انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست . . .


بر بلندای دل


جغد نزد خدا شکایت برد :


انسان ها آواز مرا دوست ندارند.


خدا به جغد گفت :


آوازهای تو بوی دل کندن می دهد


و آدم ها عاشق دل بستن اند؛

 

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ؛

 

تو مرغ تماشا و اندیشه ای؛


و آن که می بیند و می اندیشد،

به هیچ چیز دل نمی بندد؛

 

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست؛

 

اما تو بخوان، و همیشه بخوان؛

 

که آوازِ تو حقیقت است و طعمِ حقیقت تلخ ...

 

لختی بخند خنده ی گل زیباست . . .

بر بلندای دل

 

لبخند تو خلاصه خوبیهاست


لختی بخند خنده گل زیباست


پیشانیت تنفس یک صبح است


صبحی که انتهای شب یلداست


در چشمت از حضور کبوترها 


هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست


رنگین کمان عشق اهورایی 


از پشت شیشه دل تو پیداست


فریاد تو تلاطم یک طوفان


آرامشت تلاوت یک دریاست


با ما بدون فاصله صحبت کن

 
ای آن که ارتفاع تو دور ازماست

 
 
"قیصر امین پور"

دل نوشته

 


بر بلندای دل

خودبینی، دیدن خود نیست ؛

 

خودبینی، ندیدن دیگران است ...



"گیله مرد "

 

این قافله ی عمر عجب میگذرد . . .

بر بلندای دل


 

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

 

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند


این رَهی نیست که از خاطره اش یاد کنی


این سفر همره تاریخ به جا می ماند


دانه و دام در این راه فراوان امّا

مرغِ دل سیر زِ هر دام رها می ماند

 

می رسیم آخر و افسانه یِ واماندنِ ما

همچو داغی به دلِ حادثه ها می ماند

 

بی صداتر زِ سکوتیم ولی گاهِ خروش

نعره ی ماست که در گوشِ شما می ماند

بروید ای دلِتان نیمه که در شیوه ی ما


مرد با هر چه ستم هرچه بلا می ماند

لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ...




بر بلندای دل

 

آنانکه عابدند ؛ به وقت اذان خوشند


 

آنانکه زاهدند ؛ به یک تکه نان خوشند

از هر دو تا نگار یکی ناز می کند


عشاق روزگار یکی در میان خوشند

نانی که می پزند به همسایه میرسد


این خانواده با خوشی دیگران خوشند


این سفره دارها که شدم میهمانشان

 

بعد ازبیا، برو ست، ولی با بمان خوشند

ما می خوریم و اهل کرم شکر میکنند


 

با این حساب بیشتر از میهمان خوشند

جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده



عشاق با معامله های گران خوشند


 

با اخم خویش راه فرار مرا ببند


 

صیاد اگر علیست همه با کمان خوشند

و فراموش کنم هر چه گذشت......

بر بلندای دل


 

یاد من باشد از فردا صبح

جور دیگر باشم 

بد نگویم به هوا' آب زمین 

مهربان باشم' با مردم شهر

و فراموش کنم' هر چه گذشت

خانه ی دل' بتکانم ازغم

و به دستمالی' از جنس گذشت 

بزدایم' دیگر'تار کدورت' از دل 

مشت را باز کنم' تا که دستی گردد 

و به لبخندی خوش 

دست در دست زمان بگذارم

 

یاد من باشد فردا دم صبح 

به نسیم از سر صدق' سلامی بدهم 

و به انگشت نخی خواهم بست 

تا فراموش' نگردد فردا 

زندگی شیرین است' زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم' در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح 

مهربانی خودم/ عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

 

یاد من باشد فردا حتما 

به سلامی' دل همسایه ی خود شاد کنم 

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در 

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

 

یاد من باشد فردا حتما 

باور این را بکنم' که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم 'مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت 

و شبی هست' که  نیست'  پس از آن فردایی

 

یاد من باشد

باز اگر فردا' غفلت کردم 

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم
این را

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت......

می رود عمر ولی "خنده به لب" باید زیست . . .

بر بلندای دل

 

غنچه ای خندید!!!
*ولی باغ به این خنده گریست* غنچه آن روز ندانست
که آن گریه ز چیست


باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
*باغبان آمد و گل ها را چید*
رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
 
 
می رود عمر ولی "خنده به لب" باید زیست . . .


بر بلندای دل



بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید


یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید


یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید


یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید


یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

 

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید


نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید


سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

 

چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

 

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

 

درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

 

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

 

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

 

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید