انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار!!!

جواب سلام را با علیک بده،

جواب تشکر را با تواضع،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرات،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را با صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوتی را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسوولیت را با وجدان،

جواب  حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چیست جز عشق؟

 

همیشه جواب های، هوی نیست. جواب خوبی را با خوبی بده، جواب بدی را هم با خوبی بده. هیچ وقت جواب سر بالا نده. هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار.مطمئن باش هر جوابی که بدهی " یه روزی، یه جوری، یه جایی"  به تو باز می گردد.

 

"واقعا در جواب هر کلام یه سخن دلنشین و زیبا بگویید."

شاد باشید و شادی و خنده تان را به دوستان و خانواده هدیه کنید.


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست


همه دریا از آن ما کن ای دوست


دلم دریا شد و دادم به دستت


مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب


تو با جامی ربودی ماه از آب


چو نوشیدیم از آن جام گوارا

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

زندگی دو چیز به من آموخت : آرزوی مرگ و مرگ آرزوها

زندگی دو چیز به من آموخت : آرزوی مرگ و مرگ آرزوها

به جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن


به جای سیل اشکی که فردا بر قبرم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن


به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با پیام کوچکی شادم کن

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت خواستم غم مخورم

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت خواســتم شعـــر بگویم که بخنند هــمه ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت نفس میخواست مرا منحرف از راه کند فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست . . .


بر بلندای دل


جغد نزد خدا شکایت برد :


انسان ها آواز مرا دوست ندارند.


خدا به جغد گفت :


آوازهای تو بوی دل کندن می دهد


و آدم ها عاشق دل بستن اند؛

 

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ؛

 

تو مرغ تماشا و اندیشه ای؛


و آن که می بیند و می اندیشد،

به هیچ چیز دل نمی بندد؛

 

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست؛

 

اما تو بخوان، و همیشه بخوان؛

 

که آوازِ تو حقیقت است و طعمِ حقیقت تلخ ...

 

لختی بخند خنده ی گل زیباست . . .

بر بلندای دل

 

لبخند تو خلاصه خوبیهاست


لختی بخند خنده گل زیباست


پیشانیت تنفس یک صبح است


صبحی که انتهای شب یلداست


در چشمت از حضور کبوترها 


هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست


رنگین کمان عشق اهورایی 


از پشت شیشه دل تو پیداست


فریاد تو تلاطم یک طوفان


آرامشت تلاوت یک دریاست


با ما بدون فاصله صحبت کن

 
ای آن که ارتفاع تو دور ازماست

 
 
"قیصر امین پور"

دل نوشته

 


بر بلندای دل

خودبینی، دیدن خود نیست ؛

 

خودبینی، ندیدن دیگران است ...



"گیله مرد "

 

این قافله ی عمر عجب میگذرد . . .

بر بلندای دل


 

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

 

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند


این رَهی نیست که از خاطره اش یاد کنی


این سفر همره تاریخ به جا می ماند


دانه و دام در این راه فراوان امّا

مرغِ دل سیر زِ هر دام رها می ماند

 

می رسیم آخر و افسانه یِ واماندنِ ما

همچو داغی به دلِ حادثه ها می ماند

 

بی صداتر زِ سکوتیم ولی گاهِ خروش

نعره ی ماست که در گوشِ شما می ماند

بروید ای دلِتان نیمه که در شیوه ی ما


مرد با هر چه ستم هرچه بلا می ماند