| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر میکند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک میخورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه میکند. پی پیش از آنکه بمیرد، سست میشود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت میخورد، و درنهایت نااُمید میشود. شاید روزی چراغهای این خانه یکییکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانهی قبلی نمیشود. رنج مجبورت میکند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشههای اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردستهاییست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد …