انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

زندگی


روش زندگی

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند

اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت


دخمل بابا...



دیدشو دوس دارم مثه این پیر عقل ها به اینده نگاه میکنه خخخخخخخ

سه شنبه 14 آبان ماه 1392

بسم الله الرحمن  الرحیم



سلام خسته نباشید

البته میدونم خسته نیستین شایدم باشین اما استراحت کنین خستگیتون در برود همه عمر


باشگاهم شده هر روز شکر خدا دگ هر روزم پره و وقت الافی و الواتی نیس


دانشگاه ک هنوز هیچی ولی باشگاهو میرم و خوبه اوضاع البته تقریبا خوبه


از دست یه نفر دلخورم حسابی ولی بی خیال خودم سر تا پا عیبم چیزی بش نمیگم میزارم خودش برسه و بفهمه یا نمیدونم ولی دوس نداشتم اینجورباشه ک شد میدونم خودم خیلی عیب دارم پس نباید به دیگران خرده بگیرم


این نتمم قرار بود هشتم قط بشه ولی نشد و وصله هنو دعا کنین همگی تا قط شه و این چیزایی ک میبینمو دگ نبینم روانی شم


خوبی و بدی با همه منم سعی میکنم قبولش کنم و بپذیرم همه چیو با هم


یه دوست خوبم دارم ک از میادین نت دوره و خیلی مهربونه باهام خوشحالم ازینکه بفکرمه

اما میترسم زندگیشو نابود کنم واسه همین میگم برو پی زندگیت ک گناهی گردن من نباشه ولی خیلی گوش نمیده


بی خیال رسیدن ماه محرمو تسلیت میگم ایشالا همیشه خوش باشین و سالم در پناه خدا یا علی





دوشنبه 6 آبان ماه 1392

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام آبان ماه بر شما خوش انشاالله

خوبین؟ نه واقعا خوبین؟خخخخ

امروز ششم ابان هست 8 ام ابان نتم قط میشه و میرم پی زندگیم


نت چیز خوبی نبود واسم ینی در کل چیز خوبیه ها ولی جنبه لازم داره ک متاسفانه من کمبودشو دارم


یک ماه بود هیچی ننوشتم و اینم گمونم پست اخر باشه

شاید روز اخر وبمو حذفیدم و رفتم


این یک ماه ک اصلا ماه خوبی نبود همش کارای بد بد خخخخخخ

دیروزم تصادف کردم و 30 تومن خرج ماشینمون رو دادم و کلاس رانندگی رفتم و اخر شب هم بدن سازی


رفتم بدن سازی هر حرکتی ک میزدم یه نگاهی به خودم مینداختم ببینم تغییری تو هیکلم ایجاد شده خخخخ خو مثه نی قیلون میمونم خخخ


دیگه اینکه خیلی اعصاب خردی کشیدم یه چن روز باغ بابام بودم دو روز اول ک با رفیقم بودم خوب بود بعدش خیلی خوب نبود


خلاصه زندگی میگذره


امروزم تا ساعت 11 و نیم خوابیدم حسابی اروم شدم

بازم میام اگ دنیا بود بر وفق مراد ...


روز خوش خدایتان نگهدارتان باد


بسم الله الرحمن الرحیم


ظهر ساعت 1 از خواب بیدار شدم رفتم تو اشپز خونه یه چرخ زدم دیدم خبری از ناهار نیس مامان اینام بیرون بودن دو تا سوسیس گذاشتم بیرون اومدم پا نت رضا زنگ زد برداشتم گفت بیا بریم بیرون چون حال بیرونو نداشتم بهش گفتم تو بیا خونه

اومد خونمون ناهار درست کردیم بازی کردیم و حمیدم اومد با هم ناهار خوردیم

بعد از ظهر بعد از نماز اماده شدیم رفتیم بیرون و پیاده روی کردیم و رفتیم پارک لونا یا بهتره بگم لونا پارک


رضا بلیط گرفت سوار تونل وحشت شدیم ترسیده بودیم خخخ خیلی خنده دار بود سه تا ادم گنده ترسیده بودیم

مسافت تونل رو باید پیاده میرفتی

رفتیم داخل و یه ادم پرید جلومون و بعدشم پیاده دنبالمون اومد خخخ بعدشم اومدیم بیرون خواستمی قلیون بکشیم که خیلی شلوغ بود منصرف شدیم

رفتیم یه چرخی تو پارک زدیم و رفتیم پایین و بازم پیاده رفتیم و تاکسی گرفتیم تا جایی و حمید رفت و باز پیاده رفتیم و حسابی با رضا حرف زدیم


در مورد شیوه ی زن داری و کارایی که اگ بکنی بهتره و نحوه ی بچه داری و ازین چیزا حرف زدیم و بعدشم اومدم ونه و رضا هم رفت


روز بدی نبود خوب هم نبود



دوتا چیزو خیلی قبول دارم تو همه جای زندگی یکی اینکه متعادل باشی به قول معروف نه تند برو نه کند برو یکی هم اینکه اگ حق خوردی حقتو میخورن همین


شب خوش

سه شنبه 2 مهر ماه 1392

سلام خسته نباشین

دیشب تا صب نخوابیدم ینی خوابیدم ساعت سه بود خوابیدم صب با صدای تلفن بیدار شدم رضا بود قرار بود بریم بیمه

گفت کجایی اومدی گفتم الان ساعت شیشه گفتم بزار وقتی خواستم بیام خبرت میکنم


خوابیدم ساعت 7 رضا زنگید گفت اومدی خلاصه ساعت 8 رسیدیم بهش سوارش کردیم و رفتیم بیمه به رضا چک پولشو دادن به منم گفتن میریزیم به حسابت هنوز نمیدونم ریختن به حساب یا نه ...

بعدش رفتیم دانشگاه پیام نور شیراز خیلی خوشکل و بزرگ بود همش هم توش دخترای تیکه بودن ازونا که خیلی خوشکلن خخخخ

مامانم گف میتونی بیای اینجا و ازین حرفا تو دلم خوشم نیومد از محیطش

جایی که مردم بخوان با کلاس بازی در بیارن نمیتونم زندگی کنم از ادمای شیک و با کلاس بدم میاد ادمای خاکی و زمین خورده رو دوس دارم


برگشتیم خونه رسیدیم اینجا ناهار خوردیم و خوابیدم

بعد از ظهر با یه دخی دوس بودم بم گفت مهر ماه میایم شیراز ولی اس داد که نمیایم من فهمیدم این اصن شیرازی نبوده این دو هفته رفاقتمون همش بم خندیده و نمیدونم صد تا فکر غلطه دیگه اومد تو ذهنم بش اس دادم برو خوش باشی خدانگهدار


شب خوش همگی

سه شنبه 2 مهر ماه 1392

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام خوبین خوشین

ممنون منم خوبم بیرون بودم الان رسیدم خونه دو تا دوست لر دارم یکیش رضاس یکیشم بنیامین از بس شوخی بازی در اوردن ترکیدیم از خنده

دو روزه نماز نخوندم همش میخوابم معمولا امشبم تا 8 شب خواب بودم و بعدشم رفتم بیرون تا حالا

فردا میرم دانشگاه شیراز مدارکمو بگیرم منتقلیمم جور نشد :|


یه سر هم میرم بیمه و بر میگردم

دیگه هر چی پیش بیاد

یه هشتاد تایی فیلم ناجور تو گوشیم داشتم همشو پاک کردم ولی خیلی خرابم کرد و الان بهترم فعلا شب بخیر