انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)
انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

انگشتان لک شده به جنون ... < سخن دل >

تراوشات ذهن مریض من :)

دوشنبه 14 اسفند ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام وقت بخیر امیدوارم خوب و شاد و سالم و سلامت باشید

البته عید هم کماکان در حال نزدیک شدن بهمونه و داره میاد پیشاپیش و پیساپس عیدتون مبارک و امیدوارم سالی پر از خیر و برکت واسه همه مردم ایران باشه مخصوصا خودمون

یه هفتس که چیزی ننوشتم

حال و حوصلشو ندارم خستمه بخدا قسم حال نفس کشیدنم ندارم چه برسه به کارای دیگه مامانم بم گف برو لباس عید بگیر من گفتم ننه جون من حال نفس کشیدنو هم ندارم بم میگی برو لباس بگیر

این هفته که گذشت هم چنان دوران انزوا و تنهایی و زجر بود من کل حیث المجموع دوران خوبی نیس

یه بار با رضا دعوام شد سر دادگاه و ازین بحثا ;دیشبم خونمون بود صب بم گف بریم سر کار منم هر کاری کرد بلند نشدم باش برم و ناراحت شد رفت.

دیگه اینکه دوبار دادگاه رفتیم ببینیم پروندمون چی شد بار اول رفتیم گفتن پروندتون تو نوبت رسیدگیه بتون ز میزنیم رفتیم با رضا سر کار از دادگاه تماس گرفتن نه من برداشتم نه رضا نه اینکه عمدا باشه ولی بر نداشتیم بار دومم رفتیم که پرونده رو رسیدگی کرده بودن و مام نرفته بودیم و گفتن رای نهایی اخر فروردین یا اولای اردیبهشت میاد

با سارا جرو بحثم شده همش گیر میده میگه بام بمون البته دیشب به خاطر تماسی که با رضا دوستم گرفته بود باش قطع رابطه کردم و اونم خیلی التماس کرد و گریه ولی دلم واسش سوخت اخه مسئله ای الکی بود

صبح که رضا ساعت 7 رفت من خوابیدم تا ساعت 1ظهر خواب دریا رو دیدم وای که وقتی بیدار شدم حالم خیلی خیلی بد بود

خواب دیدم تو همین خونه ای که الان هستیم , هستیم و اون با ماشین باباش میاد در خونمون و بم میگه بیا درو باز کن البته رضا هم قبل از اینکه دریا بیاد خونمون بود تو خواب بعدش من میرم درو براش باز میکنم تا میاد داخل دستمو میگیره میخواد بوسم کنه بش میگم نه نه منو بوس نکن گناهش خیلی زیاده و ازش فرار میکنم میرم تو پارکینگ خلاصه منصرف میشه

بعد با دریا اومدیم بالا تو اتاق من دریا تا دید رضا هم هست اوقاتش تلخ شد و بم گف اگه رضا هم بود چرا بمن گفتی بیام داخل منم گفتم نمیدونستم بدت میاد ازش خلاصه رضا میخواست به اما چون دید منو دریا تنهاییم نرفت بعدش یه مدت نشستیم و دریا اومد که بره من تا دم در همراهیش کردم و اونم رفت البته میخواستم بوسش کنم ولی رضا نزاشت و اون رفت و منم بیدار شدم از خواب...

ولی همین که بعد این همه مدت تو خواب دیدمش خیلی خوشحالم کرد اصن حال اومدم خیلی باحال بود دوس داشتم بیدار نشم اصن

دیشبم باشگاه بودیم و اتفاق خاصی نیافتاده و من همچنان روند گناه کنی رو ادامه میدم و گناه میکنم و نمیدونم اون دنیایی که عبور همه سخته من چطور باید عبور کنم خدا رحمم کنه که خیلی گناه گردنمه

حالا میبینی دارم این حرفارو میزنما ولی تو عمل همش گناه میکنم ینی فقط بلدم حرف بزنم ...

اصن خوشحال نیستم عید داره میاد اخه هر سال عید ما تکرار سال قبله همونایی رو میبینیم که سالای قبلم میدیدیم وباهاشون در ارتباط بودیم

همه چیز تکراری خنده های مصنوعی کارای الکی یه نفس کشیدن بیهوده

زندگی این نیس زندگی که توش نشاط نباشه شادابی نباشه حرکت و تحرک نباشه خوبی نباشه زندگی نیس

البته مردم دیگه توان خوب بودنو هم ندارن اجیل کیلو 40 هزار تومنی و موز کیلو 4 تومنی و پراید 18 میلیون تومنی چیزی واسه حرف نداره


وقتتون خوش و شاد





شاد باشید و خرم

دوشنبه 7 اسفندماه 1391

سلام و وقتتون خوش


راستی بسم الله الرحمن الرحیم


یادم رفت بنویسمش

خوبین ؟ من خیلی خوب نیستم دیشب گناه زدم به بدن و قرص خواب اور خوردم و خوابیدم تا ساعت 12 و نیم شایدم 1 امروز بعدشم رفتم باشگاه و الانم اومدم خونه

ایام ایم غریبیست اصن حال نمیکنم با زندگی . میدونم با این حرفام بیشتر به خودم ضرر میزنم و ضد حال میشم یا به قول معروف هر جوری فک کنی همونجوری میشی اما ... چی بگم که نا گفتنش بهتره

شب بعد از باشگاه بود اومدم خونه یه اتفاقی خیلی ساده افتاد دوستم باهام بود با مامانم حرف میزد من خوشحال شدم چرا؟ چون حرفای دل منو میزد و این منو خوشحال کرد

به خودم گفتم واااای چقد من ساده ام چقد خواسته هام کوچیکه اما پاسخی واسه همین خواسته های کوچیک ندارم

داشتم چت میکردم یه نفر پرسید چند سالته من گفتم بیست سالمه گفت اخی منم بش گفتم درسته بیست سالمه اما به اندازه ی یه ادم سی ساله زجر کشیدم و ازین حرف خودم خیلی خوشحال شدم

البته میدونم زندگی با مشکلاتش قشنگه و زیباست و با گفتن پول پول کسی دستاش پر پول نمیشه باید تلاش کرد

غرض ازینکه گفتم پول پول این بود که با گفتن مشکل و ناراحتی هیچی درست نمیشه باید تلاش کرد تا بتونی از کمند مشکلات خودتو رهایی بدی و این خودش یه اراده ی محکم نیاز داره و ملزوم رهاییه

واسه استارت اولیه همیشه یه مشوقی باید باشه من اون مشوق رو ندارم و امیدوارم بدستش بیارم


خستمه حال زندگیو ندارم همه چی هم که گرون شده و خبری از ارزونی نیس همه ناراحتن همه مینالن ولی کسی چیزی نمیگه نمیدونم این قافله ی کج به کجا خواهد رفت نمیدونم نسل من و هم نوعای من که تو سن من هستن به کجا خواهند رسید برا همشون صبر و استقامتو ارزو دارم و امیدوارم همه چیز یه روز بهتر بشه خیلی خیلی بهتر از این چیزی که الان هست

امیدوارم یه روز خوبی که هیچکس گفت بیاد

من که خیلی خسته ام ازین زندگی ازین جامعه ازین مردم تظاهر کننده به خستگی و ملالت ازین بی خیالی ها از همه چیز خسته ام

شب بخیر




کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن / به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

بباد ده سر و دستار عالمی یعنی / کلاه گوشه به ایین سروری بشکن

به زلف گوی که ایین دلبری بگذار / به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس / سزای حور بده رونق پری بشکن

به آهوان نظر شیر افتاب بگیر / به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن

چو عطر سای شود زلف سنبل از دم باد / تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن

چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ / تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

پنج شنبه 3 اسفند 1391

بسم اللــــــه الرحمن الرحـــــــــیم



سلام وقت خوش چند روز پیش باشگاه ثبت نام کردم و دارم میرم باشگاه خیلی هم حال میده جاتون خالی

صبحم بیدار شدم رفتم بانک و پول گرفتم دو جا قسط های مامانو دادم اومدم خونه

دارم کشتی ایران و جام جهانیو میبینم خیلی خفنن قدرت بدنیشون خیلی بالاس وقتی میخوام خودمو جای اونا بزارم میبینم خیلی ضعیف تر هستم و اصن توانایی برابری با اونا رو ندارم حتی اگه تمرینم کنم نمیشه اما میتونم اگه بخوام

ایران دیروز نایب قهرمان کشتی فرنگی شد و امروزم دارن کشتی میگیرن تا تکلیف سر گروهیشون مشخص بشه

دیشبم فوتبال میلان و بارسا بود که بارسا باخت

زندگی هم بدک نیس خوبه میگذره

بعد از ظهر باشگاه دارم نمیدونم برم باشگاه یا بمونم کشتی ها رو ببینم اخه بعد از ظهر امریکا و ایران مسابقه دارن نمیدونم واقعا سر در گمم اما اگه زود گذاشت میرم باشگاه

الانم خیلی گشنمه خستمه خوابمم میاد

با سارا هم تموم کردم اما چنتا شماره دادم و به خریت خودم پی بردم

خوش باشید و شاد دوستون دارم بوس بوس خخخخخ





آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت

وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت

بر پای بُدم که شمع را بنشانم

آتش ز سر شمع همه موم بسوخت

جمعه 27 بهمن ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام وقت بخیر خیلی خسته ام صبح بیدار شدم نخوابیدم تا الان صبح ساعت 9 بود بیدار شدم دارم خوابمو درست میکنم تا شبا بیدار نمونم

امروز رضا اینجا بود که فک کنم اخرشم قهر کرد چون گفت بریم بیرون و من نیومدم

با یکی از دوستای باشگاهیمون که 2 سال پیش باشگاه میومد رفتیم بیرون و گیتار زد و بعدشم یه دوری زدیم و اومدیم

بعد از ظهر تو خیابون قدم میزدم دلم گرفت مردم رو دیدم و پیش خودم گفتم 20 سال از سنم گذشته و به معنای واقع کلمه کسیو ندارم باهاش درد و دل کنم کسیو ندارم که فقط مال خودم باشه و منم مال اون خیلی زجر اوره تنها بزندگی کردن ادامه بدی کلا ناراحت شدم و گذشت ... مثل همیشه

اخی خیلی وقتا خیلی وقتا خیلی وقتا باید با خنده گریست مثــــل زندگیه من

شکر خدا شب بر شما خوش




ای از لب تو به خون رخ لعل خضاب

وز خجلت دندانت گهر غرق در آب

چشم و دل من به یاد دندان و لبت

این در خوشاب ریزد آن لعل مذاب

پنج شنبه 26 بهمن ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام و وقت بخیر

پریروز بارونی بود شیراز و رضا هم اینجا بود و من و رضا دور درست کردن ماشین بودیم و زیر بارون خیس خیس شدیم خاصیت جوونا هم که میدونین وقتی یه کاری میکنن که هیچ ادم عاقلی نمیکنه همیچینی قیافه و فیگور میگیرن انگار مثلا شاخ غول شکونده ما هم همیطو خلاصه بعذ از ظهر ساعت 6 خوابیدم تا 12 و نیم بیدار شدم دیدم سرم گیج میره و حالم بده حالت تهوع و ازین بحثا یه چیزی خوردم اومدم خوابیدم تا سه نیمه شب بعدش دوباره رفتم یه دور زدم و خوابیدم تا 7 ونیم همیطو حالم بد تر شد صبحم رضا اومد رفتیم بیمارستان واسه نوبتی که گرفته بودیم واسه پام و دیدن پلاتین و عکس و اینا اونجا حالم خیلی بد بود تهوع کردم و بهتر شدم و اومدیم ونه و گذشت و شد الان که بهترم

