بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و وقت خوش
دیروز صبح که رفتم ارایشگاه و شهریه ریختم حساب بعدشم اومدم خونه تو نت بودم تا 3 بعدش هم خوابیدم تا 7 بعدشم کامپیوتر بهدشم گذشت تا 10 شروع کردم خوندن خوندم تا 3 بعدش خوابیدم تا 6 صبح و بعدشم رفتم ترمینال و دانشگاه
اونجا رفتم باو عجب استقبال خفنی بود ینی معرکه بود بعد از 5 ماه رفتم همه اومدن سلام و احوال پرسی و ازین بحثا هی میپرسیدن پات چطوره چطور تصادف کردی الان خوبی چرا تصادف کردی دلیلش چی بود کی خوبه خوب میشی و ازین حرفا اصن قل قله بوذ یه وضی بیا و ببین
ولی خوشحال نشین که اصلا هیچکدوم ازین خبرا نبود فقط دو نفر اومدن بهم دست دادن سلام کردن و رفتن حتی نپرسیدن خرت به چند
پسرا یه سلامی میکردن گه گاهی دخترا رو نبودی ببینی که اصلا نای دیدن منو هم نداشتن
البته نا گفته نماند من خودم مثه بوف میمونم همون حیوون خوشکله هستا مثه همون هستم نه سلامی میکنم نه علیکی نه بوقی نه چیزی چون بخدا خیلی کم رو هستم خیلی زیاد شاید ازین جا معلوم نباشه اما خیلی کم رو ام
امروز با رضا رفته بودیم ارسنجون دانشگاه اونم یه تیپ خلویی زده بود و منم تیپ رسمی ینی دو تا تیپ متضاد هم بودیم
رئیس دانشگاه دیدتم سلام علیک میکنیم از تیپ رضا تعجب کرده بود اصن یه وضی 
بعد از یکی از دخترایی که معیارش خیلی با علاقه ی من تطابق داره روبرو شدم و من از ترم 1 ازین خوشم میومد
ولی امروز دیدمش مثه روز اول بود تا حالا یه کلمه هم باش حرف نزدم میترسم برم جلو حرف بزنم میترسم مسخرم کنه یا از من خوشش نیاد و ازین حرفا دیگه
معیاراش ایناس نجابت در حدی که نگاش تو چش یه نامحرم نمیافته به مدت طولانی
حجاب اصن در سطح تیم ملی خلاصه اونیه که من خوشم میاد ولی ازدواج با این یه فرض محاله کسی با شرایط منو کی قبول داره و قبول میکنه
جواب:هیچ ادم عاقلی این را قبول نمیکند
بعدشم اومدیم شیراز با رضا و من اومدم نت و خوابیدم بعدش و بعدشم نت و بعدشم نت هنوزم نت
ولی خداییش خیلی فاسد شدم و داغون اصن یه حرفایی میزنم تو چت که وقتی عاقل میشم میگم تو دیگه چه خری هستی نکبت با مردم درست حرف بزن تا تقی به توقی میخوره میره سراغ بحثی که نباید بره خداییش سخته با جنس مخالف چت کنی و منحرف نشی
دم اونایی که چت میکنن و همیشه سالمن گرم نفس دشمناشونم کم
مردن به مولاخیلی وجود میخواد چت کنی و سالم بمونی
اصن چت خودش منبا کوچکی از فسادای ثانویس که ادمای خری مثه من میرن دنبالش به نظر من چت اصلا سالم و خوب نی
خلاصه با دانی چت میکنم با مهسان چت میکنم با یاسی چت میکنم ج چت میرم فانوس میرم یاهو هستم با فرزاد و خلیل چت میکنم و خلاصه همش میچتم
و هر روز هم بدتر از دیروز (وضع من)
اما بازم شکرش خدا رو
دیروز رضا گفت دریا بهم زنگ زده گفته نامزدی کردم و ازین حرفا
عذت زیاد وقت خوش

اینم نمونه ای از ابراز ترادت به امام حسین واسه من که جالب بود حرکتشون
به خودشون قلاده بستن و ادعای سگ بودن میکنن که من چندین جا هم شنیدم کار درستی نیست
البته خدا عالمه من چرا بخوام قضاوت کنم

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و وقت خوش
اصلا خوب نیستم فردا امتحان دارم که نمیخوام برم بدم پس فردا دوتا امتحان دارم که از اون دوتا یکیشو نمیخوام برم بدم و اینکه هنوز شهریه ام رو نریختم حساب که کارت ورود به جلسه گیرم نمیاد وخلاصه خوب نیست اوضام
همش دعوا همش درگیری خو اینم شد زندگی حالا این حرف شما درست که میگین هرچی بیشتر ناامید باشی و ساز مخالف بزنی بیشتر تو هچل فرو میری و اوضاع بدتر میشه
خو الان منی که امتحان دارم چطور با اعصاب داغون درس بخونم مسئولین رسیدگی کنن لطفا
بابام اومده از شهرستان و به طور کاملا تخصصی به اعصاب من و دیگر دوستان گند زده اونوقتم نمره ات کم میشه میگن چرا درس نمیخونی چرا اینجوری مگه عاشقی نکنه معتاد شدی و هزارتا انگ و برچسب بهم میچسبونن اصلا یه لحظه هم به فکرشون خطور نمیکنه شاید خدایی نکرده مشکل از اونا هم باشه اصن یه وضی
الانم نق و نوقشون سر منه بعدش میبینم دارن خوش و بش میکنن نمیدونم بخدا اینا دیگه چجورشن
ینی منو دیوونه کردن رفته همینه همینه که من دیوونه ام
همه هم ازم فراری
خلاصه جونم واستون بگه البته خوبه بدونین جونی نمونده
اینم نشد دوران جوونی که همه لذتشو میبرن اینم نشد دانشجو که همه عشقشو میکنن اینم نشد خانواده که همه مشکلشونو دردشونو غمشونو اونجا حل میکنن
اینجا من هستم و خودم کسی همیار کسی نیست و منم به ناچار و بالاجبار دستم جلو غریبه دراز میکنم و پیشنهاد دوستی به این و اون میدم که البته اونام طبق تفاهم نامه ای که با خونواده و کائنات بستن علیه منن و مدام نیش ضدحالیشونو تو من خالی میکنن البته ناگفته نماند که منم نیش زن خوبی ام...
150 صفحه کتاب کلا عربی و ازین بحثای قلنبه سلنبه و خفن مونده رو زمین و 1 روز وقت و اعصاب داغون
راستی از یه دخترم خوشم اومده خیلی زیاد ولی شرایط من با اون اصلا جور نیست که بخوام درمورد مسائل فراتر از دوستی و عشق و اینا بحث کنیم و اونم اصلا و ابدا از من خوشش نمیاد و همش بهم ضد حال میزنه از بچه های چته و اینکه دختر خوبیه خدا واسه مامان باباش نگهش داره فکر بد هم نکنین خوشم اومده همین نیاین بگین فلان و بسان و ازین بحثاها دارم احساسشو که تو دلمه سرکوب میکنم که یه موقع مشکل ساز نشه
هه خوش باشین و خرم
به جهان خرم از انم که جهان خرم ازوست...
وقت خوش
توروخدا اگه یه وقت دعایی کردین نمازی خوندین مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنین ممنون میشم


یه دنیا شادی رو واستون ارزو میکنم برا همه ایرانیای گل و دوست داشتنی که ساده هستن اما ادعای زرنگی دارن همینشون اونارو با مزه میکنه
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان عشقم تنها ماجرای عاشقیه من بدبخت...
سال 89 برج ابان
به گوشیم اس داد و چنتا سوال ازم پرسید منم تموم جواباشو درست دادم ینی راست گفتم
اونم کف بر شد که چرا من همه اشو راست گفتم بعدش گفت من اشنا هستم
و ادرس اقوامیشو داد
منم گفتم اوکی
بعد ازم خواهش کرد برم شهرستان دیدنش یادمه ماه رمضان بود رفتم اونجا
19 ام شب احیا بود
البته ظهرش دیدمش یه دختر خیلی زیبا البته کمی لاغر چشای سبز و خلاصه خوب بود
از سر من زیاد بود
من و اون ظهر همراه بابام رفتیم بیرون واسه اینکه شارژ ایرانسل بگیریم تو کوچه قدم میزدیم که بابام جلوتر از من و اون رفت من سرم پایین بود و حرف نمیزدم دستمو گرفت و یه جورایی یواشکی نگام کرد گفت تو وقتی که اس ام اس میدی اینقد خجالتی نیستی چرا حرف نمیزنی گفتم کم رو ام
خلاصه برگشتیم خونه و اون رفت
شب شد ساعت 12 و اینا بود داشتیم اس میدادیم که گفتم بیا خونه میخوام ببینمت
اومد منم رفتم درو باز کردم اومد داخل شب احیا بود و اون خونه ای که احیا برگزار شده بود نزدیک
من بوسش کردم و بغلش کردم البته همش من مقصر بودم نه اون
فرداشم رفتیم بیرون روز بعدش من اومدم شیراز زنگ زد گریه کرد که چرا رفتی
روز قبلش هم که بیرون بودیم واسم گریه کرد
یه احساس بهم دست داد اون موقع به خودم گفتم اینی که واسه من گریه میکنه چقد پاک و معصومه من باید واسش همه کاری کنم تا اون از من راضی باشه
هر روز زنگ میزدم بهش اس میدادیم قربون صدقش میرفتم ماهی یه بارم میرفتم شهرستان دیدنش
3 ماه با هم بودیم سر مشکلاتی که از جانب من بود و گناهایی که انجام میدادم اون گذاشت و رفت
3 ماه بعد کار من شده بود زنگ زدن و اس دادن و التماس کردن واسه برگشتن اون
اما فایده ای نداشت
یه روز با رفیقم رضا بیروون بودیم دید من حالم خرابه پرسید چی شده گفتم اینطوره گفتم شمارشو بگیر یه زنگ بزن باهاش صحبت کن ببین چرا جوابمو نمیده
خلاصه رضا زنگ زد بهش
یه 1 هفته گذشت رضا بم گفت فعلا ز نزن منم ز نزدم یه هفته گذشت رضا گفت برات برش گردوندم منم پریدم تو بغل رضا بوسش کردم هزارتا قربون صدقه رفتم واسش (البته نمیدونستم دریا واسه اینکه پیش من برگرده واسه رضا شرط گذاسته بود که باید بیای فسا ببینمت تا من برگردم پیش مهران)
یه شارژ خریدم واسه دریا اونم جواب داد
یه بار دریا با رضا که اون موقع داداش و خواهر بودن به اصطلاح با هم برنامه ریزی کردن که منو امتحان کنن من نمیدونستم امتحانه دریا گفت من یه تابلو سفارش دادم 200 هزار تومن باید برام اینقدر جور کنی تا ابرومو نبره وگرنه میره به بابام میگه و بابام منو میکشه منم نمیدونستم 200 هزار تومنو از کجا بیارم من تا حالا 200 هزارتومنو یه جا ندیده بودم رفتم به رضا که اون موقع محرم اسرارم بود گفتم اینطوره اونم گفت که باید براش جور کنی رضا گفت من پول ندارم اما میتونم واست جورش کنم
خلاصه گذشت و گذشت
این ماجرا هم خودشون گفتم میخواستیم امتحانت کنیم اما تو رد شدی
یه بار دیگه رضا یه سیمکارت واسه دریا خرید گفت با اون به من زتگ بزنه و منو امتحان کنه
منم نه گذاشتم نه برداشتم به شماره ی جدیده که زنگ زده بود گفتم اگه میخوای با هم باشیم
باید بیای باهام سکس کنی تا باهات باشم اونم قبول کرد منم میخواستم اون بره واسه همین هرچی از دهنم در اومد بارش کردم بعدش گفت اون شماره من بودم
بهم تهمت دوستی زدن (روششون این بود که منو بی لیاقت نشون بدن تا بتونن با هم باشن)
عید سال 90 شد رفتم دیدن دریا اومده بودن شیراز با رضا رفتم
هی بهش میگفتم بیا با هم قدم بزنیم میگفت نمیام داداشم گفته به هم دست نزنین
یاد اوریش داره اذیتم میکنه
خلاصه
با هم حرف زدیم اون روز با من خوب نبود و منم باهاش قهر کردم زنگ زد دریا گفت چرا اینجور رفتار میکنی من بخاطر تو اومدم شیراز و ازین بحثا
این ماجرام تموم شد
شد روز 13 اردیبهشت بعد از ظهر بود دریا زنگ زد گفت من عاشق رضا هستم نمیخوام تو زندگیم باشی منم کاردم میزدی خونم در نمیومد رضا هم زنگ زد همینو گفت خلاصه من با رضا دوام شد
یه بار خواستیم همو بزنیم که دوستام نزاشتن اما دعوای لفظیه شدیدی کردیم
من باهاش قهر بودم هم رضا هم دریا
ماه ها گریه میکردم افسرده شده بودم
و الانم که نا امیدم واسه همونه
از اون موقع به بعد 4 بار قرص خوردم تا بمیرم اما هیچکدومش مثه ادم ولم نخوردم تا تموم کنم
همشون حالمو بد میکردن فقط اخریشم مال همین 4 ماه پیش بود 40 تا خوردم تیغ زدم دستمو
خوابیدم اما یه اس دادم به رضا توش اسم دریا رو اوردم رضا فهمید دارم خودمو کشتم
اومد خونمون درو شکست نزاشت من بخوابم من یه دوش گرفتم با هم سوار موتور شدیم رفتیم بیروون تو راه من پشت موتور بودم تصادف کردیم ساق پای من شکست 10 روز بستری بودم بعدشم مرخص شدم اینم عکس پامه بعد از عمل ولی رنگیه

و از اون موقع خونه نشینم
همین
شاید بگن خودکشی واسه چی؟
چون از زندگیم راضی نبودم چون اونو میخواستم البته جریان خودکشیه اخرم از اینجا شروع شد که زنگ زد دریا حالمو پرسید منم جواب دادم اما خشک و سرد بعدش یه عکس تو گوشیه رضا بود که خیلی شبیه دریا بود من اون عکسو دیدم حالم بد شد تموم خاطرات خوبم زنده شد و دیگه نفهمیدم چی شد
البته امروز صبح زنگ زدم به خط قدیمیش دیدم روشنه یه نفر برداشت(مامانش) دیدم حرف نمیزنه
5 دقه بعد ز زد گفت چیه چرا زنگ میزنی گفتم میخواستم احوالتو بپرسم گفت من داغونم مگه واسه تو فرق میکنه گفتم چرا داغونی گفت به خودم ربط داره گفتم چه رشته ای رفتی گفت به خودم ربط داره
بعدشم خطشو خاموش کرد
با رضا که دوست جون جونی هستیم الان هم باشگاهی هستیم
البته رابطه ی رضا با دریا تموم شد اونم رفت خواستگاری و نخواستن با هم باشن
اینم همون عکسس که گفتم شبیه دریاس

شکر خدا انشاالله همه موفق و موید باشن مخصوصا اون که هنوزم باهام بد اخلاقه
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و وقت بر شما خوش
ممنون منم خوبم شکر خدا...
دیروز که 14 ام بود بعد از ظهر جایی نرفتم تا جایی که یادم میاد دقیق یادم نی اما امروز صبح رفتم تعمیر گاه تا ماشینی که مامان خریده تا بده دست راننده تا اون راننده بتونه روش کارکنه رو درست کنیم و تاظهر گیر بودیم البته اربعین هم بود و کلا شلوغ نبود خیابونا منم صدای اهنگو برده بودم بالا خعلی حال داد اما دلم شاد نبود
دیگه خدمت شما عارض باشم که اومدم خونه و ناهار زدم بعدشم اومدم بالا نماز خوندم اما قبل از نماز سارا زنگ زد و اولشو اینطور شروع کرد که با فحش خواب اور چطوری منم نمیدونستم چی شده منو میبینی اینطور بودم اون موقع 
بعدش گفت چرا شماره ی منو دادی به رضا که داره الانفرت و فرت زنگ میزنه خلاصه بحث و جدل تا اینکه یکم فروکش کرد عصبانیتش و گفت خودم حال این پسره رضا رو میگیرم و خداحافظی و قطع کرد
بعد از چنددقه اس دادم که سارا جان ببین بعد از 4 روز زنگ زدی داری بهم بد و بیرا میگی خب یه اتفاقی افتاده , من همینم که میبینی میخوای بخواه نمیخوای میرم
اون نوشت :تو شمارمو دادی بهش . درضمن بعد از 4 روز نبوده و دو روز بوده .من میخوام روم تعصب داشته باشی میتونی بمون اگر نه برو کدومش.
من نوشتم :من سیب زمینی ام تا این حد;تو انتخاب کن.
نوشت:پس بای فور اورbye for ever
نوشتم:بای فقط حلالم کن اگر میدونی حقی گردنم داری خوشحال میشم بگی ادای دین کنم.
نوشت: هه نه حقی نی .فقط به اون ت...می بگو دیگه نزنگه همین,خوش باشی
نوشتم:نوشتم یه سر برو اینجا و ادرس همین وبلاگو دادم بهش ادامه دادم که کاش قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنیم چند قدم با کفش های او راه میرفتیم ... منو ببخش اگه اونی که میخواستی نبودم شرمنده ام تو خوب بودی وخوب خواهی موند... بازم عذر میخوام حلالم کن از ته دل ببخشید که لایق خوبی هات نبودم
نوشت:من تورو انتخاب کردم گفتم هر طور باشی بات راه میام تا از دستت ندم کاش ... بیخی تو هم منو حلال کن بای
وقصه تموم شد
البته هم به خاطر خودم بش گفتم بره هم خودش چون من کسی نیستم که کسی در کنار من احساس شادابی و نشاط کنه تو چت روم خوب وشخی میکنم اما تو خونه و دوستی ادم ساکت و گوشه گیری ام و خوش نداشتم اونم با من بمونه و خاطرات بد بشم واسش
بعدشم نت بودم تا 5 که دوستم اومد دنبالم رفتیم پینگ پنگ اومدم خونه شام خوردم 1ساعت خوابیدم تا دوستم بیاد بشینیم درس بخونیم
ساعت 11 رفیقم اومد بازی کردیم باهم (فوتبال پی سی)بعدشم اون خوابید و من اومدم نت حالا اون داره خرپف میکنه منم تلق تولوق کیبرد درمیارم البته صداشو
فعلا خوش باشید که ما ضدحالیم
بی ثمر ترین روز ما روزیست که نخندیده باشیم

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تا دمی بیاساییم زین حجاب جسمانی
عذت زیاد
بسم الله الرحمن الرحیم
بازم گناه ولی دیگه توضیحش نمیدم خودمم خسته شدم الان میشه 4 روز پشت سر هم گناه ...
درسم نخوندم و کلا الان دپرسم و ضد حال و میخوام برم بخوابم تا کمی ازین دنیا و ادماش و مخصوصا خودم راحت باشم تا فکرم به هیچ چیز مشغول نباشه دلم میخواد بخوابم تا چند روز خواب باشم اصلا بیدار نشم خیلی خوبه اصلا حال میده هیچی ازین دنیا رو نفهمی تو یه حال و هوای دیگه واسه خودت خوشی کنی و عشق و صفا چیزت تو این دنیا باشه خوش ندارم زنده باشم بخدا
این چه زندگی ایه این چه خداییه خو چرا منو برنمیداره پیش خودش چه فکری میکنه منو چی دیده چرا گذاشته من هنوز که هنوزه زنده باشم و الواتی و عیاشی کنم و اون ساکت باشه حیف که خداس وگرنه هرچی تو دهنم میومد خالی میکردم
من
3 ماه پیش تصادف کردم با سر اومدم زمین سرم زخم شد خو چرا همون موقع منو بر نداشت گذاشته تو این دنیا زجر بکشم اونم اون دنیا واسه خودش گناه بنویسه و پرونده ی مارو قطور تر کنه ایشششش
زندگی ای که توش خونواده نباشه دل خوشی نباشه ادم خوب نباشه هیچ چی سر جاش نباشه میشه بش گفت زندگی
همون سگ رو تصور کنی غذاش سر جاشه وظیفه ی نگهبانیشو انجام میده و خور و خوابشم مرتبه مثه من نیس که اونم داره بهتر من زندگی میکنه و من ....
تو راهی ام که یه سومش گذشته و خوشی توش نبوده دلمونم به اون بالایی خوشه ,نا و توان تلاشم نداریم راستشو میگم حال ندارم وضعو تغییر بدم و تقاضای معجزه دارم خو خدا اگه میبینی من نمیتونم تغییر بدم تو تغییر اساسی بده تا ما واسه یه بارم شده عظمتتو با چشامون ببینیم
بعد از ظهر تو این فک بودم یه پنجی قرص بزنم بخوابم تا راحت شم اما دیدم قبلا هم ازین غلطا کردم و هیچی نشدم چه برسه به اینکه بمیرم و راحت شم
مرگ هم شده یه ارزوی دست نیافتنی که واسش باید به خدا اصرار کنی تا شاید ادمو برداره
هیچ اجر و قربی پیشش ندارم که وضعمو همینجور راکد گذاشته و اصلا و ابدا توجه نمیکنه البته لیاقتم هم همینقدره بیشتر نیس
خدایــــــــــــــــــا کم اوردم میشنوی یا ...
وقت خوش تا فردایی بدتر ازین چیزی که الان هست...

