودم دادم که با روند الان نمیتونم و نخواهم توانست حسی ک دارم اینه ک از بس دلسردم به همه چی دست کشیدم از تلاش حتی بدتر میشم تا اینکه ترقی کنم
ازهیچی لذت نمیبرم دیگه...
یه مدت شیراز بودیم ک نشد قرصا شمال بود برگشتیم همیشه مامان خونه بود و این اتفاق چند ساعت تنهایی لازمه
امروز بالاخره صبح تنها شدم نشستم فکر کردم تصمیم نهایی رو بگیرم و بالاخره گفتم بزار امتحان کنم
قرص خواب اول میخورم بعدش چنتا قرص برنج ؛ قرص برنج رو باز کردم بو کردم از تندی هوش از سرم رفت اومدم بزارم سر جاش قرصه کج جا گرفت توی قوطی فلزی با دست فشارش دادم جا بره اعصاب هم نداشتم پودر شد قرصه یکمیش چسبید ب کف دستم گفتم خب حداقل بزار مزه اش کنم ببینم میتونم بخورم یا نه ، انگشتمو کشیدم رو زبونم و سریع هرچی بود قورت دادم
پایین رفت شاید یک دقیقه گذشت که وسایلو جمع کنم بزارم سر جاش ، دیدم معده ام شروع کرد به آتیش گرفتن سریع از هوش مصنوعی پرسیدم که اینطوری شده چیکار کنم نوشت اگر میتونی دهنتو بشور و بالا بیار و هیچی نخور
منم همین کار کردم دهنمو شستم رفتم تو سرویس انگشتمو تا آخر تو حلقم فرو کردم از بس فشار آوردم ته گلوم زخم شد و معده ام هم فشار عجیبی تجربه کرد ولی هیچی بالا نیومد
سریع زنگ زدم مامان گفتم من معده درد دارم بریم دکتر
رفتیم بیمارستان کومله مامان رفت نوبت بگیره من سریع رفتم تریاژ گفتم اینطوری شده چیکار کنم میخواستم مامان نفهمه
فشارمو گرفت اکسیژن خون چک کرد گفت باید بری درمانگاه دکتر ببینتت
رفتیم نوبت گرفتیم دکتر گفت نامه میدم بری اورژانس ببیندت دکتر اونجا باید تصمیم بگیره و چند ساعت باید بمونی آزمایش بدی
منم از در مطب اومدم بیرون حس کردم بهتر شدم به مامان گفتم بریم خونه گفته چیزی نیست استراحت کنی خوب میشی
سریع سوار ماشین شدیم اومدیم خونه
دراز کشیدم دیدم معده ام داره منفجر میشه و حسابی بیحالم و سرگیجه دارم
به مامان گفتم میرم بیرون دور بزنم بهتر شم گفت برو گفتم بخواب من دیر میام
رفتم بیمارستان با نامه مطب رفتم اورژانس دکتر گفت باید بستری موقت بشی چک بشی نامه زد بستری کردن منو
اکسیژن چک کردن باز خون گرفتن دو سه بار آزمایشگاه چک کرد
از ساعت ۱۲ و نیم ظهر بود گمونم تا چهار و نیم پنج نگهم داشتن آخرشم پیش خودم گفتم تا بیدار نشده مامان باید برگردم که شک میکنه
سریع گفتم من چقدر دیگه باید بمونم گفتن ازمایشا خوب بوده ولی برا اطمینان باید حدودا ۲۴ ساعت بمونی ولی اگر میخوای بری باید خودت رضایت بدی و بری
رضایت دادم و برگشتم
هنوزم اوکی نشدم ولی نفس میکشم
خیلی حس بدی داشت خلاصه...
کاش یا توان خوب شدن داشتم یا اینکه حداقل بتونم یه سره کنم کارو
شبتون خوش

ای مرگ، ای سایهی خاموش و ابدی، که در کمین هر نفسی نشستهای! تو آن شبح بیصدا، آن مهمان ناخواندهای که در لحظهای نامنتظر، بیاذن و بیصدا، بر آستانهی جانها میکوبی. نه تاج شاهی از تو در امان است و نه کلبهی فقیرانهی گمنامی. تو، ای پایاندهندهی قصههای ناتمام، با دستان سردت، رشتهی حیات را از تار و پود وجود میگسلی و در سکوت ژرف خود، همه را به آغوش ابدیت میکشانی.
آه، ای مرگ! تو نه عدو، که پیامآور حقیقت عریانی. در برابر تو، همهی فریبها و نقابها فرو میریزد. تخت و تاج، زر و زور، همه در برابر نگاه بیرحم تو چون خاکستری پراکنده میشوند. تو آیینهی عبرتی که به هر زندهای میگویی: «بدان که رهگذری بیش نیستی، و این جهان، کاروانسرایی است که روزی باید ترکش کنی.»
با این همه، ای مرگ، چه غریبانه دردناکی! تو که پایان مینمایی، چرا در لحظهی وداع، قلب را چنین به تپش وامیداری؟ چرا اشک را در دیدهها بیدار میکنی و بغض را در گلو مینشانی؟ تو که مقصد نهایی هر راهی، چرا در آمدنت اینسان غافلگیر میکنی؟ ای مرگ، تو راز پنهان خالقی، که در پس پردهی نیستی، شاید بهشتی نهان کردهای.
پس ای مرگ، اگر آمدنت ناگزیر است، بگذار با وقار به سویت آییم. بگذار در لحظهی دیدار، نه با ترس، که با تسلیم و حکمت به استقبالت رویم. تو که پایاندهندهی این قصهی خاکی هستی، شاید دریچهای به سوی نوری بیپایان باشی. ای مرگ، ای راز سر به مهر، در سینهات چه نهفته است که اینگونه جانها را به سوی خود میخوانی؟
در شبی که آسمان، سیاهچالِ ستارگانِ خاموش بود، کودکی با فریادی از جنسِ جداییِ ابدی، به جهانی تبعید شد که نه آغازش را میفهمید، نه پایانش را. گویی از خوابِ بیمرزِ ازل، به کابوسِ ناپایدارِ هستی پرتاب شده بود؛ موجودی شکننده، محکوم به جستوجوی معنایی که شاید هرگز نباشد.
**کودکی**، رقصِ معصومانهای در سایهی نادانیست. جهان، تابلوییست پر از رنگهای فریبنده، اما زیر این رنگها، خنجری پنهان است که هنوز نبریده. کودک، فیلسوفیست که نمیداند فلسفه چیست؛ با چشمهایی پر از شگفتی، میپرسد: «چرا پرندهها پرواز میکنند؟» اما پاسخها، مثل باد، از میان انگشتانش میگریزند. زندگی در این فصل، فریبیست شیرین، که وعدهی جاودانگی میدهد، بیآنکه بگوید هر وعده، دروغیست در انتظارِ افشا.
**نوجوانی**، زخمیست که روح را میشکافد. پردهی معصومیت دریده میشود و جهان، با دندانهای تیزِ حقیقت، به جانِ رویاها میافتد. «من کیستم؟» این سؤال، مثل خاری در جان مینشیند، و هر پاسخ، زخمی تازه میزند. عشق، خشم، آرزو و یأس، مثل طوفانی در هم میآمیزند و قلب را به صخرههای تردید میکوبند. اینجا، انسان اولین درسِ فلسفه را میآموزد: هیچچیز آنگونه که به نظر میآید، نیست. جهان، آینهای شکستهست که هر تکهاش، تصویری تحریفشده از حقیقت نشان میدهد.
**جوانی**، میدانِ نبردیست که انسان در آن، شمشیرِ ارادهاش را تیز میکند. با غرورِ فاتحان، به سوی قلههای خیالی میتازد، اما هر گام، او را به پرتگاهِ واقعیت نزدیکتر میکند. عشق، خیانتیست که قلب را میسوزاند؛ موفقیت، تاجیست که زیرش، سر سنگینی میکند؛ و شکست، معلمیست که درسش را با درد میدهد. سؤالهای فلسفی حالا تیزترند: «آزادی چیست، وقتی زنجیرهایم را خودم ساختهام؟» جوانی، فصلیست که انسان در آن، هم خالق است، هم مخلوق؛ هم شاعرِ حماسههایش، هم قربانیِ تراژدیهایش.
**میانسالی**، آستانهی خستگی و روشنیست. انسان، حالا بر فرازِ تپهای ایستاده، به پشت سر نگاه میکند و میبیند که مسیر، نه امن بود، نه عادلانه. دستاوردها، مثل سایههایی کمرنگ، در برابرِ از دسترفتهها رنگ میبازند. حسرت، مثل سمی آرام، در رگهای روح میدود: «اگر جور دیگری زیسته بودم، چه؟» اما فلسفهی این فصل، در پذیرشِ تلخِ نقصهاست. انسان میفهمد که زندگی، نه یک خط مستقیم، که هزارتوییست پر از بنبست. و با این حال، هنوز گامی به پیش میگذارد، نه از امید، که از عادتِ بودن.
**پیری**، رقصِ آرامِ روح با مرگ است. جسم، چون شمعی رو به خاموشی، کمسو میشود، اما ذهن، گاه روشنتر از همیشه، در هزارتوی خاطرات غرق میگردد. جهان، که روزگاری عظیم و ترسناک بود، حالا کوچک و غریب به نظر میرسد. انسان، مثل کتابی که آخرین صفحهاش را ورق زده، منتظر است که قصه تمام شود. مرگ، دیگر دشمن نیست؛ آشناییست که در سایه ایستاده، دستش را دراز کرده و میگوید: «بیا.» سؤالها هنوز هست، اما حالا بیجواب بودنشان، نه عذاب، که آرامش میآورد.
**مرگ**، نه پایان، که مکثیست در موسیقیِ ناتمامِ هستی. جسم به خاک میپیوندد، اما آنچه زیسته، آنچه پرسیده، آنچه عاشقش بوده، مثل موجی در اقیانوسِ ابدیت، جایی، به شکلی، ادامه مییابد. یا شاید، همهچیز فقط سکوتیست عمیق، که در آن، تمامِ سؤالها و پاسخها، در نیستی حل میشوند.
این قصه، تراژدیِ باشکوهِ انسان است؛ داستانی که در آن، هر گام، زخمیست و هر زخم، شعری. زیستن، یعنی نوشتنِ این شعر با خونِ قلب، بیآنکه بدانی آخرش چه میشود. و شاید، حکمتِ تلخِ این قصه در این باشد: معنا، نه در یافتن، که در جستن است.