معرفی فیلم : Etraordinary Attorney Woo
وکیل عجیب وو یونگ وو (کرهای: 이상한 변호사 우영우; لاتیننویسی اصلاحشده: Isanghan byeonhosa uyeongu) یا وکیل ووی خارقالعاده (انگلیسی: Extraordinary Attorney Woo) یک مجموعهٔ تلویزیونی کره جنوبی با بازی پارک اون-بین، کانگ کی-یونگ و کانگ ته-اوه است. این مجموعه از ۲۹ ژوئن ۲۰۲۲ روزهای چهارشنبه و پنجشنبه ساعت ۲۱:۰۰ (کیاستی) از ئیانای پخش شد.[۴] همچنین برای استریم در نتفلیکس در مناطق منتخب در دسترس است.[۴]

معرفی فیلم :
سقوط بر روی تو[۴] (کرهای: 사랑의 불시착; هانجا: 사랑의 不時着) یک مجموعهٔ تلویزیونی ساخت کرهٔ جنوبی در سال ۲۰۱۹-۲۰۲۰ است. این مجموعهٔ نوشتهٔ پارک جی-یون به کارگردانی لی جونگ-هیو است که هیون بین، سون یه-جین، کیم جونگ-هیون و سو جی-هه در آن نقشآفرینی میکنند. این سریال از ۱۴ دسامبر ۲۰۱۹ تا ۱۶ فوریهٔ ۲۰۲۰ در کرهٔ جنوبی از شبکهٔ تیویاِن و در سرتاسر جهان از طریق نتفلیکس پخش شد.
یون سه ری (سون یه-جین) یک تاجر موفق در کرهٔ جنوبی است. او یک روز برای پاراگلایدر به کوههای مرزی میرود؛ ناگهان طوفانی عظیم رخ داده و یون سه ری به آنطرف مرزهای کرهٔ جنوبی، یعنی در خاک کرهٔ شمالی سقوط میکند. ری جونگ هیوک (هیون بین) یک افسر گشت زنی در مرزهای کره شمالی است که بطور اتفاقی در یکی از روزهای گشت زنیاش با یون سه ری روبه رو میشود و....[۶]
من دیدم خیلی دوس داشتم ، ببینین کیف بنمایید البته اگر دوس دارین :))


سلام
خیلی وقته ننوشتم اینجا ک البته گمونم مهم هم نبوده :)) از تیر ماه ک نوشتم تا الان کلاس پینگ پنگ رفتم ک خیلی خوبه جوش رو دوست داشتم ( javesh ) ادم های جا افتاده و خفن و کار درست ، ورزششم ک خوبه
دیگه با خیلیا قطع رابطه کردم تو رفقا دیدم بدرد دوستی نمیخورن خودکشی کردم ماه قبلی تیغ زدم گردن و دستو ک نبرید ولی جاش قشنگ شده با بابام دعوام شد چاقو کشیدم و اینا ماشین خرید برام دو هفته شیراز بودم به علت بیرون شدن از خونه دکتر روان پزشک رفتم اسنپ کار کردم یه مدت قلیون کشیدم عرق خوردم دیشب ابجو خوردم کلی اتفاق ازین قبیل افتاده
الانم در کل خیلی اوکی نیستم ولی بد هم نیستم قرصا بد نبودن یکم بی خیال میکنه ادمو ولی اون روز دکتره زنگ زد گفت اگر افکار خودکشی داری هنوز باید بیای ک گفتم ندارم الکی :)) گولش زدم بعدا میرم والا فک کرده وضع توپه هر روز پاشی بری مطبش
در کل میگذره مثل همیشه
امشبم باشگاه دارم برم ببازم و بیام D:
ایشالا شما خوب و خوش و سلامت باشین خبری ک از هیچکس ندارم ولی هرجا هستین خوش باشین بوس به کله هاتون 
سلام
نمیدونم مشکل خوب بودن چیه که بعضیا بد بودنو انتخاب میکنن، چرا تا وقتی میشه به یه نفر القای اندیشه و فکر و نظر مثبت رو داد بجاش ما برعکسشیم و منفیاشو میزنم تو چشمش و بدیاشو عصا میکنیم فرو میکنیم تو حلقش
من قبول دارم برای شما پسر خوبی نبودم ومیدانم ک قبول داشتنش هم چیزی رو عوض نمیکنه و برای شما نون و اب و افتخار و سربلندی نمیشه ولی واقعا از بعضی قضاوتا مخم سوت میکشه نمیدونم چی بگم از جهتی هم من مثل اونا نیستم دائم قضاوت کنم یکیو (اگر بهم ظلم بشه قضاوت میکنم ) یا دنبال جدال و دعوا باشم باهاش آدم ارومی ام کلا سرم تو لاک خودمه
از سال 97تا 1400 یه داداش دیگه به جمع خانواده ما اضاف شده ک قدمش مبارک باشه ان شا الله وضعش مثل من اسف بار نباشه ولی بالاخره پدرم با زن پدرم تصمیم به داشتن یه بچه دیگه بجز اولی ک بود گرفتن خیلی اوقات کمکشون کردم باهاشون رفتاری واقعا سعی کردم خوب باشمحتی کمک خود بابامم کردم خیلی جاها . یه چیزی که ذهنمو همیشه درگیر میکنه اینه که چرا بعضیا توی خوشیاشون مثلا تفریحاشون مهمونیاشون بزم و خوشیاشون پولداریاشون یا هزارموقع دیگه یادی از من نمیکنن و نکردن مهمونی بوده حاضرن جایی باشن با یکی دیگه صد پله غریبه تر از من و براش هزار جور هزینه هم بکنن ک الهی همیشه به خوشی و شادی باشن من حقیقتا ناراحت نمیشم ولی نه خبری از من بگیرن نه بهم حتی تعارف کنن ک فلانی تو هم بیا ، ولی در مواقع مشکل اولین گزینه ی تماسشون منم با یکی مشکل داشته باشن منو صدا میکنن ، نیروی کار مفتی بخوان منو صدا میکنن ، دکتر بخوان برن منو صدا میکنن و هزار کار دیگه ک در اینجا نگنجد اما سوال اینجاست آیا اصلا داشتن چنین توقعی درسته ک توی مشکلات زنگ بزنی به طرف اخه قاعده اش اینه دوتاش با هم یا هیچکدوم اخه لامذهب اگه تو خوشیات نیستم حق نداری توی مشکلات و کارات بهم زنگ بزنی بگی فلانی میای فلان جا کمک سفر میری گردش میری تفریح میری منو صدا میزنی مگه ک الان میای میگی ؟؟؟
از اینچنین انسان هایی فراوان اطرافمه و ازشون بیزارم چون حس احمق بودن رو بهم منتقل میکنن
کارم شده شب تا شب عرق خوردن که فقط این ذهن و تن خسته بخوابه مثل الان ساعت سه شب بیدار نباشم و نوشتن و فکرای مزخرف و احساس بد داشتن ازین ادما
امشب داداشامو بردم بیرون با خواهرم برگشتم خونه میگه چرا نون نخریدی اخه من همش دنبال بچه ها بودم اتفاقی نیافته همش چشمم به ماشینت بود ک از جون من برات مهم تره همش دنبال شامشون بودم ک بعد از سالی ماهی بهشون خوش بگذره چرا اندکی درک توی وجود تو نیست و میای چنین چیزی رو میگی ک منو بهم بریزی
تو ک توی زندگیم اصلا نبودی 28 سالم شد و نبودی نهایت پدری گزی ات این بود ک بخوای چندر غاز با منت بزاری ته جیبم و هر روز و هر وقت و همه جا پزشو به همه بدی که من کمک حال پسرمم و بکوبی توی سرم کمکت رو
وضع از طرف مادر هم چندان تعریفی ندارد بعد از ازدواجش و رفتن به شمال از میزان اهمیت ما کاسته شد برای مایی ک بزرگ شدنمون پیشش اتفاق افتاد نبودنش هرچند ک بودنش هم سودی برای ما نداشت سخت بوداما حالا بی اهمیت تر از انچه بودیم شدیم
غرض از گفتن چنین چیزهایی اگاهی دادن به شاید یک نفر و تفکر بیشتر اون فرد برای تصمیم به ازدواج و بچه داشتنه ف که بیشتر فکر کنن عواقب یه طلاق عواقب یه دل و عقل چیا میتونه باشه ، جلوگیری از ورود یکی مثل من شاید
یه چیز دیگه هم ک مهمه اینه که ای پدر یا مادری که فکر میکنی که چرا بچه ی من یه فرزند موفق و مفید برای جامعه نشده ، عمده دلیلش میتونه خودت باشی خود پدر مادر ، گیاهی که بهش خوب نور نرسه اب نرسه توجه و حتی محبت نرسه نمیشه توقعی ازش داشت که میوه بده شاداب باشه و باعث شادی . برعکس گیاهی هم هست که توجه نور و مواد غذایی درست دریافت میکنه استرس نمیگیره و میشه یه گیاه خوب
توی زندگی ما در تمام ادوار استرس به همراه کوچک شدن دائمی که مثلا تو نمیتونی تو از پسش بر نمیای ( البته با الفاظ بسیار بی ادبانه تر ) با یکی چون من برخورد شده که باعث شده نه تنها عزت نفس از بین رفته بلکه عنصر استرس تیری بوده که همیشه باعث زایل شدن خیلی از چیزا شده مثل درس یا امتحان یا ورزش یا حتی کار.
خیلی مهمه پدر یا مادر توی زندگی با مطالعه وارد بشن بفهمن بچه چه نیازی داره نیاز به محبت و توجه نیاز به شنیدن دوستت دارم نیاز به لبخند پدر مادرش و البته باید بدونن اگر توانایی بزرگ کردن یه بچه رو ندارن نیارن
واقعا دلم از خیلیا پره توی زندگیم و همیشه به این فکر میکنم که روزی تقاص من از اینها گرفته میشه یا نمیشه؟ ایا من سزاوار چنین چیزی ک الان هست بودم یا نبودم ؟ درسته خیلیا وضعیت خیلی بدتری از من داشتن و موفق شدن ولی من بی دست و پا تر از اون بودم ک بخوام خودمو بکشم بیرون و همواره زیر رفتم و غرق شدم و بی تفاوت تر زندگی کردم و روزامو شب کردم و شبامو صبح
درسته من ادم رستگاری نیستم و رستگار هم نشدم ( که البته علتش وجود پدر مادری بود که خودشون هم به رستگاری نرسیدن ) ولی همواره فکر میکنم تو زندگیم کسایی بودن که بهم حس انسان بودن دادن و حرف زدن باهاشون باعث لذت و خوشحالی بود ک از داشتنشون خوشحالم .
نمیدونم پسرای همه داداشای همه مثل منن یا من اشکال دارم
خیلیارو دیدم که نه پدر مادر براشون اهمیتی دارن نه خواهر و برادر و دوستان که البته خیلی خواستنی تر هم هستن بیشتر دورشون میچرخن همه ولی منی که سعی کردم درست رفتار کنم خوبشونو بخوام کمک حالشون باشم خواستشون مقدم بر خواسته ی من باشه این چنین دور افتاده از همه ام .
خیلی وقته به فکر خودکشی ام دو سال پیش هم (سال 98) توی مهر یا ابان بود خودکشی کردم و ناموفق بود بازم دو روز کما بودم و به هوش اومدم و بعدش فقط خشم و بدی بود ک سمتم اومد نه محبت و درمان و کمک
دو سال قبلشم شیراز با وجود اینکه در قفل کردم و حدود 200 تا قرص خوردم بازم نشد ، چه شب هایی ک تو زمستون جریم اتاق رو میگرفتم با بخاری روشن بدون دودکش میخوابیدم و باز هم نشد حتی یه جا خوندم با خوردن 5 تا هایپ که یه نمونه نوشابه انرژی زا هست ادم میمیره و خریدم ششتاشو و خوردم 5 تاشو و هیچی نشد :)) و قرص خوردن های بسیار و افکاری که هیچوقت تسلیم جو بد زندگی نشدن و هیمشه میل به پرواز و نبودن داشتن
الان هم طناب اماده کردم منتظرم خونه خالی بشه تا خودمو یه جا حلق اویز کنم ، یه بار هم همینطوری انداختم گردنم یه یک دقیقه هم خودمو بهش اویز کردم و ترسش ریخت نباید کار سختی باشه علتش هم هزارتا چیز میتونه باشه یکیش اینه ک انتقام بگیرم از کسایی ک همواره بهم بدی کردن و نخواستن با وجود اینکه میتونستن کمکم کنن ولی نخواستن ، علت دیگه اش اینه که نمیخواستم اینی ک هستم باشم همیشه دوست داشتم یه ادم خیلی بهتر و موفق تر باشم که شهوتش و غرورش و درکش و مغزش خیلی بهتر عمل کنه تا چیزی ک الان هست ( خیلی چیزا هست ک شاید نتونم بگم دوست دارم بنویسم ولی میگم شاید یه درصد زنده موندی بعدا شرمنده میشی ک چرا اینا رو اینجا نوشتی پس صرف نظر میکنم اما خود کسایی ک دخیلن به چنین تصمیمی بشینن فکر کنن ببینن چرا چنین چیزی در ذهن منه )صد در صد یه قضیه من نیستم و خیلیا دخیلن اما تصمیم ذهنی من بر اساس تصمیمی هست ک دیگران میگیرن
الانم چیزی خوردم ک منو از حالت طبیعی خارج کنه شاید بتونم بخوابم حقیقتا اصلا اینده مهم نیست برام و فکر چند ماه یه چند سال یا شاید چند روزی هستم ک زنده ام نه بیشتر که البته بعیده به سال برسه شایدم همه چی عوض شه کلا منتفی بشه ولی بیخیال خسته وبی احساسم ...
شب خوش ساعت 03:47 بامداد 14 تیر1400
سلام
وقت بخیر
داشتم به این فکر میکردم ک چقدر خوب بودن توی این زمونه بد شده ، تو معمولا به خودت میگی امروزم خوب باش امروزم حال درونیت بده ولی لبخند بزن ولی بدی ها رو پخش نکن ولی خوب بمون ولی خب گمون نمیکنم درک کتقابل چنین چیزی هنوز توی خانواده ی ما و شاید جامعه بوجود اومده باشه از یه جایی به بعد توقع دارن وظیفه میدونن ک خوب باشی و گرم انگار بی تفاوت بودن و سرد بودن جرمه طلبکارت میشن و میگن چته جوابمون نمیدی چته زورت میاد حرف بزنی
یه روزایی هست ک ادم حالش خوش نیست و درک این مسئله سادس چیز سختی نیست ک یه روزایی باید بیخیال هم بشیم و معمولا طبق قاعده و قانون این احوال بد با چند نفر خاص توی زندگی خوب میشه مثل یه مادر مهربون یا یه عشق خوب یا یه دوست خیلی صمیمی با درک بالا ک فکر میکنم هیچکدوم الان در دسترس نیستن
خودم به شخصه نظر دیگران برام مهمه سعی میکنم به طرفم بها بدم و خودخواه نباشم ولی هنوز کسیو ندیدم ک مثل خودم باشه و یه درصدی خودخواهی نداشته باشه
خلاصه هنوزم کما فی السابق خسته و دلزده و پوکیده ام :))
شکرخدا

این از اون موضوعاست که احساسی میشم و
وقتی میرم تووش حس میکنم انگار میمیرم
نمیدونم این اشکام چرا میریزن
مقصرِ اصلیو تهران میبینم
یه ماه و یه تنهایی یه صدا جیرجیرک و
همه تصویرایی که میکنن حسابی گیجم
با این چشام میدیدم که راهِ موفقیت
یعنی بچاقی بیشتر و
اینجا دقیقاً همون جایی بود که شادی میرفت
من به ذات اعتقاد ندارم و آموزش رو میشناسم
آموزش هم محصول قانونه و سیاست
تو به یه فساد نامرئی آلوده شدی راحت
بی خبر از اینکه دارن تابوتتو میسازن
کی نمیخواد از این حالت آژیته دراد
وقتی من و مغضم شدیم یه ماشین زمان
و کاغذم منو میبرَه مث قالیچه هوا
این که تاریکه الآن نمیخوام عادی شه برام
پس این غُصه رو میبینی که همیشه باهامه
اما کنارش هم یکی ام که انگیزه داره
تمیزه کارش و میخواد مث بهترین رقیب
توو رو قدیمش پاشه
آره، آره عوض شده یه چیزایی توو سَرم
یه خاطراتی که ابداً نمیادش رو ورق و
توو اوینِ مغزم شده ازدیادشون خطر
دیکته میکنن که چهشکلی باشه بودنم
میبینی خدا ... میبینی چه روزای سختی میگذرونم
مطمینم داری میگی ک تقصیر خودته تلاشی نمیکنی توقع بالا هم داری البته حق با تو هست درست میگی
اما کاش ارزوی منو براورده میکردی میدونم برای خدای بزرگی چون تو براورده کردن چنین ارزوی کوچک و پیش پا افتاده ای هیچی نیست
خب خیلیا روزانه میمیرن بی دلیل کاش یکیشون هم من باشم مثلا تصور کن الان ساعت دو نصف شبه فک کن من بخابم صبح بیدار نشم ... قشنگ تر از این چیزی رو میشه تصور کرد ؟ جواب : خیر نمیشود
گرچه وقتی به اینده ی مردنم نگاه میکنم و چیزهایی ک ممکنه بعد از مردن من اتفاق بیافته یا اینکه تصوری ک از جهان بعد از مردنم دارم ، کلی میترسونه منو ولی ...
خیلی باید باحال باشه
مرگ اغازی برای پایان دردهایی هست ک میبینی اما توان اثرگذاری بهش رو نداری ،مرگ شروع پایان بدبختی ها و فلاکت ها و بدی ها و زشتی ها و تموم چیزهایی هست ک میتونه یه ادم رو ب کلی از انسان بودن خودش پشیمون کنه
مرگ شروعی برای تموم شدن چیزایی هست ک نمیخای...
خدای عزیزم با کمال احترام و خضوع و شرمندگی ازت میخام منو از روی زمینی ک سرشار از خوبی ها و نعمت ها و زیبایی هاست برداری ...بردار و ب جهنم بینداز تا پاک شم و تمیز و پاکیزه در برابرت ب سجده بیافتم و ازت تقاضای بخششی دوباره کنم
لطفاً اگر یه موقع تناسخ یا دوباره زنده شدنی هم بود منو ازین نعمت خوب معاف کن و پرونده ی منو کلا بایگانی کن و از کل هستی و نیستی حذف کن...ببخشید اگر بعضی جاها از فعل دستوری استفاده میکنم من در حدی نیستم ک بخام از فعل دستوری استفاده کنم
خدای مهربانم خستگی من رو بپذیر و ببخش ک بنده ی خوبی برات نبودم خیلی متاسفم ک به این شکل بزرگ شدم ومسیر اشتباهی رو طی کردم .
دوستت دارم گرچه ادمی به سیاه رویی من حق دوست داشتن خدایی مثل تور نداره.