سلام وقتتون خوش خوبین خوش میگذره مرسی منم میگذرانم با زندگانی
امدم ک سال نو رو تبریک بگم ب همه و به شمایی ک میخونین امیدوارم سالی سرشار از خوشی و موفقیت با تصمیم های درستی ک اتخاذ میکنین براتون باشه و به هدف هایی ک تعیین کردین برسین ان شا الله هرچی ک بهش فک کنی و بخوایش همون میشه
در پناه خدا باشین و ارزوی سالی خوش رو براتون دارم

وقتی باران می گیرد، گویی انگار اشک های آسمان است که بر چهره این شهر می بارد.
سوزِ دل آسمان خنکایی می شود بر چهره بر افروخته زمین و دیگر موجودات؛ پایان اشک های آسمان سرخی گونه هایش را به رخ می کشد آن زمان است که غروب شهر همه جارا غرق دلتنگی می کند، پارک های خالی، شهر خلوت و پر از سکوت و چهره نم زده شهر از بارش سیل آسای اشک های آسمان مرا دلتنگ تر می کند. نمی دانم چرا ولی حس عجیبی است، گویی فراخان به پا کرده این شهر برای قدم زدن های دو نفره یا قدم زدن های تک نفره و پرازفکر و دلتنگی.
صدای شرشر ناودان ها، آوای پرندگان مهاجر، بوی نک باران و آن کاج های بلند و پر از آب و آن زاغ های سیاه جفت یا تنها که تک و توک روی شاخه ها نشسته اند، آن خاکستریِ آسمان_هوای لذت بخش این موقع مرا تشویق می کند به قدم زدن.
پرده را میاندازم، فنجان قهوه ام را روی میز رها میکنم و با شتاب پالتویم را به تن میکنم و بوت هایی را که مدت ها در انتظار باران بودند را پایم میکنم و میرم به سمت نقطه ای که خودم هم نمیدانم کجاست،!
گویی بارقه ای از نوز مرا به دنبال خود می کشد؛ پس خودم را به او میسپارم...
همین که پایم را از خانه بیرون می گذارم، هوای لذت بخش اطرافم مرا به نفس عمیقی وادار می کند...
به به انگار جانی دوباره به من دادند، خون زیر پوستم می دودو انرژی مرا برای این قدم زدن صد چندان میکند...
قدم دوم_سوم_چهارم
و...
کناری از خیابان توجه مرا مردی نارنجی پوش جلب می کند، به او می نگرم که برگ های زرد و قهوه ای بی جان را جارو می کشد.
خش خش*خش
کمی گوش میدهم...؛ به راستی که در آن سکوت صدای دلنشینی بود، پرازشوق شدم، دوست داشتم یک بار هم که شده این حس را تجربه کنم.
به سمتش رفتم سلام و احوال پرسی کردم.
کمی نگاهم پایین تر لیز خورد روی دستان پینه بسته اش،
غم گرفت دلم را...
حواس پرت شده ام را جمع کردم و به او که منتظر مرا نگاه میکرد
گفتم:ببخشید اگه میشه میخوام یکم کمکتون کنم!؟
متعجب شد، نمی دانم چرا!!
مگر تعجب داشت؟!
کمی این پا و آن پا کرد و بعد از مِنُ مِن کردن گفت باشه دخترم بفرما...!
جارو را از او گرفتم و با لذت و شوق بسیار زیادی که داشتم، جارو می کردم.
کم کم شعری به یادم آمد، نم نمک در ذهنم پررنگتر شد
و زیر لب شروع کردم:!
کاخ های زیادی بلند
زاغ های زیادی سیاه
آسمان به اندازه، آبی
سنگچین ها، تماشا، تجرد
کوچه باغ فرارفته تا هیچ
ناودان مزین به گنجشگ
آفتاب صریح
خاک خشنود
چشم تا کار می کرد
هوش پاییز بود
ای عجیب قشنگ
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ
چشم های شبیه حیای مشبک
پلک های مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر!
زیر بیداری بید های لب رود
اُنس
مثل یک مشت خاکستر محرمانه
روی گرمای ادراک پاشیده میشد
فکر
آهسته بود
آرزو دور بود
مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.
از فکر در آمدم و دیدم که طول یک طرف خیابان را جارو کرده ام، خوشحال بودم و حس عجیبی داشتم اما در تهِ دلم دلتنگی عجیبی را احساس می کردم.
یادم آمد:امروز 31شهریور است یعنی تابستان به پایان رسیده است، پس بگو این همه نقش بازی کردن زمین و آسمان برای چیست!
دارند پاییز را بازی می کنند،می خواهند بگویند پاییز از راه آمد...
مرگ برگ های درختان بارز ترین ویژگی ولی زیبا ترین رُلِ این فیلم است
همان که فرش زردی پهن می کند برای آن"" خسته دلِ عاشق""،، "" همان پادشاه فصل ها""،، که
پاییز است.
تا از راه برسد با آن همه دلتنگی های بی شمارش.
..........
گویند صدای خش خش برگ ها، صدای پای پاییز است
کسی در را به روی این عاشقِ دل خسته باز کند....
(پاییز، از ستاره)
سلام
یکی از دوستان نتی
مشکل داره با دلش خارج از هر بحثی دوست داشتم کمک کنم بهش چون ادم خوبی
هست گرچه من در جایگاهی نیستم ک بخام کمک کنم یا یاری برسانم من خودم عند
نیاز ب کمک و کمک گیرنده هستم ولی سعی کردم از زندگیم و شکست ها و چیز هایی
ک اتفاق افتاده براش بگم شاید بتونه تکلیفشو با دلش مشخص کنه و بره جلو
میدونم ک توقفی ک باعثش دل باشه ادم رو از همه چی میندازه دل میتونه مغز رو
از کار بندازه و منطق رو نابود کنه دوس نداشتم بلایی ک سر من اومد سر اونم
بیاد
ادم خوب و معصومی هست میدونم اگ بخاد
میتونه کلی کوه و دریا و جنگل رو جابجا کنه چون تواناییشو داره من خودم دلم
باعث کلی شکست شد باعث کلی غم شد باعث افسردگی شد و این ها همش به خاطر یه
نفر بود ک خیلی وق پیش ها رفت و اصلا کسی به نام من براش مهم نبود و من حس
کردم روزی متوجه این میشه ک چه ظلمی ب من کرده ولی برعکس شد دیدم ک
تفکراتم زاییده ی ذهن منن و اون زندیگشو ساخت و تلاش کرد و بهتر از همه شد و
من هستم ک باختم و درجا زدم و درس و دانشگاهمو خراب کردم وبه هیچی نرسیدم
دیدم ک من دنیای خودمو تیره و تار کردم به امید اینی ک اون منو ببینه ولی
اون دید و نگاهش یه جایی بود ک اثری از من نبود اونجا ... یه عالمه حس پوچی
و غم سراغ ادم میاد این موقعا وقتی میبینی متولد 1993 باشی و یکی متولد
1998 باشه و کلی افتخار بدست اورده و تو هر سال بلا استثنا پسرفت میکنی
شاید
بگی این مهم نیست و اصلا همه نمیتونن موفق باشن ولی من موفقیت خودمو دیده
بودم میدونم ک میتونم موفق باشم میدونم ک میتونستم اگ خیلی چیزا پیش نمیومد
میدونم ک اینا همش بهونس و اگر شاید خیلی چیزا
هم پیش نمیومد من همین شاید میشدم ولی شاید هم برعکس میشد شاید اصن از ازل
قرار نبوده من موفق بشم ولی کلی زجر کشیدم کلی جاها باید چشمتو ببندی و عقب
باشی و سکوت کنی تا عیش و نوش خیلیا بهم نخوره بایدبکشی کنار تا بقیه باشن
مگ من چیم از بقیه کمتره چرا من نباید خوشی کنم توی سنی ک همه خوشن همه
دارن حال و هولشونو میکنن و من باید از خودگذشتگی کنم چرا یکی حاضر نمیشه
بخاطر من بکشه کنار مگ من بدم؟؟؟ مگ چ گناهی کردم ک باید اینهمه زجر بکشم
چرا شبام باید با بدی سر بشه چرا اینقد بی ثباتی شخصیتی دارم چرا اینقد
متزلل و سست هستم چرا خرابم چرا چرا چرا
متاسفم برا اینی ک شدم کاش میشد بهتر باشم کاش میشد وقتی تو اتوبوس نشستم و یه پیرمرد میاد صندلیمو بهش بدم کاش میشد وقتی کسی نیاز ب کمک داره برا حمل باراش بهش کمک کنم کاش میشد با زبونم کسیو نرنجونم کاش میشد به خیلیا خوبی کنم بهشون انرژی حرکت بدم کاش پسر خوبی بودم برا پدر و مادرم و خواهرم
کاش
کسی بودم ک بشه روم حساب کنن ولی همه اینایی ک گفتم و خیلی چیزا دیگه ک
نیشمه گفت رو نتونستم انجام بدم و سرشار از حس شکست هستم و دارم بیشتر فرو
میرم توی تاریکی وجودم خیلی بدی کردم و حس کردم ک خوب هستم باید برا همش جواب پس بدم خیلی جاها خودخواه بودم و حس کردم حق با منه و برا همش راضی هستم ک مجازات شم
الهی روزی بیاد ک من
نباشم بخدا راضی هستم والله قسم حتی اگ مث الان ک ته دلم میلرزه از نوشتنش
ولی سرم بیاد و روزی بیاد ک نباشم و شاید با نبودنم همه چی حل شه
من کسی هستم ک بجا حل مشکل دوس دارم فرار کنم من درس عبرتی هستم برا خیلیا
شبتون خوش 3:26 نیمه شب

سلام
تو زندگیم معمولا وقتی غمگین میشم اینقدر زیاد و میشینم فکر میکنم اخرش ب این نتیجه میرسم ک من بدبختم ک من حقیرم ک من خیلی عقبم از همه چی و همه کس
یه حساب درون بهم میگه نه تو خوبی ولی میدونم الکی میگه مطمینم همون حس منو خراب کرد و باعث شد من آدم بدی باشم
دستامو میزارم رو صورتم چشمامو میبندم و آرزو میکنم کاش همه چی عوض شه کاش چشمام باز کنم ببینم یه آدمی شدم ک بوجود خودم افتخار میکنم ولی دستامو ک باز میکنم میبینم هنوز هیچی عوض نشده و همونم
به دفعات و به وفور ب این فکر کردم و به نتیجه رسیدم ک بد ام ولی بازم راهی ندارم برای برون رفت ازش
البته ک مطمینا راه دارم ولی عزم و اراده ای در من نیست خشک شده همه اون انگیزه هایی ک باید باشه ک ب من برسه و به صورت عمل نمایان شه...
یه جورایی دوست دارم غرق شم دوس دارم اینقدر بخورم زمین اینقدر مفلوک و سر افکنده باشم ک آزاری ب کسی نتونم برسونم هرکی هم رد میشه چارتا لگد بزنه بهم تموم دق دلی و ناکامی هاشو سر من خالی کنه
دوس دارم نباشم چه عقلی چه دلی هر دوش ب نبودنم حکم میکنه
بودن نیازمند خوب بودن مهربان بودن در یک کلام انسان بودنه ک من فاقد شرایط لازمم
خدا درسته ک به اراده ی خودت نبودن رو حرام کرده ولی فک میکنم من استثنا باشم
حس کن من بمیرم برم پیش خدا میگه دینت رو ک از دست دادی زبان بدی هم با مردم داشتی ب خودت و مردم و هرکس ک تونستی، بدی کردی. دمت گرم ک شهامتشو داشتی و برگشتی اونجا بدرد تو نمیخورد بعد بهم میگه یه جهنم خوشکل ساختم بیا برو داخلش تزکیه نفس پیدا کنی طاهر ک شدی بیا حرف بزنیم
بعد من میرم جهنم یه عمر اونجا میمونم یک میلیون سال و هنوز میسوزم و این خوبه مهم خداست دوس داشتم راضی باشه همیشه ولی عکسش اتفاق افتاده...
زندگی چیه؟ نمیدونم
تو ذهن من شبیه یه راهروعه یه راهرو خیلی طولانی هر دری ک توی راهرو هست یه قسمت زندگی رو تشکیل میده و اخرش میرسی ب خدا و قیامت و غیره
پیامبر و خدا گفتن دوتا دنیاتونو آباد کنید ولی نمیدونم چرا من همش فکرم ب اون دنیاس چون میدونم اعمالم خیلی سیاهه ک شاید با ارفاق فراوان بزور ده بشم ولی کاش همون روز اول مرده بودم ( کافر شدم ب خدا) در این قسمت متن
دنبال قرص خواب گشتم یه چیزی ک یه روز بخابونتم ولی پیدا نکردم عجیب دوس دارم یه چن روز این دنیا نباشم حداقل این ک خواسته ی زیادی نیست
ولی زندان تن این اجازه رو ب ادم نمیده دوس داشتم الان سیگار بکشم یه نخ ک چیزی نمیشه فقط از غصه و فکر هایی ک مث خوره ب جونم افتاده رهایی میده
خیلی پستم فرومایه و ذلیل خیلی خیلی خیلی... ادا آدم بزرگا در میارم ک این اصلا خوب نیست یه جا از آدم بزرگی میخان و بلد نیستم ک بزرگ منش باشم
گیجم
خدا ب همه ی نیازمندان ب کمکش، کمک کنه ان شا الله
Bye
سلام
نمیدونم چطور فکرامو بریزم رو دایره
گیجم، سردرگم و خسته
خیلی خسته فک میکنم...
همیشه توی زندگیم سعی کردم خواسته ی دیگران رو مهم بشمارم و خواسته ی خودمو بکشم حس کردم خواسته ی دیگران حقشونه حس کردم من از زندگی خیلی چیزا دیدم و اونا سهمشون کمتر از منه و نوبت اوناس ک ازین خوشی و شادی بهرمند بشن بخاطر همین کشیدم کنار از خیلی چیزا و گفتم بفرما اول شما
شاید اشتباه باشه شایدم درست ولی هرچی ک باشه میگذره ده سال دیگه بزودی میگذره مث همین 24 سالی ک گذشت و همش دقیقا عین یک پلک زدن چشم بود، بقیه ی عمر هم خواهد گذشت و تفکری باقی میمونه ک بهش میگن خاطرات، حسابی امیدوارم روزی ک سنم بالا رفت ب گذشته ک نگاه کردم چشمام اشکبار نشن و اگرم بخان اشکبار شن اشک غرور و افتخار باشه بخاطر کارهایی ک کردم نه اشک سرافکندگی
داشتم فکر میکردم عصری گفتم شاید واقعا من خاص باشم شاید واقعا عاره و بقیه نه، یکم بیشتر عمیق شدم دیدم مثکه من نه و بقیه عاره
حس کردم اولش ک خیلی خوبتر از بقیه درک میکنم و دنیای ذهنیم متفاوته و من خیلی خفنم ولی فک کردم دیدم خیلی از آدما خیلی خیلی از آدما بهتر از منن و مث من هر چیز کوچکی رو توی طبل نمیکوبن
یه دسته بندی شخصیتی ساختم همون موقع فکر ک آگه شخصیت پنج دسته داشت من کدوم بودم
عالی -> خوب -> متوسط -> ضعیف -> بد
این پنج دسته بودن و من خودمو تو ضعیف جا دادم و حقیقتا حس میکنم جایگاهم همینه
تفکرات مهم هستن ولی ازون مهمتر نمود عملی تفکر هست ینی خروجی ذهن
مث یه کارخانه مواد اولیه خیلی مهمه تو کیفیت نهایی اما درجه ی آخر کالایی ک تولید میشه مهمه و از روی اون کالا به کیفیت کارخانه پی میبرن
انسانم همینه تفکراتش مهمه ولی خروجی عملی ک فکر بهش میده مهمتره
اما ناراحت بودم و شدم ازینکه حس کردم میتونست وضعم بهتر از اینی ک هست باشه ، توقع زیادی نبود داشتن حقوق اساسی و رفع نیاز های اولیه
این هم سرنوشت من بود ک ایرانی باشم و در این نقطه از جهان زندگی کنم منظورم اینه ک میشد خیلی جاهای دیگه هم متولد شد میشد زندگی ای گیرت بیاد ک بهتر باشه اصلا هیچوقت درکش نکردم چطوری یهو چشم باز میکنی میبینی توی یه خونه با یه خانواده جدید هستی و هیچیشو درک نمیکنی ک چی شد ک اینجایی چطوری اینجایی روحت چطور ب اینجا رسیده چرا جای دیگه ای نیستی کلی بهش فک کردم ولی نتیجه نداده بهم
وضع روحیم خیلی خرابه ولی یه نکته ی مثبت هست حداقل اینجا هست ک حرفامو بنویسم درسته کسی رو ندارم ولی اینجا رو دارم
وقت بخیر
راستی خیلی دیگه نمونده به عید :)) الکی الکی یک سال دیگر نیز در شرف گذشتن است...
دادگری دید برای صواب
صورت بیدادگری را به خواب
گفت خدا با تو ظالم چه کرد
در شبت از روز مظالم چه کرد
گفت چو بر من به سر آمد حیات
در نگریدم به همه کاینات
تا به من امید هدایت کراست
یا به خدا چشم عنایت کراست
در دل کس شفقتی از من نبود
هیچکسی را به کرم ظن نبود
لرزه درافتاد به من بر چو بید
روی خجل گشته و دل ناامید
طرح به غرقاب درانداختم
تکیه به آمرزش حق ساختم
کی من مسکین به تو در شرمسار
از خجلان درگذر و درگذار
گرچه ز فرمان تو بگذشتهام
رد مکنم کز همه رد گشتهام
یا ادب من به شراری بکن
یا به خلاف همه کاری بکن
چون خجلم دید ز یاری رسان
یاری من کرد کس بیکسان
فیض کرم را سخنم درگرفت
یار من افکند و مرا برگرفت
هر نفسی کان به ندامت بود
شحنه غوغای قیامت بود
جمله نفسهای تو ای باد سنج
کیل زیانست و ترازوی رنج
کیل زیان سال و مهت بوده گیر
این مه و این سال بپیموده گیر
مانده ترازوی تو بی سنگ و در
کیل تهی گشته و پیمانه پر
سنگ زمی سنگ ترازو مکن
مهره گل مهره بازو مکن
یکدرمست آنچه بدو بندهای
یک نفست آنچه بدو زندهای
هر چه در این پرده ستانی بده
خود مستان تا بتوانی بده
تا بود آنروز که باشد بهی
گردنت آزاد و دهانت تهی
وام یتیمان نبود دامنت
بارکش پیرهزنان گردنت
باز هل این فرش کهن پوده را
طرح کن این دامن آلوده را
یا چو غریبان پی ره توشه گیر
یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر
دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن
خزان کرد آنچنان آشوب بر پای
که هنگام جدل شمشیر قارن
ز بس گردید هر دم تیره ابری
حجاب چهرهٔ خورشیدی روشن
هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون
سترده شد فروغ روی نسرین
پریشان گشت چین زلف سوسن
بباغ افتاد عالم سوز برقی
بیکدم باغبان را سوخت خرمن
خسک در خانهٔ گل جست راحت
زغن در جای بلبل کرد مسکن
بسختی گشت همچون سنگ خارا
بباغ آن فرش همچون خزاد کن
سیه بادی چو پر آفت سمومی
گرفت اندر چمن ناگه وزیدن
به بیباکی بسان مردم مست
به بدکاری بکردار هریمن
شهان را تاج زر بربود از سر
بتان را پیرهن بدرید بر تن
تو گوئی فتنهای بد روح فرسا
تو گوئی تیشهای بد بیخ بر کن
ز پای افکند بس سرو سهی را
بیک نیرو چو دیو مردم افکن
بهر سوئی، فسرده شاخ و برگی
بپرتابید چون سنگ فلاخن
کسی بر خیره جز گردون گردان
نشد با دوستدار خویش دشمن
به پستی کشت بس همت بلندان
چنان اسفندیار و چون تهمتن
نمود آنقدر خون اندر دل کوه
که تا یاقوت شد سنگی به معدن
در آغوش ز می بنهفت بسیار
سر و بازو و چشم و دست و گردن
در این ناوردگاه آن به که پوشی
ز دانش مغفر و از صبر جوشن
چگونه بر من و تو رام گردد
چو رام کس نگشت این چرخ توسن
مرو فارغ که نبود رفتگان را
دگر باره امید بازگشتن
مشو دلبستهٔ هستی که دوران
هر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن
بغیر از گلشن تحقیق، پروین
چه باغی از خزان بودست ایمن
سلام
داشتم فک میکردم ک زندگی من از کجا تموم شده
خیلی فک کردم اول ب خدا توپیدم ک اگ من اشتباه کردم و بد بودم قبول ولی دیگران هم مقصر بودن اون دنیا همشو ب حساب من نزن
فک کردم دیدم از همون اول زندگی خراب بود فک کردم ببینم از کجا یهو همه چی تموم شد دیدم از خیلی خیلی قبل شاید قبل از دبستان دیگه خوشی نبود...
شاید بگین هرچی بگی هرچی فک کنی همون میشه همون انرژی ای ک بیرون میدی همون بهت بر میگرده ولی خب اینطوری هم نیست ک همش انرژی آدم باشه
یه عمره ب پول فک میکنم ولی تغییری حاصل نشده ک پس همش افکار نیس
اولش خراب زدیم وسط زندگی دیدیم اونجا هم خراب زدیم یکم جلو تر خراب اینجا هم ک هستیم خراب
اگر اقبال هر کس رو اول بوجود آمدنش بنویسن و مث یه فیلم دکمه پخش رو بزنن و همه چی رو داستان بره جلو خیلی الکیه
حس میکنم گرچه آدم بدی بودم ولی حقم میتونست بهتر باشه، ینی میتونست بهتر از خیلیا باشه ک بد تر از من بودن و وضع بهتری دارن ولی من برعکس سرم اومد
دنبال قیاس و دنبال مال مردم بودن و چشم داشت ب مال دیگران نیستم چون حس میکردم خدا همه چی دستشه
هنوزم حس میکنم همه چی دست خداستا ولی اوضاع الان رو درک نمیکنم
پیرو یه حس بودن 10 سال از عمر رو خراب کنه این حق من نبود شاید یک سالش لذت باشه دوسالش اقتضای جوانی باشه ولی بقیه اش مصیبته
نمیدونم کلا حسم با وجود خیلی چیزا خوش نیس مادی تقریبا کم نداشتم ولی بجز مادیات خیلی چیزا رو محروم بودم
ولی خب دنیا میچرخه و زندگی جریان داره همه چی یه شکل نمیمونه اگر خدا بخاد میتونه در عرض یک روز خیلی چیزا تغییر کنه و بهتر بشه
امیدواریم ب رحمت و بخشش خدا ک اگر رحم نکنه بدترین بنده اش میشم من
1:48 دقیقه بامداد جمعه 21 مهر ماه 1396