انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

دوشنبه 11 دی ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم



به نام انکه منو افرید تا واسش نا سپاسی کنم و گناه انجام بدم و اون اینهمه بزرگ باشه که هیچی به روی خودش نیاره و کرم و لطفش و عذتش بهش اجازه نده تا منه سیاه رو رو بر ملا کنه


شکر که هنوزم نفسی هست و میاد و میره تا ما به لطفش چشم بدوزیم و امید داشته باشیم که یه روزی یه جایی دست رحمتشو به سرمون بکشه و قلم عفو به گناهامون ...


بازم گناه و گناه و گناه و پروژه ی گناه گمونم تمومی نداره و باید مدام تکرار مکررات بشه تا بالاخره بشیم یه مهره ی سوخته اما اما اما ایندفعه متفاوت تر بود با دفعه های دیگه ...

همیشه من تنها گناه میکردم اما این بار با همکاری و همیاری سارا دختر معهود این کار انجام شد و خاطره ی بد دیگری رو هم تو ذهن خودم و هم تو دفتر الهی کشیدم که نقطه ی عطفی واسه ننگ و بی ابرویی منه

میدونی سرنوشت من اینجور چیزی شده الان حس میکنم که با وجود اینکه میدونم و علم دارم به اینکه دوستی من و این دختر اصلا واسم نفع نداره و میدونم و میدونم و میدونم بازم دارم راه بیراهمو ادامه میدم چرا؟؟؟

چون دوست دارم چون منحرفم چون خودمم از گناه خوشم میاد چون باور ندارم که خدا منو میبینه چون بهش ایمان راستین ندارم چون نمیدونم کی هستم چون هنوز با وجود گذشت 20 سال از عمر ننگینم خودمو پیدا نکردم چون نادونم ...

اما خدا دری داره به اسم در توبه که هرکس از اون در بگذره گناهاش بخشیده میشه ولی من این درو کردم بازیچه هی میرم هی میام این در خراب شده دیگه لولا نداره دیگه قابل گذر نیست و به قول معروف چوب خطم پر شده و باید راه دیگه ای و انتخاب کرد یا ساز دیگر ساز کرد

یه جاهایی واقعا دل خور میشم از خودم از کارایی که میکنم اخه ببین ادم دوستای خوب داشته باشه خدای مهربون داشته باشه بابا و مامانی که به فکرمن هرچی هم باشن بازم خاطر منو میخوان اما من یه پسر پست و فرومایه که رو تموم نعمتایی که خدا بهش ارزانی داشته پا میزاره و میره انگار نه انگار که این همه چیز دست به دست هم دادن تا من اینجایی باشم که الان هستم اما قدر اینارو نمیدونم دارم گند میزنم همش اصلا خوب عمل نمیکنم


اما خدارو شکر میگم که هنوزم شاید به اندازه ی یه سر سوزن منو قبول داره شایــــــــــــــد

یا خدا منو نجات بده از ظلالت و گمراهی که درونش هستم تا شاید روزی جزء بنده هات باشم میدونم هیچ وقت جزؤ رستگاران و پرهیز کاران نمیشم اما همون که یه بنده ی معمولی هم باشم ارزشش خیلی زیاده


به نظر من جهنم رفتن هم لیاقت میخواد همینی که خدا جایی درست کرده که ادمای گناه کارش میرن داخلش و تنبیه میشن و عواقب کارشونو پس میدن خودش خیلی لطفه که خدا به بنده هاش کرده تا گمراه نباشن ...

خدایا تموم مردم رو با وجود تموم مشکلات جامعه به راه خودت که راه راسته هدایت بفرما مخصوصا جوونایی که واقعا داره بهشون ظلم میشه هم نسلیای خودمو میگم

آمین




زمرغ و مور در دریا و در کوه

نماند جاودان کس را در اندوه

نظامی


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد