انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

دلتنگی...

گاهی انقدر دلتنگ میشوم که میخواهم ببینمت...


حتی با دیگری...



کم دارمت...!

دست های یخ زده ام را رو به افتاب میگیرم...


سرخ میشوند...


خجالت میکشند...


کسی جز تو گرمشان کند...




اغوش تو....

این شعر ها بروند به جهنم...


من فقط دیوانه ی ان لحظه ام


که قلبت زیر سرم دست و پا میزند...

.



ای دوست...

تمام مزرعه را داس ها درو کردند...


مترسک انجا بود...


چه عصر دلتنگی...




مرگ ضرب المثل ها!!!

زمانیست که:


بیگناه پای دار میرود و میخندد


نمیداند که بالای دار خواهد رفت!


چاقو دسته ی خود را میبرد!


محبت خارهارا گل نمیکند


همانگونه که دوری دوستی نمیاورد!


و پول خوشبختی می اورد!


"دوره ی ضرب المثل ها به پایان رسیده"

تمام گفتنی ها...

لازم نیست بین دونفر حرفی گفته بشه ...


همین که دستتو اروم بگیره


و یه فشار کوچیک بده...


همین تموم گفتنی هاست...



هوای رفتن

میروی و پشت سرت اب نمی ریزم...


وقتی هوای رفتن داری،


دریا را هم به پایت بریزم برنمیگردی....



شریک بی خوابی های من ...

هرچند نمیدانم خوابهایت را با چه کسی شریک میشوی...


اما...


هنوز شریک بی خوابی های منی....