هرجور طالبی باش راحت و بی خیال بهتره نه؟؟؟؟
چه میدونم چی درسته کدوم غلطه
بسم الله الرحمن الرحیم
شب شما خوش و لحظه هاتون رنگی وشاد انشاالله
خوبین خوشین سلامتین
شکر خدا انشاالله همه خوب باشن
من که طبق روال همیشه که ناامیدم و ناراحت و دلخوشی به خودم ندارم تا بخوام راضی باشم ازین زندگی
چرا؟
چون بازم گناه زدم به بدن و حسابی از چرتکه ی خوبان و بندگان خدا دورشدم و دارم فاسد و فاسق میشم
چی بگم ازین دنیا که نگفتنش بهتره
ادم پست که شاخ و دم نداره اینا یکیش من حالا به هرکی بگی من اینجورم میگه نههههه ببین چه پسر خوبیه چه اروم و صادقه اصلا لنگه نداره نمیدونن من یه موجودیم که دو نداره
سارا رفت مشهد و گفت زنگ نزن و اس نده دیروزم ز زد 15 مین صحبت کردیم و ازین بحثا که اصلا خوب نبود
پریشب که خواستم با علی و رضا دوستام بریم پارک که بابام ازشهرستان اومد و من رفتم دنبالش و برش داشتم اومدیم خونه البته با هزااااااااااااار جور اعصاب خوردی و جر و بحث که هردوطرف قضیه سر من خالی میکردن بلکه فرجی از جانب من صورت بگیره
اومدیم خونه و شام و ازین بحثا ...
خوابیدیم و منم خوابیدم پیش مامان اینا ولی مگه ادم خواب میرفت صدایخروپف بابام تا هفتا خونه اونورتر میرفت ولی خودش بایه ارامش خاصی خوابیده بود و اصلا راحتی و اسایش تو وجودش موج میزد اصلا یه وضعی
به چهره ی بابام که خیره شدم دیدم گرد پیری روی چهرش نشسته و دلم سوخت
گوهرایی تو زندگی ماها هستن که قدرشو نمیدونیم وباید مراقب قلب نازکشون باشیم
اخه اونا سرشار از نگرانی و دلهره هستن و وقتی به ما جوونای احمق یه نصیحتی میکنن ما با پرخاشگری بهشون جواب میدیم و ضربه ای محکم به دل نازکشون میزنیم و اونا با بزرگواری هرچه تمام تر به روی خودشون نمیارن
پدر و مادر واژه ی بزرگیست و متاسفانه معناشو هنوز درک نکردیم...
شکر خدا...
صبحم بابامو رسوندم رفت شهرستان و منم اومدم خونه
ظهر گناه و بعد از ظهر بیرون با رضا و علی و حمید رفتیم پارک ازادی و بازی کردیم و خندیدن و منم گوشه هاش میخندیدم نماز مغرب و عشا رو نه دیروز خوندم نه امروز
بعدش داشتیم بر میگشتیم خونه که بحث داشتن دوست دختر و ازین مسائل پیش اومد
یکی از دوستان به این موضوع اشاره کرد که قبل از ازدواج باید با چندتا دختر رابطه نزدیک و شاید جنسی وشایدم نه دقیق نفهمیدم , داشت که منظورش بیشتر رابطه ی فیس تو فیس و رودر رو بود دلیلشم این بود که واسه رابطهی اخر که ازدواج هست تجربه کسب کنی
یکی از دوستای دیگم گفت نه نباید رابطه داشته باشی چون رابطه ی با همسرت به دلیل تعدد رابطه ی قبلی سرد میشه و خوب نیست میگفت زنت دیگه واست طراوت نداره و راضیت نمیکنه
من خودم یه جورایی بینابین قبول دارم ینی یه رابطه هایی کم و بیش داشته باشی اما نه با احساسات قوی که نتونی ازش جداشی اگه رابطه ی جنسی هم باشه بد نیست البته در چهار چوب اسلام که صیغه رو حلال دونسته اما هنوز دل خودم راضی نیست اینکارارو که تا حدی میدونم درسته رو انجام بدم و هنوز به صحت وسقمش پی نبردم
اما درکل زن و مرد برای هم افریده شدن واسه ارامش همدیگه تا مایه ی تکامل هم بشن و رشد وشکوفایی صورت بگیره
امیدوارم همه اونیو که لایقشن به دست بیارن
متاسفانه شرایط ازدواج الان مثه اون قدیما و اون چیزایی که نقل قول میشه نیست تا منه جوون بتونم راحت ازدواج کنم دغدغه های فکریم ازاد شه بتونم رشد و شکوفایی که مدنظرم هست برسم
دخترا پسرای همه چیز تموم میخوان خونه ماشینو مادیات از خود فرد مهمتر شده اخه چشم و همچشمی زیاد شده شاید اینطور فکر میکنن که میخوان با خونه و ماشین زندگی کنن تا با شوهرشون
پسرای این دوره هم خودشون اهل همه کثافت کارین و چشم چرونی و فلان و بسان انتظار دارن دختری گیرشون بیاد صادق چادری ومحجبه و خلاصه همه چیز تموم
البته من خیلی کلینگاه کردم و میدونم خیلی زیاد استثنا وجود داره
دختر پسرای قدیم فقط عشق واسشون مهم بود و بس پسرا کاری بودن و سرکار میرفتن و خرج و برج خونواده رو در میاوردن دخترا هم تا مجرد بودن کمک حال مامانشون کارای خونه رو انجام میدادن تا وقتی موقع ازدواجشون میشد همه چیز تموم و پخته میشدن
اما پسره امروز تا سن 25 سالگی هنوز دستش تو جیب باباشه دختره هم همینطور از بس جلوش گذاشتن و برداشتن چیزی از خونه داری نمیدونه اداب همسر داری رو بلد نیست خلاصه بگم پسر دخترای امروزی از نظر من خیلی کم توان تر از نسل قدیمشونن
شرایط سخته و گناه و فساد هم همه جوره فراهمه و اینترنت و ماهواره هم مسهل کننده ی راه تباهی نسل ماست خدا به فریادمون برسه
یا علی شب خوش

ستایش باد ایزد توانا را ... ربطی نداشت اما ستایش وظیفه ی ماست و خوبه گه گاهی از ته دلمون صداش کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام انکه منو افرید تا واسش نا سپاسی کنم و گناه انجام بدم و اون اینهمه بزرگ باشه که هیچی به روی خودش نیاره و کرم و لطفش و عذتش بهش اجازه نده تا منه سیاه رو رو بر ملا کنه
شکر که هنوزم نفسی هست و میاد و میره تا ما به لطفش چشم بدوزیم و امید داشته باشیم که یه روزی یه جایی دست رحمتشو به سرمون بکشه و قلم عفو به گناهامون ...
بازم گناه و گناه و گناه و پروژه ی گناه گمونم تمومی نداره و باید مدام تکرار مکررات بشه تا بالاخره بشیم یه مهره ی سوخته اما اما اما ایندفعه متفاوت تر بود با دفعه های دیگه ...
همیشه من تنها گناه میکردم اما این بار با همکاری و همیاری سارا دختر معهود این کار انجام شد و خاطره ی بد دیگری رو هم تو ذهن خودم و هم تو دفتر الهی کشیدم که نقطه ی عطفی واسه ننگ و بی ابرویی منه
میدونی سرنوشت من اینجور چیزی شده الان حس میکنم که با وجود اینکه میدونم و علم دارم به اینکه دوستی من و این دختر اصلا واسم نفع نداره و میدونم و میدونم و میدونم بازم دارم راه بیراهمو ادامه میدم چرا؟؟؟
چون دوست دارم چون منحرفم چون خودمم از گناه خوشم میاد چون باور ندارم که خدا منو میبینه چون بهش ایمان راستین ندارم چون نمیدونم کی هستم چون هنوز با وجود گذشت 20 سال از عمر ننگینم خودمو پیدا نکردم چون نادونم ...
اما خدا دری داره به اسم در توبه که هرکس از اون در بگذره گناهاش بخشیده میشه ولی من این درو کردم بازیچه هی میرم هی میام این در خراب شده دیگه لولا نداره دیگه قابل گذر نیست و به قول معروف چوب خطم پر شده و باید راه دیگه ای و انتخاب کرد یا ساز دیگر ساز کرد
یه جاهایی واقعا دل خور میشم از خودم از کارایی که میکنم اخه ببین ادم دوستای خوب داشته باشه خدای مهربون داشته باشه بابا و مامانی که به فکرمن هرچی هم باشن بازم خاطر منو میخوان اما من یه پسر پست و فرومایه که رو تموم نعمتایی که خدا بهش ارزانی داشته پا میزاره و میره انگار نه انگار که این همه چیز دست به دست هم دادن تا من اینجایی باشم که الان هستم اما قدر اینارو نمیدونم دارم گند میزنم همش اصلا خوب عمل نمیکنم
اما خدارو شکر میگم که هنوزم شاید به اندازه ی یه سر سوزن منو قبول داره شایــــــــــــــد
یا خدا منو نجات بده از ظلالت و گمراهی که درونش هستم تا شاید روزی جزء بنده هات باشم میدونم هیچ وقت جزؤ رستگاران و پرهیز کاران نمیشم اما همون که یه بنده ی معمولی هم باشم ارزشش خیلی زیاده
به نظر من جهنم رفتن هم لیاقت میخواد همینی که خدا جایی درست کرده که ادمای گناه کارش میرن داخلش و تنبیه میشن و عواقب کارشونو پس میدن خودش خیلی لطفه که خدا به بنده هاش کرده تا گمراه نباشن ...
خدایا تموم مردم رو با وجود تموم مشکلات جامعه به راه خودت که راه راسته هدایت بفرما مخصوصا جوونایی که واقعا داره بهشون ظلم میشه هم نسلیای خودمو میگم
آمین

زمرغ و مور در دریا و در کوه
نماند جاودان کس را در اندوه
نظامی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و وقت خوش الان نیمه شب یکشنبه اس و من مهرانم که خیلی راضی نیستم ازین زندگیم
جمعه صبح بیدار شدم(ساعت 11 و نیم) که رضا زنگ زد گفت بیا فلان جا (بلوار هفت تن) مسابقه اس و این حرفا بیا با هم بشینیم نگاه کنیم منم یه چیزی خوردمو زدم بیرون رسیدم اونجا با چنتا سلام احوال پرسی کردم و با چنتا هم روم نشد سلام کنم و با چنتا هم خوش نداشتم و اینا مهم نیس مهم اینه که رفتم اونجا
نشستیم فرم های تالوی مسابقه ی ووشو انتخابی (تیم استان) رو نگاه کردیم و با بقیه خداحافظی کردیم (من و علی) و رفتیم ولی عصر دوتا دیگه رو برداشتیم رفتیم پینگ پنگ و ازین بحثا بعدشم اومدم خونه با دوستم و شب شد
شب با دختره سارا اس دادنامون شروع شد بعد دیدم شارژش تموم شد 200 ت انتقال دادم که اونم تموم شد بهش زنگ زدم با هم حرف زدیم 37 دقیقه که مساویه یه ش دویی ایرانسله
بعدشم چتیدم تا ساعت 9 صبح و تو چت از یه دختر خوشم اومد اما اون از من خوشش نیومد و بهم نه گفت و بعدش خوابیدم
ساعت 9 صبح خوابیدم تا 5 بعد از ظهر ...
بیدار شدم دیدم وقت نماز گذشته منم نمازو نخوندم و مغرب عشا رو هم باز نخوندم فقط عصر ناهار خوردم و یه دوش گرفتم
بعدش حمید یه سر اومد و رفت ساعت 11 رضا اومد و الانم کنارم خوابیده داره خرپف میکنه
منم تو چت رومم و هیچکی نیست
دختره سارا هم واسم یه شارژ ایرانسل 2000 تومنی فرستاد جبران 200 تومن دیروز
2 دقه ام حرف زدیم و رفت لالا
من موندمو رضا که الان خوابه
نظر خودم در مورد خودم تو یه هفته ای که گذشت
به نظرم فاسد شدم داره خدا از یادم میره شدم مثه ادمای دیگه معمولی و بی قید و بند یه جورایی گناه داره واسم عادی میشه و عین خیالم نیست و فساد داره منو ویران میکنه
احساس بدی دارم دلم میخواد تنم ازاد باشه ینی جوری که خودم باشم و یه دنیا شکوفایی استعداد نمیخوام دست و بالمو مثه پرنده ی تو قفس ببندن
من الان همون پرنده ی تو قفسی هستم که خودشو گند میکشه و صاحبش گاهی ابی که سرشار از کثیفیه و توش جلبک های روان شناورند نصیبم میشه و ارزنی از جنس سنگ جلوم گذاشته میشه و بال پروازمو چیده اند اجازه ی پرواز به اوج اسمانهای زیبا رو بهم نمیدن نمیزارن دنیامو ببینم و معنی زیبای زندگی رو درک کنم نمیزارن کسی باشم که میخوام منو اونی میکنن که خودشون دوس دارن
...
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
والسلام

زندگی جنگ است جانا بهر جنگ اماده شو...