انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

تو را می خواند...


پشت آن قلب یخی

سوزی از دور تو را می خواند

و در این تارترین نقطه تصویر زمین

لحظه ای  کودکی  از نور تو را می خواند.

 

قلب آینه خورشید که در نبض درخت

گوئیا با نفس عشق تو را می خواند

 

طرز گفتار پریشانی شب

حاکی از حادثه بیمار است

ولی اینجا ...

کسی از دور  تو را می خواند.

 

همدما با گل نیلوفر باشی

شاخه ای از دورترین نقطه  تو را می خواند

وبه  اندازه خردترین لحظه آغاز غروب

و بی نورترین  پهنه تاریکی شب

اگرت چشم امید به فردا داری

بدان،

ماه و خورشید تو را می خواند...

خدایا...

خدایا

به دستانم قدرت نوشتن برای خودت

به پاهایم توان پیمودن مسیر پر پیچ و خم و دشوار خودت

و به دلم  مهربانی و بخشش عنایت فرما.


خدایا

به بدترین بنده خود رحم فرما

و مرا از دامهای نامرئی اهریمن دروغ و زیادخواهی رهایی بخش.


خدایا

ذره ذره وجودم را پر کن از احساس خودت

و قطره قطره  خونم را معطر کن با عشقت

و لحظه لخظه مرا رهایی بخش از ذلت

و عادت بر حقارت و نزول از  مرتبه انسانیت.


خداوندا

چراغ چشمانم را خاموش کن

شیشه های خرد شده دلم را  خردتر کن

تک تک استخوانهایم را خرد کن

ولی  احساس با تو بودن را از من مگیر.


خدایا از غرور و خودخواهی به تو پناه می برم

و از عشق بی عمل و یا عمل بی عشق...


سلامم راجوابی نمی دهی ؟!

سلامم راجوابی  نمی دهی  ؟!

 

لمس می کنی

غصه های  شبانه ام  را

خوابهای آشفته ام  را

وپریشانی  روزهایم را

 

حس می کنی

 لحظه بی تو بودن را

ورقهای پاره پاره دلم را

و غروب گریه هایم را

 

می بینی

 طغیان رودخانه عشقم را

طوفان ویرانگر آهم را

و سیلاب رگهای تنم را

 

و باز

سلامم را جوابی  نمی دهی  ؟!



لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم.

برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید.

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد وگفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار!!!

جواب سلام را با علیک بده،

جواب تشکر را با تواضع،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرات،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را با صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوتی را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسوولیت را با وجدان،

جواب  حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چیست جز عشق؟

 

همیشه جواب های، هوی نیست. جواب خوبی را با خوبی بده، جواب بدی را هم با خوبی بده. هیچ وقت جواب سر بالا نده. هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار.مطمئن باش هر جوابی که بدهی " یه روزی، یه جوری، یه جایی"  به تو باز می گردد.

 

"واقعا در جواب هر کلام یه سخن دلنشین و زیبا بگویید."

شاد باشید و شادی و خنده تان را به دوستان و خانواده هدیه کنید.


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست


همه دریا از آن ما کن ای دوست


دلم دریا شد و دادم به دستت


مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب


تو با جامی ربودی ماه از آب


چو نوشیدیم از آن جام گوارا

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

زندگی دو چیز به من آموخت : آرزوی مرگ و مرگ آرزوها

زندگی دو چیز به من آموخت : آرزوی مرگ و مرگ آرزوها

به جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن


به جای سیل اشکی که فردا بر قبرم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن


به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با پیام کوچکی شادم کن

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت خواستم غم مخورم

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت خواســتم شعـــر بگویم که بخنند هــمه ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت نفس میخواست مرا منحرف از راه کند فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت