انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

1404/07/23

در شبی که بادهای پاییزی چون خنجرهای یخ‌زده بر تن شهر می‌کشیدند، من در کوچه‌های نمور و فراموش‌شده پرسه می‌زدم. ناامیدی چون سایه‌ای سنگین بر شانه‌هایم آویزان بود، و دلم، آن قلاب کهنه و زنگارگرفته از زخم‌های گذشته، در تاریکی شب به دنبال هیچ می‌گشت. شهر، با چراغ‌های کم‌فروغش، همچون آینه‌ای شکسته بازتاب می‌داد تنهایی‌ام را؛ جایی که خاطرات تلخ چون برگ‌های خشک زیر پاهایم خرد می‌شدند.


ناگهان، در پیچ یک کوچه‌ی باریک، چشمانم به زنی افتاد که همچون تنگ بلوری‌ای زلال در نور ماه می‌درخشید. او نه از جنس عادیان، که از روحی وصف‌نشدنی و تنانه خوش‌تراش ساخته شده بود؛ بدنی که خطوطش چون موج‌های آرام رودخانه‌ای جریان داشت، و روحی که از عمق آن، نوری ملایم ساطع می‌شد، نوری که کلمات را به زانو درمی‌آورد و قلب را به اسارت می‌گرفت. قلاب دلم، بدون اراده، به او گلاویز شد. لحظه‌ای بود که زمان ایستاد؛ بوی باران تازه با عطر وجودش آمیخت، و برای نخستین بار پس از سال‌ها، گرمایی در سینه‌ام شعله کشید. آن دیدار، همچون جرقه‌ای در شب، وعده‌ای از عشقی ممنوعه و ناپایدار داد، عشقی که در عمق چشمانش، رازی پنهان از ستارگان و دریاها نهفته بود.


از آن شب به بعد، احساسات خوب چون مهمانان ناخوانده می‌آمدند و می‌رفتند. گاهی، در خلوت اتاقم، یاد آن تنگ بلوری – آن زن با روحی وصف‌نشدنی – لبخندی بر لبانم می‌نشاند؛ لحظه‌هایی که قلبم پر از رنگ‌های گرم می‌شد، و خیال می‌کردم شاید این بار، عشق ماندگار باشد، همچون نوایی که در باد می‌پیچد و روح را نوازش می‌دهد. اما تلخی، همیشه در کمین بود. احساسات می‌آمدند، همچون موج‌هایی که به ساحل می‌رسند و سپس عقب می‌نشینند، و جای خالی‌شان را با حسرتی عمیق پر می‌کردند. می‌دانستم که او، همچون خودم، اسیر گذشته‌ای بود؛ روحی زیبا که در بند تنهایی‌اش می‌درخشید، اما هرگز کاملاً مال من نمی‌شد، و این جدایی، چون تیغی بر زخم‌های کهنه می‌کشید.


با این حال، از این نوسان خوشحالم. پیش از آن، دلم تنها سیاهی می‌شناخت، اما حالا، حتی در تلخی رفتن‌ها، طعم شیرین آمدن‌ها را چشیده‌ام. در شب‌های سرد بعدی، وقتی دوباره پرسه می‌زنم، به یاد می‌آورم که عشق، حتی اگر ناپایدار، همچون ستاره‌ای در آسمان ابری، ارزش آن لحظه‌ی درخشش را دارد. و این، در عمق تنهایی‌ام، آرامشی تلخ اما واقعی به ارمغان می‌آورد، آرامشی که با طعم اشک‌های شبانه آمیخته است.

1404/07/14

**جهان خاکستری**


هوا سرد بود، نه از آن سرمایی که استخوان را می‌سوزاند، بلکه از نوعی که به قلب نفوذ می‌کرد و هر تپش را سنگین‌تر می‌ساخت. شهر، زیر آسمانی خاکستری و بی‌رحم، انگار در سکوت فریاد می‌زد. من، با کوله‌ای پر از خاطرات شکسته و امیدی که دیگر رنگش پریده بود، در کوچه‌های باریک و نمور قدم می‌زدم.


می‌گفتند نفرین، فقط کلامی‌ست که از دهان بیرون می‌آید و در هوا گم می‌شود. اما من نفرین را زندگی کرده بودم. نه آن‌که کسی با انگشت به سمتم نشانه رفته باشد و گفته باشد: «زندگی‌ات جهنم شود!» نه، نفرین من از جنس دیگری بود؛ از جنس روزهایی که هر صبح با آرزوی مرگ از خواب بیدار می‌شدم و شب‌ها با کابوس‌هایی که انگار از دل خودم زاده شده بودند، به خواب می‌رفتم.


سال‌ها پیش، وقتی هنوز کودکی بودم، مادرم می‌گفت: «جهان جای عجیبیه. گاهی آدما با چشماشون نفرین می‌کنن، بدون اینکه حرفی بزنن.» آن روزها نمی‌فهمیدم، اما حالا، در سی‌سالگی، نگاه‌های سنگین را حس می‌کردم. نگاه‌هایی که از حسادت، خشم یا حتی بی‌تفاوتی زاده می‌شدند و مثل تیغ، روحم را می‌بریدند.


زندگی‌ام از روزی که پدرم رفت، رنگ باخت. او نه با مرگ، که با انتخاب رفت. چمدانش را بست و گفت: «اینجا جای من نیست.» اما من ماندم، با مادری که هر روز در غم غرق‌تر می‌شد و خانه‌ای که دیوارهایش انگار هر شب تنگ‌تر می‌شدند. بعد از آن، انگار جهان تصمیم گرفت هرچه بدبختی‌ست به من هدیه کند. کارم را از دست دادم، عشقی که فکر می‌کردم ناجی‌ام خواهد بود، به خیانت گره خورد، و دوستانم، یکی‌یکی، مثل پرنده‌هایی که از قفس باز شده باشند، پر کشیدند و رفتند.


هر روز صبح، وقتی آینه را نگاه می‌کردم، مردی را می‌دیدم که انگار از خودش بیزار بود. چشمانم، که روزگاری برق امید داشتند، حالا فقط خستگی را فریاد می‌زدند. می‌گفتم: «خدایا، اگر جهنم این نیست، پس چیست؟» اما جوابی نبود. فقط سکوت، و گاهی صدای باد که از پنجره نیمه‌باز به داخل می‌خزید.


یک شب، در اوج ناامیدی، کاغذی برداشتم و نوشتم: «اگر نفرین واقعی‌ست، پس من نفرین‌شده‌ام. اما اگر این فقط زندگی‌ست، چرا این‌قدر سنگین است؟» کلماتم روی کاغذ می‌لرزیدند، مثل خودم. همان شب، خواب عجیبی دیدم. زنی با چشمان سیاه و موهایی که انگار از شب بافته شده بودند، مقابلم ایستاد. گفت: «نفرین تو نه از دیگران، که از خودت است. تو خودت را در قفس انداخته‌ای.»


بیدار شدم، با قلبی که تند می‌زد. به پنجره رفتم و به آسمان خاکستری نگاه کردم. برای اولین بار، به جای آرزوی مرگ، چیزی در من زمزمه کرد: «شاید هنوز بتوانی خودت را نجات دهی.» نمی‌دانم چرا، اما کاغذ را پاره کردم و به خیابان زدم. کوچه‌ها هنوز نمور بودند، اما این‌بار، قدم‌هایم کمی سبک‌تر بودند.


شاید جهنم من، نه نفرین دیگران، که زندان ذهنم بود. و شاید، فقط شاید، کلید آزادی‌ام جایی در همین خاکستری‌ها منتظرم بود.

1404/06/14


معرفی سریال «عزیزترینم»


عزیزترینم[۷] (کره‌ای: 연인) یک مجموعهٔ تلویزیونی کره جنوبی با بازی نام گونگ مین، آن اون جین، لی هاک جو، لی دا این و کیم یون وو است. این مجموعه از ۴ اوت ۲۰۲۳، روزهای جمعه و شنبه ساعت ۲۱:۵۰ (کی‌اس‌تی) از ام‌بی‌سی پخش شد.[۱] این مجموعه همچنین برای استریم در ویکی در مناطق منتخب در دسترس است.[۸] عزیزترینم به دو پارت تقسیم شده‌است: پارت ۱ در ۴ اوت ۲۰۲۳ و پارت ۲ در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۳ پخش شد.


خلاصه داستان

این مجموعه در دوره تهاجم چینگ به چوسان واقع شده‌است و داستان عشق میان یک زن نجیب‌زاده و مردی مرموز را روایت می‌کند.[۱۰]


بازیگران

اصلی

نام گونگ مین در نقش لی جانگ هیون

آن اون جین در نقش یو گیل چه

لی هاک جو در نقش نام یون جون

لی دا این در نقش کیونگ اون ئه

کیم یون وو در نقش ریانگ اوم

لی چونگ آه در نقش گاک هوا

تولید

جلسه فیلمنامه خوانی گروه بازیگران در دسامبر ۲۰۲۲ انجام شد.[۱۳]




1404/06/12

مرگ در میانه‌ی میدان، نه فقط پایانی، که وصالی‌ست عاشقانه با ابدیت؛ لحظه‌ای که قلبم، در تب‌وتاب عشقی بی‌مرز، با هر تپش به سوی معشوقی نادیدنی بال می‌گشاید. در آن دم، میان طوفان شمشیرها و غوغای نبرد، گویی زمان در آغوش عشق ساکن می‌شود. چشمانم، پر از ستارگان آسمانی، به افقی می‌نگرد که در آن، روحم با نسیمی از جاودانگی هم‌آغوش می‌گردد. هر قطره خونی که بر خاک می‌ریزد، چون گلبرگی‌ست سرخ که در باغ عشق می‌شکفد؛ هر نفس، نغمه‌ای‌ست که نام معشوق را در گوش کائنات زمزمه می‌کند. آرزویم این است که در این میدان، با دلی لبریز از شور و شوقی بی‌پایان، چون پرنده‌ای عاشق به سوی آسمان بی‌کران پر بکشم، جایی که عشق و حقیقت در هم می‌آمیزند و نامم چون ترانه‌ای عاشقانه در بادهای ابدیت طنین‌انداز می‌شود.

1404/06/06

هعی امشب به غایت غمگینم ، حال درونی ام خوب نبود و با گذشت زمان بد تر هم شد ، مقداری اندوهگینی در گوشه ذهن بود که با پرداختن به اون اندوه نخ به کلاف تبدیل شد و کلاف به کوهی از پشم نخ

دلم متلاشی شدن میخواهد متلاشی شدن ذهنی و جسمی 

دلم میخواهد هر ذره ام به گوشه ای پرتاب شود و اثری نماند از این افکار تهی و پوچ

زندگی ام از اول همین بوده ، تنهایی با غمی سنگین 

در ابتدای ۳۳ سالگی تمام سر و صورتم سفید شده 

چه برسد به سنی بیشتر و با دغدغه ای بزرگتر

کاش میشد دکمه ی استپ دنیا رو زد کاش میشد پیاده شد کاش میشد به تمام افکار منفی ذهنم بال و پر بدم و جامه ی عمل بپوشونم 

کاش میشد کاش میشد ...

وقتی برآیند این افکار مایوس کننده و سرد بر ذهن نشست ، تنم از حالت گوشتی و خونی به حالت آهنی تغییر حالت میده ، انگار من آهنم و زمین آهنربا ، جوری به زمین میچسبم که هیچکس تابحال نچسبیده ، گویی هزاران سال است که جایم همینجا بوده است درست کف زمین ...

از این زندگی سراسر ریا و مردمانش خسته ام ، هیچکس پیدا نمیشود به خاطر شرافت انسانی دست کسی را بگیرد همه فکر عیش و نوش خویشند و همنوع برایشان جز هنگام منفعت سودی ندارد 

زندگی خسته کننده و همراه با تنهایی توامان بدرد کسی چون من نمی‌خورد 

تقاضای فسخ انسانیت با اختیار خویش را دارم مرا به ابدیت باز گردانید 

1404/06/06

جمله ای که باید هر روز با خودم تکرار کنم و به خودم بگم : 


تو حق دوست داشتن و ابراز علاقه یا هم کلامی یا دیدن یا هرچیزی که به هر نحوی به دیگری ربط داشته باشه رو نداری ، سرنوشت تو تاریکی تنهایی و بی کسیِ... اینو همیشه توی اون مخ نداشتت فرو کن و کمتر باعث این باش که ذهن و روان پریشونت رو به واسطه رد شدن توسط بقیه پریشون تر کنی 


یادت باشه ارتباط با همه ممنوع چون تو باعث ناراحتی بقیه ای 

1404/05/29

در گوشه‌ای از شهر، جایی که کوچه‌های باریک و نمور مثل رگ‌های بیمار یک جسم رو به مرگ در هم تنیده بودند، سهیل می‌زیست؛ نه زندگی، که فقط نفس می‌کشید. چهره‌اش زرد بود، مثل کاغذهای پوسیده‌ای که زیر نور بیمار مهتاب رنگ باخته‌اند، و چشمانش، دو گودال تیره که انگار سال‌ها پیش خاموش شده بودند. خانه‌اش، اگر می‌شد آن را خانه نامید، تلی از آجرهای شکسته و خاطراتی بود که بوی مرگ می‌دادند. پدرش، غرق در عیش با زن دومش، در میخانه‌های شهر گم شده بود، و مادرش، زیر سایه‌ی سنگین شوهر جدیدش که با فریاد و مشت روزگارش را تلخ می‌کرد، دیگر هیچ نشانی از انسان نداشت. سهیل، مثل سایه‌ای که از خودش بیزار است، در این خرابه‌های عاطفی سرگردان بود، با زخم‌هایی که از کودکی در جانش چنگ انداخته بودند و هر روز عمیق‌تر می‌شدند.


در یکی از آن روزها که آسمان خاکستری انگار با قلب سهیل هم‌پیمان شده بود، آرزو پا به زندگی‌اش گذاشت. آرزو، دختری بود با چشمان درشت و پر از زندگی، لبخندی که انگار می‌توانست دیوارهای سنگی را بشکافد، و روحی که حتی در آن شهر خاکستری مثل خورشید می‌درخشید. او سهیل را کنار پل زنگ‌زده‌ی شهر دید، جایی که آب سیاه رودخانه مثل آینه‌ای شکسته روح سهیل را منعکس می‌کرد. آرزو، با یک شاخه یاس تازه که از باغچه‌ای دزدیده بود، کنارش ایستاد و با خنده گفت: «اینو بگیر، سهیل! یه کم بوی زندگی بده به این هوای سنگین.» صدایش پر از شوق بود، مثل آواز گنجشکی که از طوفان نترسد.


از آن روز، آرزو شد تنها رنگ در دنیای بی‌رنگ سهیل. او با قلب شادش، انگار آمده بود تا سیاهی‌های سهیل را بشوید. وقتی سهیل در سکوت غم‌انگیزش غرق می‌شد، آرزو با قصه‌هایش از بچه‌گی‌هایش، از روزهایی که با خنده در کوچه‌ها می‌دوید، او را به دنیایی دیگر می‌برد. وقتی پدر سهیل با طعنه‌هایش او را خرد می‌کرد، آرزو دستش را می‌گرفت و با همان لبخند همیشگی می‌گفت: «سهیل، تو از این زخما بزرگ‌تری. یه روز اینا فقط یه قصه‌ی قدیمی می‌شن.» یک‌بار، آرزو دستبند مادرش را، تنها یادگارش، فروخت تا برای سهیل یک دفترچه و قلم بخرد، شاید بتواند غم‌هایش را بنویسد. سهیل دفترچه را گرفت، اما جز خطوط درهم و بی‌معنی چیزی در آن ننوشت. انگار کلمات هم از او گریزان بودند.


سهیل اما اسیر خودش بود. شب‌ها کابوس می‌دید؛ صدای فریادهای مادرش، خنده‌های کریه پدرش، و سایه‌ی زنی غریبه که خانه‌شان را بلعیده بود. این کابوس‌ها مثل زهری در رگ‌هایش جریان داشتند. گاهی با آرزو تند حرف می‌زد، گاهی روزها غیبش می‌زد و آرزو را در انتظار و نگرانی رها می‌کرد. آرزو اما با همان قلب شادش صبور بود. او باور داشت که می‌تواند سهیل را نجات دهد، حتی اگر خودش را در این راه بسوزاند. هربار که سهیل غرق تاریکی می‌شد، آرزو با خنده‌ای تازه، با یک شاخه گل، یا با یک حرف ساده، سعی می‌کرد او را به نور بکشاند.


زمان اما بی‌رحم بود. آرزو، با همه‌ی شادی و عشقی که به سهیل داشت، زیر فشار خانواده و زخم‌زبان‌های اطرافیان کم آورد. آنها می‌گفتند سهیل مردی نیست که بتوان به او تکیه کرد، و آرزو، خسته از انتظار و سردی‌های سهیل، به خواستگاری مردی دیگر بله گفت. مردی که قلب آرزو را نمی‌فهمید، اما وعده‌ی یک زندگی ساده و بی‌دغدغه را به او داده بود. روز عروسی، سهیل از دور، پشت دیوارهای ترک‌خورده‌ی پل، آرزو را دید. در لباس سفید، هنوز مثل همان شاخه یاس بود، پر از زندگی، اما دیگر برای او نبود. لبخند آرزو هنوز می‌درخشید، اما سهیل جرئت نکرد حتی یک کلمه به او بگوید. فقط ایستاد و تماشا کرد تا نور زندگی‌اش در دستان دیگری گم شد.


سهیل حالا تنهاتر از همیشه بود. در همان کوچه‌های نمور، با دفترچه‌ای که خاک می‌خورد و خاطراتی که مثل خنجر در قلبش فرو می‌رفتند، روزگار می‌گذراند. هر شب کنار پل زنگ‌زده می‌نشست، به آب سیاه خیره می‌شد و صدای خنده‌ی آرزو را در ذهنش می‌شنید، همان خنده‌ای که روزی دنیا را برایش روشن کرده بود. اما دیگر امیدی نبود. زخم‌هایش عمیق‌تر از آن بودند که شفا یابند. یک شب، زیر آسمان سنگین و بی‌ستاره، سهیل دفترچه را باز کرد و برای اولین‌بار نوشت: «آرزو رفت، و من با او مُردم.» بعد، آرام به سمت رودخانه قدم برداشت. آب سیاه او را بلعید، و کوچه‌های شهر، مثل همیشه، در سکوتی سرد فرو رفتند.

1404/05/28

در کوچه‌های تنگ و خاک‌آلود شهر، جایی که آفتاب به زحمت از میان ابرهای سنگین راهی به زمین می‌یافت، مردی زندگی می‌کرد که غم، چون سایه‌ای وفادار، هرگز از او جدا نمی‌شد. نامش را کسی به خاطر نداشت، جز آنکه او را «مرد خاکستری» می‌خواندند؛ نه به خاطر رنگ جامه‌اش، بلکه به سبب چهره‌ای که انگار با خاکستر اندوه رنگ شده بود.


هر سپیده‌دم، وقتی کرکره‌های چوبی پنجره‌اش را بالا می‌زد، جهانی پیش رویش گشوده می‌شد که انگار از تاروپود حسرت بافته شده بود. آسمان، حتی در روشن‌ترین روزها، برای او رنگ پریده به نظر می‌آمد، گویی خورشید هم در برابر بار سنگین دلش سر تعظیم فرود آورده بود. او عاشق زنی بود که روزگاری، در جوانی، با خنده‌هایش قلبش را چون گلی در بهار شکوفا کرده بود. اما آن زن، چون پرنده‌ای که از قفس آسمان آزاد شده باشد، رفته بود؛ نه به سوی مرگ، که به سوی زندگی‌ای دیگر، در دیاری دور، با وعده‌هایی که او هرگز نتوانسته بود به آن‌ها جامه عمل بپوشاند.


مرد خاکستری هر روز به بازار می‌رفت، نه برای خرید، که برای شنیدن صداها، دیدن چهره‌ها، و جستجوی چیزی که شاید، فقط شاید، بتواند خلأ درونش را پر کند. اما بازار هم برای او جز تکرار همان ملال همیشگی نبود. کودکان می‌خندیدند، دست‌فروشان فریاد می‌زدند، و عابران در تکاپوی زندگی بودند، اما او در میان این همهمه، تنها سکوت را می‌شنید؛ سکوتی که چون زنگاری بر روحش نشسته بود.


شبی، زیر نور کم‌فروغ ماه که از پنجره به درون اتاقش سرک می‌کشید، مرد خاکستری دفترچه‌ای کهنه را از زیر تخت بیرون کشید. صفحه‌هایش زرد و شکننده بودند، پر از خطوطی که روزگاری با امید نوشته شده بود. کلماتش، چون پروانه‌هایی که در تار عنکبوت گرفتار شده باشند، دیگر پرواز نمی‌کردند. او نوشت: «غم، نه دشمن است و نه دوست. غم، همسفر است؛ همراهی که بی‌صدا در کنارت می‌نشیند و هرگز نمی‌پرسد کجا می‌روی.»


اما در همان شب، چیزی در او شکست، نه به معنای فروپاشی، که به معنای رهایی. مرد خاکستری به پنجره نگاه کرد و برای اولین بار پس از سال‌ها، به جای حسرت، به ماه لبخند زد. شاید غم همچنان در او بود، اما حالا دریافته بود که زندگی، حتی با زخم‌هایش، هنوز ارزش زیستن دارد. او دفترچه را بست، شمعی روشن کرد و به خود قول داد که فردا، شاید، قدمی کوچک به سوی نور بردارد.


و شهر، همچنان در خواب بود، بی‌خبر از اینکه مرد خاکستری، در سکوت نیمه‌شب، پیمانی تازه با زندگی بسته بود.