انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

پنج شنبه 23 آذر ماه 1391

سلام و وقـــــــــت خوش

ممنونم شکر خدا هی شکر

پنج شنبه ی این هفتم گذشت و خبری از یار نیامد

بعد از ظهری چت بودم با یکی از بچه ها شوخی کردم بدش اومد دیگه ج نداد و کلا قهرید

الانم باز رفتم چت دیدم هنوزم قهره جواب سلامم نداد

بعد از ظهری هم رفتم باشگاه و اومدم خونه امشب یکی از بچه های قدیمی اومده بود و خوش گذشت

کلاس باشگامونم کم کم داره شلوغ میشه و خفن

درسای دانشگامم هنوز رو زمینه

راستی دیشب خوابیدم خواب عشقمو دیدم دریا رو آخی دلم پوکید خواب دیدم رفتم خونشون اونم بود بعدش من بهش کم محلی کردم و اونم ناراحت شده بود اوضاعی بود اما خوشحالم بعد از ماه ها خوابشو دیدم عجب خواب قشنگی بودا

شکر خدا هنوزم نفسی میاد و میره


تا ول وله ی عشق تو در گوشم شد

عقل و خرد و هوش فراموشم شد

تا یک ورق از عشق تو از بر کردم

سیصد ورق از علم فراموشم شد


شب خـــــــــــــــــوش (12:17)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد