انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

ایرج میرزای قرن 21...

گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت

شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح بنشست و کلیـپ دیدن آموخت


برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت


بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت


هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت


دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت


با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت


با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت


آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های خفن، چتیدن آموخت


چون سوخت غذای ما شب وروز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت


پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت


بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت


آهای ...

 

آهای ...

 

کهنه پیرمرد

 

دیگر نخ کردن سوزنت

 

 چه فایده ای دارد

 

وقتی  پر از وصله است

 

 پیراهنی که دیگر

 

 بوی یوسف نمی دهد!!!

 

سالهاست که 

 

خیابان ها را دور زده ایم

 

غافل از اینکه

 

 تازه اسیر کوچه هایی شده ایم

 

 که

 

 برای خیابانی سر خم کرده اند

 

یااسیر بن بستی

 

  که هرم ثلاثه ای را

 

 در اغوش دارد

 

 و شلاق می زند

 

و  شلاق می زند ...

 

و توپ!

  

توپی که وقتهاست

 

 پای بچه ها را لگد می زند

...

دیگر نخ کردن چه فایده ای دارد

 

 بی شرف

 

 دل  هزار پاره

 

که  پک نمی نخورد

 

صبح که برسد

 

 دیگر نوبت توست

 

تا راهت را کج کنی

 

 به موزه ای که دوستت

 

 استالین

 

 انجاست!

من و تو

 

هم آغوشیه یک اسپرم با تخمک...

 

زندگی ِمرگِ زندگی

 

مثلث برمودایی که در آن دست و پا می زنیم

 

بهشت ِ جهنم

 

سکه ای که نمی دانیم به کدام رو می افتد

 

و  عشق

 

رهگذری که سایه اش را هم با تیر می زنند...

خیال پدر

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال      خواب از سرم به نغـمه مـرغی پـریده بود


در گـوشه اتـاق فـرو رفــته در ســکوت      رویای عــمر رفـته مــرا پیــش دیـده بـــود


درعالــــم خیال به چــــشم آمــدم پدر        کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود


موی ســـیاه او شده بود اندکی سپید        گویی سپیده از افق شــــــب دمیده بود


یاد آمــدم که در دل شـــــــبها هزار بار       دست نوازشم به سر و رو کشـــیده بود


از خود برون شــدم به تماشای روی او        کی لــذت وصــال بدین حد رسیــده بود


چون محو شد خیال پـــــــدر از نظر مرا        اشکی به روی گونه زردم چــــکیده بود


سهراب سپهری

مست تو ام ...

بی آن که بوی تو مستم کند

تا ده می شمارم

انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می خورند

و ترانه ای متولد می شود

که زاده ی دست های توست -

چه کنم، شاعرم به از تو سرودن معتادم.


____________________________________________

قلبم توده‌ای از بلور است مشتی نور و پر

می‌پرسی چگونه تکه‌یی از نور نوری را پنهان کرده؟
حیرت من هم همین است

حکایت

حکایت بارانی بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم

شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب ها
به بی راهه و راه ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سرنهادن
و تو را به یاد آوردن

چون خونی در دل
که همواره
فراموش می شود.
حکایتی بارانی بی قرار است
این گونه که من
دوستت دارم

 _________________________________________

 وقتی به سیر تو پرداختم فهمیدم که چقدر دنیا بزرگ است
از قطب تا استوای تو را
پیاده قدم زدم
از گریبانت سر در نیاوردم