ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خوبید
ممنون منم خوبم دیشب یه شب خوب رو گذروندم خیلی زیاد خندیدم و خیلی حال داد تو چت روم بودیم اینقد اذیت کردیم که همه روده بر شدن از خنده خلاصه خوب بود
حمید هم یه سر اومد پیشم دیشب و بعد از ظهرم میخوام شروع کنم درسامو بخونم تا ببینم چی میشه
13 ام تولدم بود اولین کسی که بم تبریک گفت رضا بود و خونواده و یکی دیگه از دوستام ساده بود و یکم دل گیر ولی در کل خوب بود شکر خدا
خوابم خیلی زیاده همش خوابم کسل و بی حوصله و بد اخلاق بایستی تغییر کنم بعد امتحانا یه هفته میرم شهرستان میمونم از دنیای شلوغ شهر دور باشم
شکر خدا
یه داستانم واستون میزارم که تو نظرات بوده:
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش راطلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس
شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما
مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس
آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او
گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط
گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و
هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و
معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
وقتتون خوش
شیر اجلت چو درکمین خواهد بود
در خاک فتادنت یقین خواهد بود
در دور زمان مساز املاک و بدان
قسمت ز زمان دو گز زمین خواهد بود