بســـــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم
سلام و وقت بخیر بازم گناه نمیدونم راجع به دختره که تازه زنگ زد گفتم یا نه
جریان ازین قراره که پریروز فک کنم یه نفر صبح که بیدار شدم اس داذ که سلام مهران صبح بخیر
نوشتم شما نوشت من فلانی ام شماره دادی تو نیل دوست شدیم منم گفتم یادم نیست و بیشتر توضیح داد یادم اومد کیه بعدش اسم و مشخصاتشو پرسیدم و گفت که 25 سالشه ازدواج کرده اما طلاق گرفته و ازین بحثا
گفت بچه نداره تنها زندگی میکنه و تهران هم بود محل زندگیش
خلاصه همین جور اس دادیم و اس دادیم که دیدم یه جورایی بد جور اهل حاله و منم که ندید پدید اومدم امتحان کنم دیدم نه بابا اون وضعش از من بدتره و همه چیزو اس میکنه و خلاصه سر بسته بگم مارو داغون کرد و منم بعدش رفتم حموم و اومدم نت از ساعت 6 تا الان که 2 نیمه شبه یه سر نت هستم البته از 3 اومدم نت تا الان یه شام و حموم وسطش رفتم همین بقیش نت بودم
خلاصه امروزم درس نچ و ثانیه شمار امتحانات داره میاد و من هنوز خونه اولم نیستم و دارم میترسم کم کم که درسارو چیکار کنم الانم بیدارم تا صبح بعدشم تا ظهر فردا خوابم لابد و دیگه همین
از اینکه خوبی و بدی با همه که شکی نیست اما نمیدونم باید گناه و ثواب باهم باشه یا نه اصلا میشه فقط ثواب خالص باشه که به نظر خودم نمیشه اخه اگه فقط خوبی باشه و گناه نباشه ادم میشه معصوم و معصومان فقط امامان و پیامبران هستن نه ادمای معمولی نمیدونم
لطفا مسئولین رسیدگی کن اصن یه وضعی
خلاصه اینه وضعو اوضای ما
نمیدونم با این دختره که منحرف تر از منه منحرفه چیکار کنم
بهش پیشنهاد ازدواج دادم قبول کرد
البته ازدواج موقتاااا
فعلا شب خوش تا مکاتبه ی بعدی منه گناه کار با شما پاکان زمین

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران / رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند / هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم / محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکنند / که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت / یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود / لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا / ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن / کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری / شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
شـــــهریار
ای دوای درون خستهدلان
مرهم سینهٔ شکسته دلان
مرهمی لطف کن، که خستهدلم
مرحمت کن که شکستهدلم

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن / دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن / پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن / تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر / دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن / هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل / زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم / عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن / چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور / عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب / علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن / چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
خرد هر کجا گنجی آرد پدید
ز نام خدا سازد آنرا کلید
خدای خرد بخش بخرد نواز
همان ناخردمند را چاره ساز
سلام و وقت خوش
الان شب سه شنبه اس خوبین؟ ممنونم شکر خدا
دیشب ساعت 3 خوابیدم تا ساعت 16که میشه بعد از ظهربعدشم بیدار شدم یه خواب دیده بودم که جالب بود
وقتی بیدار شدم حس کردم خواب اون دنیا رو دیدم ولی دقیق یادم نبود
یه صحنه هاییشو یادمه فک کنم مردم رفتم اون دنیا دیدم یه منطقه اس که هواش رنگ نارنجی بود و خیلی هم گرم بود اطاق های کوچیک کوچیک بود که مردم و جمعیت توشون زندگی میکردن همه دنبال غذا میگردن بعدش غذای مردم بستگی به این داشت که هرکس باید جسد یه نفر دیگه رو پیدا میکرد (حالا یا میکشت یا پیدا میشد مثلا یه نفر مرده بود) بعد جسدو میبرد دم در قصر سلطنتی که اونجا بود میزاشتن رو هم دیگه توی یه گودال
خیلی هم قصره پله داشت خلاصه من رفتم پله هارو بالا دیدم یه نفر دست منو گرفت برد توی یه اطاق که داخلش یه خانوم بود و فک کنم حکم رییس اونجارو داشت تو اون اطاق که نشستم یهو هوا و فضای جایی که توش بودم عوض شد و رفتم توی یه جای سرسبز که ارتفاعش از سطح منطقه ای که توش بودیم بلند تر بود یه خونه بود که داخلش همه چیز بود
بعدشم با صدای تلق تولوق همسایه بیدار شدم و نفهمیدم بقیه اش چی شد بعدشم خوابیدم به امید اینکه بقیشو ببینم اما ندیدم
بعدشم با بچه ها رفتیم بیرون پینگ پنگ و بدمین تون که 4 تا هم بودن با من 5 نفر شدیم بازی کردیم و ساعت 12 شب هم اومدم خونه میوه خوردم و بعدشم رفتم چت و ازین بحثا برنامه 90 هم دیدم و میخوام بخوابم صبحم برم دادگاه واسه پام و بعدشم بیام خونه ببینم خدا چی میخواد
فعلا خدا نگه دارتون

مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند
به نام خالق دوست...
سلام دیشب ساعت 11 رضا رفیقم با رحیم اومدن ساعت 3 رفتن والا 
منم 6 صبح خوابیدم تا ساعت 2 و نیم بعد از ظهر و بعدشم رفتم ناهار و اومدم نت
الانم کم کمک میخوام برم باشگاه
فی الحاله دو تا معذل دارم یکی درسام دیگری هم درسام نمیدونم 10 تا کتابو چطور بخونم والا با این نوناشون
وای راستی الان میخوام برم باشگاه ناهارم لوبیا داشتیم نمیدونم برم باشگاه نرم باشگاه اخه لوبیا با باشگاه متضاده نمیکنن خونواده برنامه ریزی کنن لوبیا رو یه روز ازاد بدن بخوردمون
دلم واسه سلامتم تنگ شده دوس دارم مثه قبلا سالم باشم بالا پایین بپرم و صفا کنم الان انگار زندونی شدم
میخوام سعی کنم کمتر بیام نت تا راحت تر بتونم درس بخونم
هزینه تلفن خونمونم اومده 60 تومن اونم فقط واسه نته
باید برم پرداخت کنم
100 تومن از بابام کندم باید برم بدم هزینه تیلیفون
خب نمیدونم راجع به چی بنویسم هرچی فک میکنم چیزی به ذهنم نمیاد
دارم اهنگ ابلیسو گوش میدم همش فحش میده بی ادب اما ریتمش خوشم میاد
اهنگای رپ خوشم میاد البته اونایی که خفن میخونن مخصوصا یاس و هیچکس خیلی خوشم میاد ضدبازی هم خوبن
تکنو هم اسکوتر خوشم میاد معمولی سیاوش قمیشی ایرانیا هم اصحابی و مازیار فلاحی و ازینا
بعدا میام با بحثای جالب و بهتـــــــــر انشاالله

همتون شادیو ازین جیجلا یاد بگیرین از ته دل شادن خوش به حالشون
از اینکه در کنارم هستی بسیار شادم ، بودنت به من کمک میکند که دریابم دنیا چقدر زیباست.گوته
بسم الله الرحمــــــــن الرحیـــــــــم
سلام و وقت خوش
دیشب ساعت 9 و اینا با بچه ها رفتیم پینگ پنگ و بدمینتون و بعدشم یه دور زدیم و اومدم خونه ...
صبح ساعت 13 بیدار شدم که تقریبا میشه ظهر
ناهار خوردم و نماز و نت بعدشم گناه و خواب تا ساعت 8 شب بیدار شدم رفتم حموم و اومدم نت
الان خسته ام و حوصله ی درس و ازین آت اشغالایی که به خورد مردم میدنو ندارم
یه چیز جذاب نذاشتن تو این کتابا که وقتی جوون میخونه حال کنه نه اینکه سرش از درد سوت بکشه و دیگه حال هیچ کاریو نداشته باشه
من تنها چیزی که واقعا عاشقشم رشته ی ورزشیمه و دلم میخواد تموم عمرم فقط ورزش کنم نه هیچ کار دیگه که فرصت اینجور چیزی تو ایران نیست و مدرک مهمه و بس
یه فکرایی تو سرم دارم که دوس دارم بتونم انجام بدم
میخوام زندگیمو جدا کنم از بقیه یه مغازه بزنم و یه خونه نقلی کرایه کنم و زن بگیرم (موقت)
درسمو هم کنارش میخونم اگه بشه که خوبه اینطور که الان دارم زندگی میکنم هیچ سودی نداره و شکوفایی شخصیت انسانی صورت نمیگیره فقط حیوانی زندگی میکنم
نمیدونم دوس دارم یه جور زندگی کنم که بتونم ازین حالتی که هستم در بیام خیلی حال نمیکنم با خودم
روحیه ام داغونه با هیچکی نمیجوشم از همه بدم میاد با هیچکس خوش اخلاق نیستم فقط دلم میخواد ضد حال بزنم دلم نمیخواد کسی شاد باشه کارای دیگران واسم مهم تره تا کارای خودم چمیدونم چه گهی شدم اه اعصابم داغونه
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت
(حافـــــــظ)

گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و وقت خوش
تقریبا 1 ساعته که از شهرستان اومدم
دیروز و دیشب بهم خوش گذشت تقریبا صبحم عالی بود اما بعد از ظهرش حالم گرفته شد ....
علی رغم اینکه فکر میکردم بهم خوش نمیگذره اما خوب بود بد نبود
دیروز از اینجا حرکت کردیم و رفتیم و رسیدیم شهرستان اونجا اولش رفتم مغازه ی داییم و بعدش هم با داییم و پسر خالم رفتیم خونه ی مادر بزرگم
اونجا ابتداعا شام خوردیم و بعدش بعدشم اومدیم توی حال (سالن نشیمن) اونجا وسایل و خوراکی های شب یلدا رو اوردیم و تناول کردیم و بعدشم خواب
صبحشم رفتیم مغازه دایی و دوتا از خاله هام اومدن دیدمشون و روبوسی کردیم چون چند وقت ندیده بودمشون گفتم دماغم خوب بزرگ شده اونام گفتن اره عجب دماغی داری و چه رشد کرده و بنازم برج ایفل و ازین بحثا و رفتن
ظهرم ناهار و بعدشم رفتم پیش بابام و داداش کوچولوم و بازی با داداشم و بعدش رفتیم باغ بابام میوه چیدیم واسه خودمون
میوه چیدیم و تموم شد راه افتادیم که بیایم شیراز تو جاده ساعت 16:40 حرکت کردیم و جاده تقریبا شلوغ بود و من پشت فرمون بودم , پلیس راه جامونو عوض کردیم و دو جای دیگه هم با مامانم جامونو عوض کردیم تا رسیدیم شیراز نزدیکای شیراز که جامونو عوض کردیم گوشی مامانم افتاد و ما نفهمیدیم
تو جاده سرعتم همش 120 تا بود و حسابی کیف بردم اگه گواهی نامه داشتم که رحم نمیکردم اینم مامانم نذاشت بیشتر برم
خلاصه اومدیم خونه و دیدیم گوشی مامانم نیست و حسابی سرم خراب شد و بد و بیرا گفتن و ریدن به حال من
بعدشم رفتیم دم پلیس راه گوشیو برداشتیم و اومدیم
رفتم حموم و چنتا نوک زدم به زمین(نماز)
نوک های قضامم خوندم
جالب اینجاس که دنیا نابود نشد راحت شیم 
خلاصه خوب بود
دیشب یه چیزی فهمیدم که خیلیا کنارمون هستن که ما ارزششونو نمیدونیم و ساده از کنار وجود پاکشون میگذریم و نمیدونیم چه سرمایه هایی هستن(مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله هام و حتی خیلی از اقوام پدرم)
همشون خوب و مهربونن ولی من لیاقت ندارم باهاشون دم خور باشم
از بی کفایتیمه

سلـــام ساعتای کم و بیش مونده به شب یلدا و پایان فصل پاییز و شروع فصل تازه ای از زندگی...
منم مثه خیلیای دیگه که تنهان تنها میمونم تا وقتی که اجل من برسه و زودتر به حول و قوه ی الهی منو برداره و اینجایی که الان هستم نباشم
جایی در یاس و نا امیدی در ژرفای تنهایی گوشه گیر و ازرده دل و خسته ارام گرفتم
اما زندگی در جریانه درسته شیوه ی من غلطه اما خدا هست و این واسه ادامه دادن راه زجر و سختی و پیمودن این زندگی که یقینا سگ هم نداره کافیه
سپاس خدای عزوجل را که همچین کسایی مثه منو افرید تا درس عبرتی بشم واسه بقیه ی مردم دنیا
امروز به مهرسا هم گفتم که دیگه اس نده و زنگ نزنه اخه با این روحیه ی داغونی که من دارم هیشکی خوش بهش نمیگذره از بودن با من
پس به همه ی کسایی که بودم گفتن برن تا خودم باشم و خودم
کسی ازم ناراحتی به دل نگیره بهتره تا بخواد ناراحت بشه و بره اینم اخریش بود
الانم مامانم اومد و منو برد که بریم شهرستان
اصلا حالشو ندارم اما باید برم وای چی بگم
شب هجر است مرگ خویش خواهم از خدا امشب
اجل روزی چو سویم خواه امد گو بیا امشب
چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا
بیا بنشین که خواهم جان سپرد امروز یا امشب
یلداتون بازم مبارک

که خود روح القدس گوید به بسم الله مجریها
سلام و وقت خوش
خوبین خوشین سلامتین؟ممنون منم خوبم الحمدلله امروزم مثه روزای دیگه گذشت و کم کم داریم با پاییز خداحافظی میکنیم و فصل زیبای زمستان لحظه به لحظه بهمون نزدیک تر میشه
شب یلداتون پیشاپیش مبارک باشه امیدوارم لحظه های شادی رو در طولانی ترین شب سال سپری کنین و خنده مهمون لبای قشنگتون باشه
دیروز که مامان بزرگم همراه با داییم اومدن و منم همراه مامانم باهاشون رفتیم بیمارستان ...
من رفتم کتاب های همین ترممو بخرم که گرفتم و 11 تا کتاب شد که سه تاشو هم داشتم و باید تا 18 ام همین ماه دی همشو بخونم و واسه امتحان اماده بشم پس راه سختی پیش رو دارم
بعدشم رفتیم و مامان بزرگم اینارو برداشتیم و اومدیم خونه شبشم رفتم باشگاه و مربی گفت مدارک بیارین دان 2 بگیرین و تمرین و ازین غلطا و اومدیم خونه
امروزم داییم اینا رفتن شهرستان و منم نت بودم ظهر تا حالا که نیم ساعت پیش رفیقام یه سر اومدن و رفتن
یه خبر تو اخبار شنیدم که یه خانوم 20 ساله بعد از ترکیدن لوله ی خونه واسه بستن کنتور میره تو حیاط که کنتور رو ببنده اما حیاط شکاف برمیداره و زمین دهن باز میکنه و اونو میبلعه و حس مرگ تو چنین وضعی خیلی سخته و وصف ناپذیر یه جوری بخوای حسش کنی فک کن داری راه میری و یه چاه یا شکاف باز میشه و 50 متر زیر پات خالی بشه و سر میخوری میری زیر زمین و توی اب غوطه ور میشی لحظاتی که مرگ رو جلوی چشات میبینی وقتی که تموم کارایی که کردی تو ذهنت نقش میبنده و میدونی دیگه هیچ فرصتی واسه جبران نمونده واست و باید بری
واقعا لحظه ی سختیه
اما اینجا لحظات خوبی سپری نمیکنم بعضی چیزارو نمیشه بیان کرد باید تو قبرستان سینه دفنش کنی و دم نزنی انگار نه انگار که چیزی شده و خودتو به بیخیالی بزنی الان همون لحظه هاس واسه من
یه اتفاق دیگه اینکه یه دختر اس داد دیشب گفت من سمر هستم شماره دادی و فلان و امان اولش فک کرد من دخترم اما بعدش دید پسرم دوست شد باهام اما امروز اس داد گفت من دوس دارم باهات دوس باشم اما اگه بابام بفهمه به معنای واقعی کلمه منو میکشه منم گفتم پس دوست نشو گفت یه خواهش شمارمو پاک کن تو گوشیت گفتم چشم و خداحافظی کرد و رفت
منم پا گیرش نشدم به فلورا هم گفتم دیگه نه اس بده نه زنگ بزن چون من لایقت نیستم و اونم تا الان خبری ازش نیست
حال و روز خوبی ندارم زیاد عصبی ام گوشه گیرم با کسی زیاد کار ندارم مامانمم میگه بیا واسه شب یلدا بریم شهرستان من میگم نمیام اما میدونم بالاجبار باید برم بـــــــاید برم
و اصلا خوشم نمیاد برم
اما چیکار کنم که توقع دارن فکرای خارجی میکنن واسه خودشون میگن رفته شیراز اصلیت خودشو فراموش کرده دیگه ما که اقوامشیم هم نمیشناسه
ایراد من اینه که همه رو تو حالت ایده ال میخوام دوس دارم همه خوب باشن اما نمیتونم بپذیرم کسی نقصی داره و نمیتونم عیبشو نادیده بگیرم
امیدوارم من درست بشم چون معمولا جامعه قابل تغییر نیست و اون ما هستیم که باید خودمونو تغییر بدیم
فک کنم دلیل تضادی که تو وجودم شکل گرفته متضاد بودن ارزش های دینی با فرهنگ جامعه اس و من سعی کردم بر اساس ارزش دینی زندگی کنم نه فرهنگ جامعه , درسته تو عمل موفق به پیاده کردن ارزش های دینی نبودم اما فکرم این بوده و تغییر عقاید ممکنه اما سخته
بازم یلداتون مبارک

البته ما ازین چیزای خوب خوب نداریم عکسشو گذاشتیم دلمون نگیره
خدایا شکرت ممنونم
رودکـــــــی