دکترم گفت پات خیلی خوب شده و اجازه داد برم باشگاه

داشتم نماز میخوندم تو فکر رفتم که بلوغ ینی چی بعدش گفتم بلوغ موقعیه که ادم بتونه اهم و مهمشو بفهمه . بفهمه چی خوبه چی بده و به عقل سلیم برسه پیش خودم گفتم این دوره زمونه جوونای ما 20 الی 25 سال عقل دار میشن دخترا که تا سن 22 اینا هنو عروسک بازیشونو دارن پسرا هم که کل عمرشون مشغول بازی ان خیلی زوده سنشونو گذاشتن 9 سال و 15 سالگی البته ایراد از اسلام و قوانین اون نیست چون خللی به اسلام وارد نیست اشکال از سیستم اموزشی کشوره

به نظر من خیلی از مشکلای الانمون به خاطر ایراد از سیستم اموزشیه کشوره

چونکه سیستم اموزشی بجای اینکه بیشتر به اصلیات تعلیم و تربیت بپردازه به فرعیاتش میپردازه هدف اصلی اموزش رو فراموش کردن نمیدونن هنوز چیو باید اموزش بدن

فرهنگ ما اگه تو بعضی زمینه ها ضعیفه این اشکال از والدین و سیستم اموزشیه

والدین بچه های دیروز بودن که توسط همین سیستم اموزشی تعلیم دیدن و شدن والدین امروز فرزندان هم که باید هرچی بهشون یاد دادن بگیرن البته داره بهتر میشه سیستم اموزشی ولی هیچی بهتر از برنامه ی اموزشیه بلند مدت نیست ماها کلا دنبال چیزای زود بازده هستیم و اهل صبر کردن نیستیم

و همیشه گفتن گر صبر کنی زغوره حلوا سازی ...

البته من در جایگاه نقد نیستم نظرمو گفتم فقط

هنوزم سرم درد میکنه

برم بازی کنم بعدشم برم باشگاه

وقتتون خوش



اینم خیلی خوشکله ایول به سازندش


طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟بـوسـه تـاراج کـنم زان لب می نوش تـرا
از پــر و بــال پـریـزاد خـوش آیـنـده تـرسـتجـلـوه زلـف پـریـشـان بـه بـر و دوش تـرا
لـب مـیگـون نـتـوانسـت تـرا کـردن مـسـتنیست ممکن می لعلی برد از هوش ترا
خـواهد از چـشـمه خـورشـید بـرآوردن گردگر چـنین خـط دمد از صـبـح بـناگوش تـرا
نیست لازم لب نازک بـه سخن رنجـه کنیچـشـم گـویاسـت زبـان لب خـاموش تـرا
نه چـنان فصل بـهار تـو بـود بـر سـر جـوشکـه دم سـرد خـزان افـکـند از جـوش تـرا
بـود ممکـن که تـو بـی رحـم ز من یاد کنیمـی تـوانـسـتـم اگـر کـرد فـرامـوش تــرا


سه شنبه 24 بهمن ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام وقت خوش

حالم خوش نیست این دفه استثناعا حال جسمی خوبی ندارم البته حال روحی ام هم همچین تعریفی نداره دیشبم دوبار گناه کردم دیگه گناه داره عادی میشه واسم یه شماره هم دادم سایه اسمش بود دیگه یه مزاحم دارم اسمش سپهر بود الانم زنگ میزد ولی بهم میگه عزیزم عشقم و ازین حرفا همه رو برق میگیره مارو تیر چراغ

ساعت 6 بعد از ظهر خوابیدم تا ساعت 1 و نیم وقتی بلند شدم درد بدی تو سرم بود الانم همچنون سر درد دارم

الانم چت بودم حالا همه رفتن بخوابن منم برم بخوابم کم کمک

یه موضوعایی پیش اومده که نمیشه گفت و اصلا هم خوشایند نیس منم توی موضوع کمی خودمو مقصر میدونم اخه یه جورایی همراه نبودم واسه همین ذهنم مشغوله موضوع توی ضرر کردن 25 میلیون تومنه و منم یه جورایی مقصرم اما چی بگم خو

رضا با دوستش رحیم اینجا بودن صبح اومدن نیسانمونو ببرن تعمیر کنن اما داغون تر از این هرفا بود که روشن بشه

دیروزم باز رضا اینجا بود

خلاصه اوضاع اینه زندگیه متلاطم و پر تشنج یه جورایی سخته تو دریای متلاطم خودتو اروم نگه داری و افکار و روحیتو تحت کنترل مغزت بگیری و درست فک کنی واقعا سخته

دارم حس میکنم خیلی از خدا دور شدم خیلی ناراحتم نماز هایی که میخونم اصلا بوی خدا رو نداره فقط رفع تکلیفه مثلا 10 رکعت نماز میشه 4 دقه اینقده سرعتی یکی نیس بگه خو مثه ادم بخون البته خیلیا گفتنا اما کو گوش شنوا

وقتی کسی واسه خداش وقت نمیزاره حال و روزش این میشه شما عبرت بگیرین

انتخاب واحد ترم بعدم کردم و به زور 12 واحد بهم دادن خعلی زور زدم تا تونستم همینو بگیرم

همش درسای ترم قبل بودن اما ورژن دومش ولی چون من ورژن 1 رو افتاده بودم نتونستم بگیرمشون

شام نخوردم گشنمه سرمم درد میکنه خوابمم نمیاد خخخخ برم بمیرم یی هویی راحت شم والا بغران

فردا دکتر دارم میرم ببینم بعد از 5 ماه پام خوب شده یا نشده 29 هم باید برم پزشکی قانونی معاینه انجام بدن روی پام

خسته ام زندگیه کسل ادمو زجر میده هر روز مثه دیروز هیچی جدید نیست

شبتون خوش خوش باشیدو شاد




گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن / یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن

بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را / چون شیشه های دیده ی ما پر گلاب کن

ایام گل چو عمر برفتن شتاب کرد / ساقی بدور باده گلگون شتاب کن

بکشا به شیوه ی نرگش پر خواب مست را / وز رشک چشم نرگس رعنا بخواب کن

بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر / بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن

زانجا که رسم و عادت عاشق کشی نیست / با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن

همچو حباب دیده به روی قدح گشای / دین خانه را قیاس اساس از حباب کن

حافظ وصال میطلبد از ره دعا / یارب دعای سوخته دلان مستجاب کن

شنبه 21 بهمن ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم



سلام و وقت خوش

هنوز که هنوزه با مامانم اینا قهرم و حال ندارم اشتی کنم خوشم نمیاد از رفتارش یه جورایی بچه گانه فک میکنه

پنج شنبه باشگاه بودم بدک نبود قبل باشگاه همچی شور و شوق دارم برم باشگاه ولی وقتی میرم اونجا حالم گرفته میشه

حس میکنم رفیق چندسالم داره بهم حسودی میکنه اصن بعضی وقتا حال گیری میشه

دیروز جمعه هم مسابقه بود رفتم یه ذره اذیت کردیمو اومدیم خونه و ناهار و ازین بحثا خواب و اینا

دیشب تا حالا هم بیدارم الانم ساعت ششو سی و پنج صبحه

پریشب رضا اومد خونمون و با هم خوابیدیم که صبح بریم مسابقه ولی من نخوابیدم دو دقه اومدم بخوابم طرفای ساعت 5 و اینا 30 بار گوشی رضا همو موقعی که دارم میخوابم زنگ خورد و پارازیت انداخت رو اعصاب نداشتم

بعد از مسابقه هم اومدم طرفای خونه و بقیشو پیاده اومدم حدود 2 ساعت پیاده راه اومدم تا رسیدم خونه البته دو ساعت نشد به گمونم

تو راه میومدم فک میکردم اخه خدای من پول هدف افرینش ادماس یا علم

ادما واسه پول افریده شدن یا علم

خو اگه هدف علمه که بنظر من هدف باید علم باشه پ چرا همه دنبال پول میگردن و عاشقشن و از صب تا شب سر همدیگه رو کلاه میزارن تا پول بدست بیارن؟؟؟

ینی ارزشامون اشتباه شده ؟

درسته علم شکمو پر نمیکنه ولی پول هم ادمی رو تکامل نمیبخشه یه جورایی لازم و ملزوم همن ولی بازم علم مهم تره

چه یه تیکه نون بخوری و قانع باشی که البته سخته اینجوری قانع باشی چه اینکه بهترین غذا رو بخوری

درسته که همیشه باید هدفت اون ستاره ی بالا بالایی باشه تا حداقلش به ابرا برسی اما نظر من اینه که اگه علم داشته باشی بقیه بخاطر این علم والایی که داری سراغت خواهند اومد چون بهت محتاج میشن

نمیدونم درکش هنوز برام مشکله نمیتونم اهم و مهم کنم

تو خیابون میومدم دیدم همه جوونایی که ماشین دارن صدای ضبط ماشینشون بلند کردن و یه قیافه ای برات میگیرن اولش پیش خودم گفتم عجب ادمای بی فرهنگی ان اینا ولی وقتی خوب فک کردم دیدم خودمم همینطوری ام وقتی سوار ماشینم و کسی برام مهم نی اصن پیاده و سوار ماشین بودن دو تا جو جداگونس

یه جورایی باحاله

وقتی سواری انگار نادونا رفتار میکنی و وقتی پیاده میری تریپ ادم عاقلا رو بر میداری

چمیدونم والا خدا خودش عاقبت همتونو بخیر کنه اگه یه موقع دلش واسه منم سوخت یه زیر چشمی بمون نگاه کنه کافیه


چند وقت پیش با دوست مذهبیم بیرون بودم اون برگشت بمن گفت ما واقعا خدامونو نشناختیم ما مومن نیستیم و مسلمون

من پیش خودم گفتم بابا وقتی این که کارش درسته اینو میگه من کجای کارم الانم همینطور دارم پس رفت میکنم و میشم یه ادم پست فطرت با خوی حیوانی

خدایا رحمی کن بمن و همه کسایی که دوست دارن بهتر باشن ولی نمیدونن چطوری

ما راهو بلد نیستیم تو راه گشای ما باش البته تو اون دنیا


وقت خوش 22 بهمنتونم مبارک




خانوم ژکوند بعد از مشرفیت به اسلام



مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته ی خویش امد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید / گفت با این همه از سابقه نومید نشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک / از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن ای عیار / تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش / دور خوبی گذرانست نصیحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه ی حسن / بیدقی راند که برد از مه و خورشید درو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق / خرمن مه بجوی خوشه ی پروین بدوجو

اتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو



چهارشنبه 18 بهمن ماه 1391

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام و وقت خوش

پریشب با مامانم دعوام شد شدید الانم قهریم دست هم روش بلند کردم و هرچی تونستم بگم و گفتم

احتمالا اخراجم میکنن

البته که کارم درست نبود اما خیلی اذیتم میکنه نمیتونم تحمل کنم همش میگه تو توی کارات مختار هستی بعدش شرایطو یه جوری میکنه که کاری که خودش میخوادو انجام بدیم و این منو عصبی کرد

احتمالا از خونه میرم اگه بشه منتظرم ببینم چی میشه ولی احتمالا میرم جدا زندگی میکنم تا راحت شم بابا روحیم داغون شد چیزه نمونده تا نابودیم خو اینم شد زندگی...

صبحشم رفتیم شهرستان اعصاب خورد و عصبی بعدشم خونه مامان بزرگ و اینا ولی حس حقارتو حس میکردم هنوز چیزی نشده بود ولی انگار همه میخواستن ادمو تحقیر کنن یه بغضی داشتم که نگو

میدونم که جدایی زندگیه خیلی سختی برام ارمغان میاره اما شاید سختی اسانی بوجود بیاره

حالم کلا خوش نی تا ادم میاد یکم روحیشو ترمیم کنه میانمیرینن توش

مثه یه دیواره یه ذرشو میسازی یه نفر میاد با لگد اونو میریزه پایین و خرابش میکنه

حوصله ی هیچیو ندارم اعصابم داغونه کلا حوصله ی هیچی و هیچ کسی و ندارم

فعلا شب خوش


دوش با من گفت پنهان کار دانی تیز هوش

وز شما پنهان نشاید کرد سری می فروش

گفت اسان گیر برخود کارها کز روی طبع

سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش

حافظ