انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

شنبه 25 آذر ماه 1391

سلام و وقــــــت خوش

فی الحاله رفتم چت کسی هم نیست

دیشب که باشگاه بودم هیچ صبحم اومدم چت و ازین کارا که یکی از بچه های چت گفت حالش خوب نیست احوالشو جویا شدم گفت دکتر گفته احتمال این که یه تومور تو مغزش باشه هست اما هنوزم احتماله و این موضوع ناراحتش کرده بود منم سعی کردم همدردی کنم اما زیاد موفق نبودم

بعدشم همینطور نت بودم و اینا تا شد ساعت 5 بعد از ظهر و علی اومد بعدش طرفای 8 واینا حمید اومد و بعدشم طرفای 11 بود که هادی اومد و فوتبال زدیم با کامپیوتر و اونم رفت و الانم اومدم نت

کمتر از 20 روز دیگه تا شروع امتحانا مونده و من هنوزم چشم در راهم شبا هنگام

اینم نشد دوران دانشجویی که همه واسش له له میزنن و شیفتش هستن

منم دانشجوم مثلا خخخخخ خنده داره

کاش یه ذره علم بود یه ذره فعالیت بود همش تپیدم پشت کامپیوتر و انگار نه انگار که درسی هست اینده ای هست که دارم به گند میکشمش و نمیفهمم

شده مثه جریان قورباغه ی ارام پز اول تو اب یخ هستم بعدش که یواش یواش شعله زیاد میشه نمیفهمم شعله میرسه بالا تازه میفهمم و میام حرکت کنم که میبینم فلج شدم و دیگه راهی نیست و باید موند همینجا در منجلابی که خودم درست کردم

اعصابم خرده ازین مردم و دنیا و حرکات روز مره و همه چیزایی که پیرامونمون میگذره

همه به حداقل راضی ایم همه فقط همین که زنده ایم واسمون کافیه

هممون به چیزای ساده دلمون خوشه و میگذرونیم جای اینکه زندگی کنیم

و هممون زندگی واسمون شده تکرار مکررات

به امید ایامی بهتر که باید خودمون مردم ایران بسازیم نه منتظر باشیم دیگران بسازن و ما استفاده کنیم که این دور از انصافه

دست در دست هم دهیم به مهــــــــر میهن خویش را کنیم آباد


شب خوش


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد