انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

محبت

گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است


                یا به دنبال محبت سر خود باختن است


                                 من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش


                                                          تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است .

آزمون زندگی

ماهی ها چه قدر اشتباه می کنند ؛

قلاب علامت کدام سؤال است که به آن پاسخ میدهند ؟

آزمون زندگی ما پر از قلابهایی است که وقتی اسیر طعمه اش می شویم، تازه می فهمیم ماهی ها بی تقصیرند !

حسد ، کینه ، خشم ، لذت ، غرور، انزجار، انتقام ، ترس ، شهوت ...


خداوندا دانشی عطا فرما تا از کنار این قلابها بگذرم که شاید دگر فرصتی برای برگشتن به پاکی دریا نباشد .

متن عشقی

زمستان امده است...

خسته ام!میخوابم...


بهار که آمد..


پیله ام را میشکافم..


تا با پرهای خیس..

دوباره عاشقت شوم...!



شبی که یارم آمد

شبی که یارم آمد دلم به آسمان پرواز کرد

راز این شب ها را مهتاب برایم روشن کرد

قلب عاشقش سفره ای از نور بود

سوار بر نگاه دور یک دوست بود

هر لحظه در نگاه او آهی تازه می کشید

هر لحظه در دوری او قلبش دوچندان می تپید

تا به حالا خود را اسیر عشق ندیده بود

گویی که شیرین او در نگاهش یک پدیده بود

اینجا در دنیایی دیگر مرام نامه ای در دل داشت!

حکایت از دردی که همیشه بر سرش می پنداشت

دلش آرام می گرفت وقتی در خانه اش قدم می زد

در هر گزاره شاد می شد وقتی در کویش پرسه می زد


یک شبی مجنون نمازش را شکست

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم


سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

فقط بخند ...

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من  …

همه بغضها و اشکهایت برای من ...

اذیتها ، آزارها و عصبانیت هایت برای من ...

فقط بخند برایم ، بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

تا من هم یکبار خنده را تجربه کنم

فقط بخند ، همین ...

 

lonelyness

 

آنقدر تنهایم که در خودم خودی را ساخته ام تا با او ، ما شوم!
و این طور شد که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثیر وحشت آور آدمهایی که پر از « ما » های تنها بودند .
به راستی آیا من ک

پی نا شناخته ای از تنهایی آدمها نیستم ؟!!!!




و تو رفتی...

و تو رفتی و زمین با همه وسعت خود خالی شد

اکنون من و خیال تو و بارانی که فقط به یاد تو می بارد.

با نبودنت نخواهم ساخت که هنوز باور دارم آن بالا خدایی است که به این بازی زیبای ما با خنده می نگرد

چون باور دارم تو خواهی آمد و باز جشن سه نفره ما بر پا خواهد شد ، من و تو و باران ....